X
تبلیغات
دنیای نه چندان دخترانه
دنیای نه چندان دخترانه

دور ایستاده بودم. دور ... دور ... دور ... و از پشت پرده اشک هایم تماشا می کردم. دم در غسال خانه.

-          بگو : لا اله الا الله

و جمعیت گفت : « لا اله الا الله»

-          بگو : محمداً رسول الله

و جمعیت گفت : « محمداً رسول الله» نمی دانم من هم با جمعیت می گفتم یا نه ولی می دانم که دهانم باز بود و لب هایم آشکارا می لرزید. مثل بقیه اندامم.

صدای جیغ زن علی که آمد، احساس کردم دارم بیهوش می شوم. قلبم به شدت می کوبید. علی را آوردند. کاش آن مرد مرده شور، همسر مرا آهسته شسته باشد. قفل کوچک طلایی را در گردنم، محکم در زنجیرش به چپ و راست می کشیدم. همسر؟ نامزد؟ کاش کسی بودم که مجبور نبود این قدر دور بایستد. کاش نزدیک تر بودم. حداقل می توانستم برای علی گل بیاورم. گل یاس یا هر گل سفید دیگری. همان طور که او همیشه برای من گل های سفید می آورد. ولی خجالت می کشیدم. من با او چه نسبتی داشتم. این جماعتی که این طور شیون می کنند اصلاً از وجود من هم بی خبرند.

-          بگو : لا اله الا الله

جمعیت گفت : « لا اله الا الله» . من نگفتم.

-          بگو : محمداً رسول الله

جمعیت گفت : « محمداً رسول الله» . من نگفتم. و زنجیر طلایی پاره شد. و قفل کوچک بسته در مشتم باقی ماند.


 داستان کوتاه با : قفل – یاس – مرده شور

 

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط آرزو |

(راوی مذکر است.)

     

     

       برای بار سوم است که از لای پرده نگاه می کنم. هنوز آن مرد که یقه کاپشنش را بالا زده روبروی خانه مان است. قدم می زند و گاه به پنجره مان نگاه می کند. حتماً مثل همیشه مدتی آنجا می ایستد و بعد زنگ می زند و بالا می آید. پشت میز آشپزخانه روبرویم می نشیند و سرش را پائین می اندازد. کاپشنش را به پشتی صندلی آویزان کرده است. سایه اش زیر نور سفید تنها چراغ آشپزخانه روی میز افتاده. سرش همچنان پائین است و فنجان قهوه اش را توی نعلبکی می چرخاند. روبرویش نشسته ام و منتظرم که سرش را بلند کند. انگشت های دستم روی صورت زبر چند روز نتراشیده ام، بالا و پایین می رود. منتظرم که سرش را بلند کند تا من بتوانم توی چشم هایش نگاه کنم. احساس می کنم مدتهاست که همین طور روبرویم نشسته و من مدتهاست که منتظرم تا سرش را بلند کند. ولی او سرش را بلند نمی کند. سکوت ... سکوت ... سکوت و صدای خفیف چرخاندن فنجان توی نعلبکی. تق ... تق ... تق ... صدای پای دختربچه ای که دمپایی مادرش را پوشیده و پله ها را یکی یکی پائین می رود. دهانم خشک می شود. بلند می شوم. از کنار سوسک مرده روی کابینت، لیوانی بر می دارم. در یخچال را باز می کنم. پارچ آب خالی است. بجز پارچ خالی آب، چیز دیگری در یخچال نیست. در یخچال را می بندم. لیوان را زیر شیر آب، پر می کنم. پشت میز می نشینم. می نوشم. مزه خاک می دهد. تق ... تق ... تق ... دختربچه هنوز به پایین پله ها نرسیده است. صدای بلند ضبط ماشینی از توی پارکینگ به گوش می رسد. و صدای خفیف چرخاندن فنجان توی نعلبکی. اگر همین طور سرش را پائین نگاه دارد چه؟ آن وقت چطور می توانم توی چشم هایش نگاه کنم؟ و او چطور می تواند چشم هایم را ببیند؟ پرده را می اندازم و از کنار پنجره دور می شوم.

        در کمد را باز می کنم. دنبال چیزی می گردم که نمی دانم چیست. نیمی از کمد، لباس های خودم است و نیمه دیگر خالیست. چشم هایم چند لحظه روی نیمه خالی کمد مکث می کند. بوی عطر آشنای زنانه ای توی دماغم می زند. نه! این نیست. نمی تواند اینجا باشد. به اتاق دخترم می روم. شاید دنبال عکس دخترم می گردم. قاب عکس را از روی میز بر می دارم و به آشپزخانه می روم. خودش است! اگر سرش را بلند نکرد، قاب عکس را جلوی صورتش می گیرم تا چشم های دخترم را ببیند و بفهمد که چرا نمی توانم او را ببخشم. دخترک حالا دیگر به پائین پله ها رسیده است. پشت ماشین زانو زده و قایم می شود. گاهی یواشکی نگاه می کند تا مطمئن شود کسی پیدایش نخواهد کرد. حتماً دارد ریز ریز می خندد. من هم ریز ریز می خندم. صدای استارت ماشین از پارکینگ بلند می شود. مثل صدای جیغ می ماند. شاید هم کسی گریه می کند. من هم گریه می کنم. دوباره کنار پنجره می روم. برای بار چهارم از لای پرده نگاه می کنم. مرد آنجا نیست. باید منتظر بمانم تا زنگ بزند. جلوی آینه می روم و زل می زنم توی چشم های خودم. برای هزارمین بار از دیدن چشم های دخترم می ترسم. سردم می شود. انگار از جایی سوز می آید. به آشپزخانه می روم و کاپشنم را از پشت صندلی بر می دارم و می پوشم. زیپش را تا آخر بالا می کشم و مثل همیشه یقه اش را بالا می دهم. صدای زنگ در بلند می شود. در را باز می کنم. می دانم این بار هم او را نخواهم بخشید.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 توسط آرزو |

-         این تازه اول قصه ما بود حاجی! برای هر کی تعریف می کنم، فقط می گویند برو خدایت را شکر کن که زود فهمیدی. شانس آوردی! خدا را شکر که زود تمامش کردم. فکرش را بکن اگر بچه داشتیم،  چه خاکی می خواستم توی سرم بریزم؟ جواب خدا را چه می دادم؟

-         ما که اصلاً نفهمیدیم شما کی عقد کردید. همه چی عجله عجله ... حالا هم که شروع نشده تمام شد.

-         والا حاجی خودش هم همین حرف شما را می گفت ولی من خیلی هول کرده بودم. خیلی خاطرش را می خواستم، حاجی! پاک خل شده بودم به خدا. نمی دانم شاید چون دفعه اول کنار دریا دیده بودمش، فکر می کردم عاشق شده ام. به قول خودش هم، جای خیلی رمانتیکی با هم آشنا شدیم. جو گیر شده بودم ناجور. خوب بگو مثلاً که چی؟ بالاخره همین طوری محرم نشده هم که نمی شد با هم باشیم. آقایم اگر می فهمید سرم را می گذاشت روی سینه ام. تازه ما از محلشان تحقیق هم کرده بودیم. کف دستم را که بو نکرده بودم. چاییت را بزن حاجی! سرد شد از دهان افتاد.

-         دستت درد نکند. خوب می گفتی؟

-         از همان بار اولی که خانه آقایم دعوت بودیم، بنای ناسازگاری را گذاشت. طفلی ننه ام کلی زحمت کشیده بود. بوی کباب تا هشت تا خانه آن طرف تر هم می رفت. آش شله قلمکار هم بود.  همه چی بیست ... همه چی ردیف ... آن وقت تو بگو چی؟ خانم خانمها لب به غذا نزد که نزد. مثل یتیم مانده ها نشسته بود یک گوشه هی می گفت: «میل ندارم ... معده ام ناراحت است. » فقط نان خالی سق زد با ماست.

-         نپرسیدی چرا؟

-         می دانستم چه مرگش است. ادا بازی الکی ... خانم لب به گوشت نمی زد. گیاهخوار بود.

-         تو که می دانستی خوب قبلش به مادرت می گفتی.

-         مثلاً  که چی؟ برکت خدا ... بخور بگو خدا را شکر .... از دستش کلافه بودم. هی می گفت: «تو می خواهی مرا تغییر بدهی.» خوب تغییر بدهم مثلاً که چی؟ وقتی ننه بابای خودت درستت نکردند خوب دردسرت مال شوهر بدبختت می شود دیگر ...

-         مشکلش چی بود؟

-         بگو مشکلش چی نبود؟ دین و ایمان که نمی فهمید یعنی چی؟ اولش که همیشه سرلخت بود. بهش گفته بودم ننه و آبجی های من همه چادر چاقچولی اند. به خیالشان تو که سرلختی حتماً زن خرابی یا چی ... از آن موقع جلوی آقایم و داداش هایم روسری سر می کرد ولی می گفت: «تو کاری نداشته باش من جلوی دوست و فامیل خودم چی می پوشم.» نمی شود که. می شود؟ اصلاً یعنی چی؟ سر همین کلی جنگ و جدال داشتیم. خدا و پیغمبر حالیش نبود آن وقت برای من می رفت کلاس عرفان!

-         عجب!

-         شب می آمدم خانه می دیدم نشسته دارد فیلم خارجی می بیند. عشق فیلم بود. می گفتم خوب بیا با هم برویم سینما. می گفت: «باشد ولی سینما فقط سینمای اروپا» خوب مثلاً که چی؟ فیلم، فیلم است دیگر. حتماً باید فیلم بی ناموسی ببینی؟ بعد می گفت: «تو من را درک نمی کنی.» خوب معلوم است که درک نمی کنم. یک مرد پیدا کن که بتواند تو را درک کند. بد می گویم حاجی؟ بد می گویم  بگو بد می گویی. این آخری ها هم که اصلاً خل شده بود. می گفت: «تو من را نمی فهمی. انگار دارم باهات خارجی حرف می زنم.» یک کیف کوچک داشت از این رمزدارها. دیده بودم که چیزهایی می نوشت و می گذاشت توی کیف.

-         هی ی ی ی ی ...

-         ولی آخرش اگر حواسم را جمع نکرده بودم کلاه گشادی سرم رفته بود که بیا و ببین. خدا خیلی بهم رحم کرد. موقع طلاق می خواست مهریه اش را بگیرد و یک جا را رهن کند و بنشیند. گفتم: «یا مهر یا طلاق ... می خواهی بخواه. نمی خواهی هم من طلاق بده نیستم.» این را گفتم و سفت وایستادم تا آخر کوتاه آمد. مثلاً که چی؟ پول مفت بدهم برای چی؟ بد می گویم حاجی؟

-         صد بار گفتم این قدر به من نگو حاجی! من مکه نرفته ام.


داستان کوتاهی با سه کلمه : کیف و کباب و دریا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 توسط آرزو |

       داشتم از کنار خیابان رد می شدم. نمی دانم چرا حالم گرفته بود. در همین موقع چیزی به سرم خورد و آب گوجه فرنگی از کنار روسریم راه گرفت. این قدر شوکه شده بودم که برای چند لحظه مات و مبهوت سرجایم ایستادم. تا این که صدای خنده نخراشیده ای مرا متوجه بالای سرم کرد. پسر جوان لاغر اندامی از بالکن طبقه دوم خم شده بود و از ته دل می خندید. حالت خندیدنش تا حدی عجیب بود، درست مثل حالت چهره اش. راحت می شد فهمید که عقب افتاده ذهنی است. صدای خنده یک دفعه قطع شد و دیدم که پسر برگشت و رفت توی خانه. آب گوجه فرنگی راه افتاده و آستین مانتویم را هم کثیف کرده بود. خواستم از کیفم دستمال کاغذی دربیاورم که یک نفر از سوپرمارکت روبرویی صدایم کرد: «خانم بیا این طرف... رفته یک گوجه دیگر بیاوردها ....» چشمهایم گرد شد و تندی به آن طرف خیابان دویدم. آقای سوپری که مرد سیبیلوی جاافتاده ای بود ادامه داد: «طفلی عقل درست و حسابی ندارد که... حتمی دوباره چشم مادرش را دور دیده ... هرکسی که در تیررسش باشد را با گوجه می زند. باز شانس آوردی که رویت تف نینداخت.» و قاه قاه خندید. من هم خنده ام گرفت. دیر شده بود و هوا هم داشت تاریک می شد. باید خودم را تر و تمیز می کردم و زودتر به جشن تولد دوستم می رسیدم. حتماً الان بیشتر بچه ها رسیده بودند. پرسیدم: «این دور و برها پارکی، مسجدی، جایی نیست که بتوانم لباسم را تمیز کنم؟» آقای سوپری گفت: «یک پارک ته آن کوچه هست. همان کوچه ای که یک وانت سرش ایستاده.» و با دستش جایی را نشان داد که درست در خلاف جهت مسیر من بود. ولی، یک دفعه انگار که چیزی یادش افتاده باشد گفت: «حالا چرا پارک؟ بیا برو داخل مغازه، آن پشت یک دستشویی هست.» فکر کردم چقدر خوب! دیگر لازم نیست الکی تا پارک بروم و برگردم. گفتم: «خیلی ممنون! مزاحمتان نمی شوم.» سوپرمارکتی گفت: «چه مزاحمتی خانمی! خوشحال می شوم.» و با صدای آهسته ادامه داد: «یک اتاق هم کنار دستشویی هست. می شود دو تا چایی هم با هم بخوریم.» حالت چهره اش عوض شده بود و خنده سرخوشانه اش جایش را به لبخند کثیفی داده بود. با عجله گفتم: «نه مرسی! تا پارک هم که راهی نیست.» برگشتم و به سرعت در جهتی که نشانم داده بود، حرکت کردم. شنیدم که از پشت سرم گفت: «چه عجله ای بود حالا؟»

        به سرعت خودم را به دستشویی پارک رساندم و تا آنجا که امکان داشت مانتو و روسریم را با آب تمیز کردم ولی لک گوجه فرنگی روی روسریم مانده بود و با آن مانتو و روسری خیس، سر و وضعم خیلی نامرتب به نظر می رسید. برای برگشتن به خانه و لباس عوض کردن هم وقت نداشتم. ولی چاره ای نبود. همان طوری باید به جشن تولد می رفتم. روسری را جوری تا کردم که لکه اش توی چشم نباشد و از دستشویی بیرون آمدم. همه فکرم مشغول این بود که دوباره مجبورم از همان خیابان گوجه فرنگی و سوپرمارکت عبور کنم.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 توسط آرزو |

       بلافاصله بعد از اینکه توی تاکسی نشستم، آقا مرتضی، بچه محل سابقمان را دیدم که توی تاکسی نشسته. بچه محل که نه! من بچه بودم ولی او آن موقع مرد جوانی بود. تا چشمم به او با آن هیکل نحیفش افتاد شناختمش. نه اینکه بعد از 36 سال عوض نشده باشد. اتفاقاً خیلی هم شکسته شده بود و موقعی که با آن صدای نازک و لحن زنانه اش شروع به حرف زدن کرد دیدم که چند تا دندان هم بیشتر توی دهانش باقی نمانده است. راستش از روی روسری دور گردنش شناختمش. آن وقت ها هم یک روسری دور گردنش می بست و من فکر می کردم که این روسری چقدر او را خوش تیپ و باکلاس می کند!

       حتی وقتی بچه بودم هم می فهمیدم که یک جای کارش مشکل دارد و شبیه بقیه مردها نیست ولی عقلم نمی رسید که کجای کار مشکل دارد. آن موقع فقط اینکه از سوسک می ترسید و مثل بابا نمی توانست آن را با دست بگیرد یا دلش را نداشت که حداقل با دمپایی ای چیزی رویش بزند، برایم عجیب بود. به عقل بچگی ام مردی که نتواند سوسک بکشد، یک جای کارش می لنگد و نمی تواند کاملاً مرد باشد ...


متن با کلمات روسری - دندان - سوسک
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 توسط آرزو |

      لباس های فسفری شب رنگشان از دور توی چشم می زد. یک نفرشان کیسه پلاستیک مشکی ای را زده بود سر یک تکه چوب و مثل پرچم تکانش می داد و دو نفر دیگر هم پشت سرش آشغال های کنار جدول وسط بزرگراه را با دست جمع می کردند و می ریختند توی سطل زباله چرخ داری که دنبال خودشان می کشیدند. کاش لش آن گربه مرده را هم جمع کنند. یک هفته است هر روز از کنارش می گذرم و خیلی حواسم هست که از رویش رد نشوم...

      راهنما زدم، گرفتم راست و از کنارشان گذشتم. دلم بیشتر از قبل گرفت. یکی می شود مثل این ها که توی این سوز و سرما برای این که به این زندگی بچسبد، باید از وسط بزرگراه آشغال جمع کند و یکی دیگر هم می شود مثل حامد که از بی دردی، درد بی درمان بگیرد و بخواهد به خاطر من خودش را بکشد!

     از نیم ساعت پیش که مادرش زنگ زد و خیلی تلگرافی گفت که حامد خودکشی کرده و خودم را برسانم بیمارستان، تا همین الان سردرد و حالت تهوع راحتم نگذاشته است. واقعاً که خاک بر سرت! حتماً می خواستی کاری بکنی که دلم برایت بسوزد. این قدر احمقی که فکر می کنی اگر دلم برایت سوخت، نظرم هم در موردت عوض می شود. فکر می کنی همه مثل خودت خرند؟ آخر توی حمال چطور می خواهی با منی که این قدر خودت را جلویش خوار و خفیف کرده ای، زندگی کنی؟ اصلاً تو فکر هم می کنی؟ خوب چرا می خواهی من را دچار عذاب وجدان کنی؟ اصلاً مادرت برای چی به من زنگ زده؟ تو می خواهی بمیری خوب بمیر. من چه کار کنم؟ ای خدا! دارم خفه می شوم. این بغض که دست انداخته بیخ گلویم دارد خفه ام می کند. ولی واقعاً اگر بمیرد من چه کار کنم؟ بیشتر از یک سال بود که از دستش آرامش نداشتم. وای! آن روز که دم در شرکت جلویم را گرفت و آبروریزی راه افتاد واقعاً دلم خواست که بمیرد. ولی الان ... تو را به خدا نمیر ... اگر بمیری از عذاب وجدان دیوانه می شوم.

-         هووووووووووووووووی! یابو ...

     نزدیک بود بزند به من ... چه وضع رانندگی کردن است؟ عوضی معلوم نیست چی زده! آینه بغل ماشین جلویی را هم زد و عین تیر، غیب شد. فکر حامد از سرم پرید. داد که زدم، حالم بهتر شد. فکر کنم اگر در همان حال می ماندم، خفه خون می گرفتم و دیگر هیچ وقت نمی توانستم حرف بزنم.

     جلوی بیمارستان که رسیدم چشمم به خواهر حامد افتاد. خوب می شناختمش. حامد برای راضی کردن من، او که همبازی دوران بچگی ام بود را هم واسطه کرده بود. جواب سلامم را که داد جلو افتاد و بدون حرف پشت سرش راه افتادم. نمی توانستم چیزی از خواهرش بپرسم. انگار زبانم هم مثل بقیه اعضای بدنم بی حس شده بود.

    دو طبقه زیر زمین.  اوضاع بخش از آنچه فکرش را می کردم خراب تر بود. از هر طرف صدای ناله و گریه به گوش می رسید. پرستارها با لگن های فلزی پر از مایع آبی رنگی در رفت و آمد بودند. وارد اتاق که شدیم حامد را دیدم که روی تخت نشسته و در حالی که به جلو خم شده، مایع آبی رنگ را همراه با قرص ها بالا می آورد. هنوز من را ندیده بود. پدر و مادرش بالای سرش بودند. از محتوی لگن که بهش می خوراندند، بلافاصله با فشار بالا می آورد. بدجوری سرفه می کرد. چشمهایش خیس و سرخ بود ولی رنگ و رویش خیلی هم بد نبود. یک دفعه چشمش افتاد به من. بریده بریده گفت: «مژگان ... » از شنیدن اسم خودم از دهان حامد چندشم شد. جلو رفتم و گفتم: «چه کار احمقانه ای بود که کردی؟» از لحن صدای خودم تعجب کردم. هیچ محبتی در صدایم نبود و تقریباً داشتم داد می زدم. گفت: «بگو تو با من چه کار کردی؟» دهانم را باز کردم که جوابش را بدهم ولی فقط یک آه از گلویم خارج شد. به مادرش نگاه کردم. چقدر پیر شده بود. گفتم: «ببخشید حاج خانم ... شما جای مادر من ولی فکر نمی کنم کاری از دست من ساخته باشد.» مادرش سرش را انداخت پایین. حامد دوباره اسمم را صدا کرد ولی این بار با گریه. دیگر نمی توانستم آنجا را تحمل کنم. برگشتم و از اتاق خارج شدم. صدای دورگه حامد که از پشت سرم، اسمم را فریاد می زد در بین همهمه بخش گم شد. حال خیلی بدی داشتم. باید هر چه زودتر از آنجا می رفتم بیرون. منتظر آسانسور نماندم و به سرعت از پله ها بالا دویدم. یکی از پشت سر صدایم کرد: «خانم بنائی». برگشتم. پدر حامد بود. نفس نفس می زد. یک پله از من پائین تر ایستاد و صبر کرد که نفسش جا آمد. توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: «نمی شود پسر من را بخواهی؟» احساس کردم یک چیزی توی قلبم پاره شد. بغض افتاد توی گلویم. سرم را انداختم پائین و گفتم: «ببخشید» و سریع از پله ها بالا دویدم.

      در خروجی را که دیدم، ایستادم و به دیوار تکیه دادم. فکر کردم، اصلاً برای چی به اینجا آمدم؟ حالا برای چی دارم می روم؟ یک برانکار از در بیمارستان وارد شد. شنیدم که یک نفر گفت، تصادفی است. صورتش را با ملحفه سفید پوشانده بودند. یک دست با آستین فسفری شبرنگ از زیر ملحفه آویزان بود. از جلویم که رد شد، بغضم ترکید. روی زمین نشستم و صورتم را میان دست هایم گرفتم.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم دی 1391 توسط آرزو |

-         خیلی گرم است. انگار از هوا آتش می بارد.

-         خوب روسریت را بردار. اینجا که کسی نیست.

-         نه بابا ... ول کن! از آن پراید اصلاً خوشم نمی آید. احساس می کنم لات و لوت هستند. شاید مزاحم مان بشوند.

-         یعنی چی؟ غلط کرده اند. مثل این که خیلی مرا دست کم گرفته ای عشق من!

-         نه! این جوری نگو ... اصلاً بیا در مورد یک موضوع دیگر صحبت کنیم. تو کوکو سبزی بیشتر دوست داری یا کوکو سیب زمینی؟

-         راستش من اصلاً کوکو دوست ندارم. حالم از این غذاهای خیلی روغنی بد می شود. یاد غذای گربه می افتم. گفتم گربه یاد ملوسک شما افتادم. حالش چطور است؟

-         مامان پری حسابی از دستت کفری است. از وقتی سبیل های ملوسک بدبخت را با قیچی چیدی، مثل مست ها راه می رود. خیلی دلم برایش می سوزد.

-         دست خودم نبود. ملوسک را که دیدم یک دفعه شیطنتم گل کرد. حیوانکی خیلی به گردن من حق دارد. اگر بدانی که پارچ گل قرمزی مامان پری را هم من شکسته بودم نه ملوسک چطور؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 توسط آرزو |

       شب جمعه بود و ماهواره داشت برنامه ملکه زیبایی امسال را نشان می داد. همه اعضای خانواده نوریان برای شام دور میز کوچک آشپزخانه جمع شده بودند و از همان جا تلویزیون هم نگاه می کردند، بجز المیرا دختر کوچکتر که صندلیش پشت به تلویزیون بود و با آن اندام لاغر و استخوانی اش روی بشقاب خم شده و  چشمهای بدون مژه اش کاملاً متوجه بشقابش بود. خانم نوریان پنجشنبه ها تعطیل بود، پس معمولاً غذایی خوشمزه تر از بقیه روزها درست می کرد که حتماً درست کردنش هم پردردسرتر بود. ولی آن شب شام سوسیس و سیب زمینی سرخ کرده داشتند!

      آیدا دختر بزرگتر قبل از این که حتی به غذایش دست بزند، گفت: «پس چی شد مامان؟ مگر قرار نبود امشب فتوچینی درست کنی؟» مادر با بی حوصلگی جواب داد: «حالا که سوسیس سرخ کرده ام. دوست نداری مگر؟» آیدا در حالی که یک حلقه از موهای فرفری زیبایش را پشت گوشش می زد، با لب و لوچه آویزان گفت: «دوست که دارم ولی آخر خودت قول داده بودی...» پدر در حالی که روی سیب زمینی ها سس قرمز می ریخت گفت: «حالا این را بخورید، فتوچینی باشد برای فردا شب» و به دخترها چشمک زد و خندید. دخترها هم خندیدند. ولی مادر حتی لبخند هم نزد. معلوم بود فکرش جای دیگری است. انگار توی صندلیش هم راحت نبود. زیر میز پایش را از مچ تند تند تکان می داد. بعد شروع کرد به گلوله کردن خمیرهای نان باگت. بقیه داشتند درباره دوچرخه سواری حرف می زدند و پیست پارک چیتگر که چقدر شلوغ شده، که مادر یک دفعه وسط حرفشان پرید: «خانم قوی بازو از مدرسه ات زنگ زده بود المیرا!» پدر پقی زد زیر خنده: «قوی بازو؟ عجب اسمی ... طرف باید بدن کار باشد ... » مادر که لب هایش را به هم فشار می داد، رو به همسرش گفت: «انگار نشنیدی چی گفتم؟ از مدرسه المیرا زنگ زدند.» پدر راست نشست و کمی قیافه جدی به خود گرفت: «اوه ... چرا؟» آیدا که قضیه را جدی دید، خودش را با غذا مشغول کرد. مادر در حالی که المیرا را نگاه می کرد با حرص گفت: «ظاهراً المیرا یکی از دخترها را بدجوری توی مدرسه زده...» المیرا گفت: «ظاهراً یعنی چی؟ خوب زدمش دیگر!» مادر که چشم هایش از تعجب و عصبانیت گشاد شده بود، گفت: «به همین راحتی؟ خوب برای چی؟» بعد رو به همسرش گفت: «ناظم شان می گوید با مشت زده توی دماغ یکی از دخترها!» المیرا گفت: «اول خواستم کله بزنم ولی جاخالی داد، بعد  با مشت زدم» مادر از کوره دررفت: «با مشت؟ مگر تو پسری که بچه های مردم را می زنی؟»

-         خوب کاری کردم. حقش بود. خیلی به آن دماغ کوچولو و مامانیش می نازید. فکر می کرد خیلی خوشگل است.

        پدر گفت: « هر کی خوشگل بود تو باید بزنیش؟»

        المیرا گفت: «هر کی خوشگل بود که نه ولی وقتی به من گفت زشت ...» و  صدایش در آخر جمله آشکارا لرزید. حالا آیدا هم دست از خوردن کشیده بود. برای چند ثانیه سکوت همه جا را فرا گرفت. بالاخره پدر گفت: «به تو گفت چی؟ عجب بچه احمق و از خود راضی ای... » المیرا که دستش را لای موهای کوتاه و سیخ سیخی اش کرده بود گفت: «البته خیلی هم پرت نگفته ولی دیگر زیادی از قیافه خودش مطمئن بود.» صورت مادر دیگر عصبانی نبود. انگار تازه متوجه صورت مساله شده بود. به نرمی گفت: «بی خود کرده به دختر من حرف نامربوط زده... تو این قدر نرو تند تند موهایت را کوتاه کن. جوش های صورتت را هم این قدر دستکاری نکن. آن لوسیون و محلول را هم مرتب استفاده کن آن وقت اگر کسی باز هم چرت و پرت گفت دوتایی می زنیم دماغش را می شکنیم.» المیرا گفت: «موهای زبر و وزوزی را آخر برای چی بلند کنم؟» مادر گفت: «تو بگذار موهایت بلند شود، نرم کردنش با من! »

پدر چشمک زد و گفت: «فتوچینی فردا ناهار هم با من!» و کانال تلویزیون را عوض کرد.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 توسط آرزو |

     نسرین از اول عادتش داده بود که غذایش را در حیاط خلوت بخورد. سرش را توی ظرف غذایش کرده بود و آخرین لقمه های غذای مخصوصش را می بلعید که با یک تکه طناب، خلاصش کردم. کار سختی نبود. دردسری هم نداشت. طناب را دور گردنش انداختم و از دو طرف کشیدم. فقط کمی دست و پاهای کوتاهش را تکان داد و چند تا زوزه بی رمق کشید. راست توی چشم هایش نگاه می کردم. اول چشم راستش با لرزش بسته شد و بعد هم چشم چپش و خلاص. شاید دو دقیقه هم طول نکشید. جثه کوچک و پشمالوی شیری رنگش را توی باغچه، پای بوته گل سرخ چال کردم و نفس راحتی کشیدم.

       اوایل نسرین خیلی دنبالش گشت. فکر می کرد گم شده یا کسی او را دزدیده است. اختر و مشدی را مجبور کرد که زیر و روی خانه از پشت بام تا زیرزمین را بگردند. از گشتن خانه که فارغ شد، عکس توله سگ را داد رنگی چاپ کردند و با مشخصات کامل شناسنامه ایش به در و دیوار محل چسباندند. بعد از یک هفته که خبری نشد گفت مشدی برود به همه آگهی ها، یک مژدگانی چرب هم با ماژیک قرمز اضافه کند. من فقط تماشا می کردم. با چشم هایی عمیقاً نگران با نسرین همدلی می کردم ولی توی دلم قاه قاه می خندیدم و کیف می کردم. ولی یک کمی هم می ترسیدم که مبادا مشدی موقع رسیدگی به باغچه توله سگ را پیدا کند. برای همین، بهش گفتم که چون این بوته گل سرخ را خیلی دوست دارم، می خواهم خودم شخصاً بهش رسیدگی کنم و نباید اصلاً کاری با آن داشته باشد. اختر هم یک جورهایی خوشحال بود. اصلاً دل خوشی از توله سگ نداشت. چند بار به من گفته بود که این خانه نماز ندارد ولی جرات نداشت به نسرین چیزی بگوید.

       بالاخره بعد از یک ماه، نسرین دلسرد شد و دست از جستجو برداشت و آن وقت بود که بعد از پنج سال زندگی مشترک انگار که تازه چشمش به من افتاده باشد، توجهش به من صد برابر گذشته شد. من هم احساس می کردم با آدم جدیدی آشنا شده ام. نمی دانستم نسرین تا این حد می تواند پر شور و با محبت باشد. تازه فهمیدم که آن توله سگ، خیلی بیشتر از آنچه فکرش را می کردم، شریک پنج سال زندگی ما بوده است. دلم برای خودم می سوزد. چقدر بدبخت بودم. کاش زودتر توله سگ را خفه کرده بودم.

       الان درست یک سال از آن قضیه می گذرد و آن بوته گل سرخ از برکت همجواری با توله سگ، قد کشیده و پر از گل های سرخ، درخشان و آتشین شده است. زیبا و پرحرارت است، درست مثل زندگی من و نسرین! ولی چند شب است که خواب عجیب و ترسناکی می بینم. در خواب، نسرین توله سگ خیلی زشت جدیدی خریده و دارد آن را حمام می کند و وقتی خیس عرق از خواب می پرم صدای زوزه خفیفی از توی حیاط به گوش می رسد.


یک داستان با سه کلمه محوری : سگ - گل سرخ - حیاط خلوت

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 توسط آرزو |

 

گفت : آرزو

گفتم : بله

گفت : پاشو برویم بیرون، یک دوری بزنیم.

گفتم : تو که یک ساعت پیش بیرون بودی عزیزم! به این زودی حوصله ات سر رفت.

گفت : جمعه ها حال بدی دارم. اصلاً نمی توانم توی خانه بند بشوم. خودت که بهتر می دانی.

گفتم : چرا یک فیلم نمی بینی؟ بیا با هم فیلم تماشا کنیم.

گفت : حوصله فیلم دیدن را ندارم.

گفتم : خیلی عجیب است. تو قبلاً از هر فرصتی برای فیلم دیدن استفاده می کردی.

گفت : دلم گرفته، شاید هوای بیرون حالم را بهتر کند.

گفتم : راست می گویی. این هوا حال آدم را جا می آورد. من هم عاشق قدم زدن توی این هوای پائیزی ام.

گفت : زرد و نارنجی و قهوه ای ... رنگ های گرم و دوست داشتنی، همه رنگ های پائیزی اند. من عاشق پائیزم.

گفتم : سرمایی هستم و گرنه همه چیز پائیز را دوست داشتم. اگر سرد نبود از بهار هم بهتر بود.

گفت : شکوهی که پائیز دارد، هیچ فصل دیگری ندارد. پائیز پرابهت ترین فصل هاست. همیشه مرا یاد خانم هویشام می اندازد.

گفتم : صبر کن ببینم! خانم هویشام؟! راست می گویی ... قدیمی و سالخورده ولی زیبا و با شکوه و البته بسیار مرموز.

گفت : عین معمایی که می بایست کشف شود یا سوالی که باید جوابش را پیدا کنی ولی هر کسی این سوال را درک نمی کند. یعنی یک جورهایی نمی فهمد که سوالی وجود دارد تا بخواهد به دنبال جوابش باشد.

گفتم : غیر از عاشق ها و هنرمندان

گفت : فکر نمی کنم هنرمند هم اگر عاشق نباشد، پائیز را درک کند. شاید هیچ حسی به آن نداشته باشد.

گفتم : قول می دهم الان حالت خیلی بهتر شده، نه؟

گفت : کاش همیشه با من حرف بزنی آرزو. وقتی حرف می زنی حالم خوب است. وقتی ساکتی انگار دنیا با من قهر است.

گفتم : گرسنه نیستی؟ می خواهم یک بشقاب چیپس و پنیر درست کنم تا با هم بخوریم.

گفت : لذت خوردن دست پخت تو که گرسنگی نمی خواهد ولی بیا با هم یک چیزی درست کنیم. خیلی وقت است که با هم آشپزی نکرده ایم.

گفتم : می توانیم سالاد تن درست کنیم. درست کردنش هم کاملاً دو نفره است. تو پیاز پوست بکن، من هم خیارشور خرد می کنم و تن ماهی را ریش ریش می کنم.

گفت : نمی خواهم به کارهای یک نفره عادت کنم. دوست دارم وقتی با همیم همه ی کارها را با هم انجام بدهیم.

گفتم : ولی خیلی وقت است که با هم فیلم تماشا نکرده ایم ...

گفت : هوس فیلم دیدن کرده ای. از اول هم معلوم بود. حالا چه فیلمی دوست داری ببینی.

گفتم : یک فیلم کره ای خوب به اسم «شاعری». یک بار تنهایی دیده ام. حالا بیا دوباره با هم تماشا کنیم.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 توسط آرزو |

      چهار، پنج سالی مانده تا چهل ساله بشود ولی صورت گوشتالود، قد بلند و هیکل درشتش باعث شده که بزرگتر از سنش به نظر برسد. مثل اکثر مردهای هم سن و سالش، شکم دارد ولی شکمش بدقواره نیست و به هیکل درشتش می آید. موهای خوش حالتی دارد که نه بلند است و نه کوتاه. پوست تیره و چشم های قهوه ای تیره اش هم به مردانگی چهره اش اضافه شده و در کل ظاهر جذابی دارد. کت و شلوار نوک مدادی رنگ فرم محل کارش، کاملاً قالب تنش است و تیپش را کارمندی و کاملاً موجه نشان می دهد. هر کسی در نگاه اول می فهمد که او کارمند است به شرطی که هنوز دهانش را باز نکرده باشد. به محض اینکه دو کلمه حرف بزند نظرت عوض می شود. شک می کنی که طرف کاسب است، شاید بنگاه معاملات ملکی دارد یا شاید هم نمایشگاه ماشین! هر چه باشد، کارمند نیست. موقع جواب دادن تلفن هم همین طور است. دو چهره دارد. اولش با صدای آهسته و مودب صحبت می کند و اگر از آن طرف خط صدای آشنایی بشنود، چهره واقعی اش رو می شود. یک دفعه قهقهه های بلندش را در هوا ول می کند و با آن صدای استریو اش با طرف خوش و بش می کند و اگر طرف خیلی آشنا باشد هم که خیلی زود چند تا جک نه چندان مودبانه مهمانش می کند و با شوخی های رکیکی، صمیمیتش را به او نشان می دهد. کلی دوست و رفیق دارد که بیشترشان نگهبان و خدماتی و تحصیلدار شرکت هستند. بیشتر مردها از او خوششان می آید و معلوم است با او که باشند بهشان خوش می گذرد. مخصوصاً که عرق خور حرفه ای هم هست. ولی خیلی از خانمها جواب سلامش را هم نمی دهند، بخصوص اگر فقط یک بار از بالای آن عینک قاب مشکی کوچکش براندازشان کرده باشد.

         آدم بدبین و منفی بافی است و از اول صبح از در و دیوار شرکت هم شکایت دارد و سرکار با داد و فریاد کارش را پیش می برد. خیلی رک و راست است و گنده تر از دهنش هم حرف می زند ولی از طرفی با زبان بازی و تملق گویی دل رئیس ها را به دست می آورد. به نظر من یک شارلاتان به تمام معناست ولی چون خیلی پر سر و صداست، همه می گویند که هیچی توی دلش نیست و اهل بدجنسی و زیرآب زدن هم نیست و از آن نترس که های و هو دارد و این حرف ها ولی من دیده ام که برای همه هم از رو می زند و هم از زیر. با همه ی این حرف ها، مثل چی از خانمش می ترسد و جالب اینجاست که وقتی با خانمش تلفنی صحبت می کند همیشه بی خداحافظی قطع می کند، چون خانم که حرفش تمام می شود زودتر گوشی را قطع کرده است.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم آبان 1391 توسط آرزو |

       فقط دلم می خواهد برسم. دوباره دلم بهم می خورد. آخرین باری است که از این غلط ها می کنم. الان فقط دلم یک وجب خاک می خواهد که پایم را رویش بگذارم. به اعماق آب های زیر پایم فکر می کنم. به آن موجودات پرهیبت و ترسناک و باز دوباره دلم بهم می خورد. مریم بازویم را فشار می دهد. بر می گردم و نگاهش می کنم.  مانتو این رنگی خیلی بهش می آید. شیطنتش را صد برابر کرده است. حالم را می پرسد ولی می دانم از ته دل نیست. هیچ کس به اندازه او نگران من نمی شود. وقتی می خواستم به این سفر بیایم، چقدر نگران بود و سفارش می کرد: «مامان جون! چیز ناجور نخوری. معده ات را اذیت می کند.» کاش همه یک ذره مثل او بودند. بارها آرزو کرده ام کاش مثل او بودم. چقدر دوستش دارم و چقدر اذیتش می کنم. یاد سفر پارسال افتادم. چه مسافرتی بود. چه هوایی، چه مردمی! به یکی از بزرگترین آرزوهایم رسیدم. حافظ، پاسارگاد، تخت جمشید، نقش رستم ... شهری که دوست می داشتم. باز دلم بهم می خورد.


تمرین سوم مجاز مجاورت

 

نوشته شده در تاريخ شنبه ششم آبان 1391 توسط آرزو |

         آرام و آهسته بدون اینکه کسی را بیدار کنم از در بیرون می آیم. خیلی زود است؛ خنک و لطیف، و هنوز هم هوا روشن نشده است. نباید با این سر و ضع توی محوطه بگردم و امیدوارم کسی مرا نبیند. نمی شود بدون نگرانی، هیچ کاری انجام داد. حتی اگر بخواهی طلوع آفتاب را کنار دریا باشی باز هم باید نگران باشی که کسی تو را با لباس خواب و دمپایی توی محوطه مجتمع ویلای ساحلی نبیند. آرزو دارم همیشه بچه می ماندم و هنوز بزرگترین مشکل زمان کودکی ام، شکستن یک نوک بود.

       به کنار باغچه سرسبز ویلا می رسم. زانو می زنم و روی نزدیکترینشان دست می کشم. وقتی نوازشش می کنی، حالش بهتر می شود. خیلی لطیفند. همین ها هستند که فضای خشک سرکارم را کمی قابل تحمل تر کرده اند. پیداست چند ساعت پیش باران باریده و باغچه را صفا داده است. بویش یاد خاطره ای دور را برایم زنده می کند. درخت سیب، وسط باغچه محکم ایستاده و میوه هایش در آن نور کم بصورت لکه های سرخ رنگی دیده می شوند. سرخش را دوست ندارم؛ سبز و ترش که باشد خیلی بهتر است.

     بلند می شوم و راه می افتم. آن تکه خیلی تاریک راه را مثل همیشه سریع می دوم، تا به ردیف نیمکت های رو به ساحل برسم. همیشه مرا یاد پارک یا تئاتر می اندازند تا کلاس درس و مدرسه.  روی یکی شان دست می کشم. خیلی خیس و سرد است. نمی شود رویش نشست. یادم می افتد، کلید هم ندارم تا به خانه برگردم و دستمالی چیزی بیاورم و جایم را خشک کنم. از دست خودم کلافه می شوم. این یعنی برنامه رویایی ام برای نشستن لب دریا و تماشای طلوع آفتاب، خراب و کل آخرین روز تعطیلاتم باطل شده است. روز کاری که دیگر روز نیست. فقط تعطیلش خوب است.

      به فکر فردا می افتم که باید سر کار بروم و پشت آن میزهای زشت با آن صندلی های زشت تر بنشینم. فقط چوبیش خوب است. فکر می کنم اگر چوبی نباشد دیگر برای آدم خوب نیست. یاد زنگ اعصاب خردکن تلفن می افتم. کاش یک روز اصلاً زنگ نزند. سیستم شماره دادن به مشتریان که اگر هنوز اختراع نشده بود، مردم همدیگر را سر نوبت تکه پاره می کردند و این هم از همکارها که یکی یکی کارت می زنند و وارد می شوند. نه نگفتم دوست! گفتم همکار. نمی دانم از چی حرف می زنی؟ هر چیز قشنگی در محیط اداره زشت می شود حتی عکس، که هر چه بیشتر هم داشته باشی بهتر است، وقتی شد پرسنلی، دیگر شکل خودت نیست. امروز که تمام بشود من می مانم و این ظاهر خوش آب و رنگ بشریت.

     می روم جلوتر به سمت ساحل و روی شن های خیس می نشینم. من می مانم و دریا و صدای امواج. کاش همین صدا هم نبود و فقط یک روز دنیا از آن هم خالی می شد. آن وقت من می ماندم و دریا و سکوت. آن وقت بود که حتماً شاعر می شدم. گر چه گفتنش سواد می خواهد.

 

 


     این دومین تمرین مجاز مجاورته که انجام دادم. تمرین خیلی خوبیه و می بینم که ناخودآگاه رو برای نوشتن فعال می کنه.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه سوم آبان 1391 توسط آرزو |

       دیگر به هر چیزی نمی توانم نگاه کنم. ولی ظرف های سفالی فروشگاه باسمه خانه هنرمندان از آن خوش رنگ هایش بود. از آن رنگ هایی که برای چشمهایم هم خوب است، وقتی این همه چشم انداز زشت اطرافمان را گرفته و مجبوریم هر روز تماشایشان کنیم. حتی برف هم که این قدر دوستش دارم فقط موقع بارش زیباست. بعد از این که به زمین نشست و آدمها لگدش کردند و پوست پرتقال رویش ریختند، دیگر برای چشمهایم خوب نیست.

       کاش می شد همه چیز را ول کنم و چند روزی را به کنار دریا بروم. پابرهنه روی شن ها راه بروم. چه حسی دارد وقتی از لای انگشتانت سر می خورد ولی شاید آنجا هم آسایش نداشته باشم. کاش هیچ وقت او را نمی دیدم. برای چشمهایم خوب بود ولی مرا به مرض بدتری دچار کرد. وقتی دچارش شدی تازه می فهمی کجای کاری. تمام نظم زندگیت را به هم می ریزد. خیلی وقت گیر است. نه! بهتر است بگویم همه وقتت را می خواهد. همه وقتی که با او هستی و حتی وقتی هم که با او نیستی را هم می خواهد. همه حجم ذهنت را باید به او بدهی. مرض من شاید چاره اش فقط یک چیز باشد. چیزی که خودش هم چاره ای ندارد و ناشناخته بودنش مرا می ترساند. دوست دارم فکر کردن به آن چاره برایم شیرین بشود نه دهشتناک ......


این هم از تمرین مجاز مجاورت.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 توسط آرزو |
 

سومین مشق داستان نویسی (می بایست خاطره می نوشتیم ولی بیشتر شبیه گزارش اجتماعی شد.)


       بعد از ظهر یکی از روزهای بهمن ماه پارسال بود. می خواستند فیلم هوگوی اسکورسیزی را در تالار ایوان شمس به طور سه بعدی نمایش بدهند. یادم است که آن روزها به خاطر کارهای مربوط به جشن نامزدیمان خیلی سرمان شلوغ بود ولی چون می دانستم که سعید خیلی دوست دارد این فیلم را ببیند یک جوری برنامه ریزی کردیم که ما هم برای تماشا برویم.

         هوا کم کم داشت تاریک می شد. تاکسی پشت چراغ قرمز طولانی تقاطع بزرگراه کردستان و جلال آل احمد گیر کرده بود که چشمم به جمعیتی که جلوی در تالار صف کشیده بودند افتاد. وای خدای من! چه جمعیتی! از تاکسی پیاده شدم و بقیه راه را تقریباً دویدم. واقعاً از ایستادن توی صف بدم می آید. حتی اگر به خاطر فیلم اسکورسیزی باشد که کلی جوایز اسکار امسال را برده. حتی اگر سه بعدی باشد و آن روزها همزمان در کل دنیا در حال اکران باشد. به نظرم هیچ چیزی در این دنیا ارزش توی صف ایستادن را ندارد. آن هم این صف طولانی با آن جو غلیظ هنری که از دود سیگار خفه ات می کند. سه بار کل صف را از اول تا آخر و برعکس دنبال سعید و بقیه بچه ها گشتم و در آخر هم با موبایل همدیگر را پیدا کردیم. نمی دانم ده-پانزده سال پیش که موبایل نبود مردم چطور همدیگر را پیدا می کردند!

       دو نفری توی صف ایستادیم و معلوم شد دو تا از بچه ها رفته اند داخل، دقیقاً جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده اند. آدمهای زرنگ! چه جوری این جمعیت را دور زده و جلو افتاده بودند؟ همان طور که ایستاده بودیم دوستانی که هنوز نرسیده بودند و خبر این صف طولانی بهشان رسیده بود یکی یکی زنگ زدند و گفتند نمی توانند بیایند. آخر سر ما دو تا ماندیم و آن دوتای جلوی گیشه و یک جمعیت انبوه توی یک صف طولانی! البته هیچ یک از این صفهایی که من دیده ام واقعاً صف نبوده اند. وقتی می گویند صف، آدم توی ذهنش تعدادی آدم را تصور می کند که پشت سر هم ایستاده اند و کم کم یکی، یک ذره جلو می روند. ولی صفهای ما توی ایران اصلاً این طوری نیستند. یعنی اولاً آدمها به جای اینکه پشت سر هم بایستند، رو به روی هم در گروه های چند نفره می ایستند، ثانیاً معلوم نیست تو نفر چندم هستی چون ممکن است آقایی که تنها توی صف ایستاده، برای ده نفر دیگر هم جا گرفته باشد، ثالثاً ممکن است تعدادی جایشان را به کسی سپرده باشند و رفته باشند یک دوری بزنند یا یک چیزی بخورند یا بگردند چهره آشنایی آن جلوهای صف پیدا بکنند که نوبتشان چند نفر جلوتر بیفتد و الی آخر. این جوری است که صفهای ایرانی خیلی اعصاب خردکن تر از آن چیزی هستند که باید باشند.

       هوا دیگر خیلی سرد شده بود و صف هم که از جایش تکان نمی خورد. چند بار جایمان را به جلوتری ها سپردیم و رفتیم قدم زدیم تا کمی گرم شویم ولی از ترس اینکه جایمان را از دست بدهیم زود برگشتیم. کم کم اخباری دهان به دهان می گشت و به گوش می رسید. اول گفتند فیلم دوبله نیست و با زیرنویس پخش می شود. این که خبر بدی نبود و به نظرم خیلی هم خوب بود ولی چند دقیقه بعد گفتند اصلاً زیرنویس هم ندارد و قیمت بلیت هم ده هزار تومان است. از این بهتر نمی شد! دو ساعت توی سرما بایستی و ده هزار تومان هم بدهی و آخر سر هم فیلم بدون زیرنویس ببینی. شروع کردم به غرغر کردن که اینها دارند سوء استفاده می کنند. فیلم را مگر می شود بدون زیرنویس دید؟ اصلاً مگر اینها فیلم را خریده اند که می خواهند نفری ده هزار تومان از ما بگیرند ولی خیلی زود غرغرکردنم تمام شد چون می دانستم سعید خیلی دوست دارد این فیلم را روی پرده ببیند و یک جورهایی جزء آرزوهایش است.

        صف سه چهار قدمی جلو رفت که گفتند بلیت سانسهای 6 و 8 تمام شده و ممکن است سانس 10 و 12 هم به همه نرسد. گفتن نداشت معلوم بود که نمی رسید. حالا بعد از این همه معطلی حاضر بودی خیلی بیشتر از اینها هم پول بدهی و همان فیلم بدون زیرنویس را هم تماشا کنی. وضعیت آشنایی بود. هر روز آن را زندگی می کردیم. در این فکر بودیم که بمانیم یا برویم که یکی از آن دو تا دوست زرنگی که معلوم نبود چطور از جلوی گیشه سردر آورده، زنگ زد که برای ما هم بلیت گرفته اند و پنج دقیقه مانده به 6 که درها را باز می کنند بیایید جلوی در، بلیتتان را از ما بگیرید و بیائید تو. هر دو خوشحال از صف بیرون آمدیم و جایمان را هم به کسی نسپردیم.

     ساعت 6 فیلم هوگو شروع شد. فیلم جدید اسکورسیزی به طور سه بعدی به زبان انگلیسی و با زیرنویس عربی! همه چیز خوب بود بجز این زیرنویس عربی که اگر نبود هم خیلی بهتر بود. شاید اگر اسکورسیزی می دانست که مردم در ایران فیلمهایش را با چه مکافاتی می بینند دچار افسردگی می شد و تصمیم می گرفت دیگر فیلم نسازد.

      خوب می دانستم وقتی در ایران زندگی می کنی، فقط در ایران زندگی می کنی. یعنی خیلی وقتها اتفاقاتی که در دنیا می افتد برای تو در حد اخباری است که توی ماهواره می بینی یا با فیلترشکن در اینترنت لاک پشتی ات می خوانی. شاید بدانی خیلی چیزها در جهان در حال رخداد است، خیلی تکنولوژی ها در بازارهای کل دنیا موجود است و در هر رشته و زمینه ای تفکرات و دیدگاه های جدیدی به وجود آمده است ولی همه انها را شانس که بیاوری فقط می دانی. هیچ کدام را درک نکرده ای، لمس نمی کنی و نمی فهمی. تماشای دو ساعت فیلم هوگو همزمان با همه مردم دنیا خوبیش برای من، لمس دو ساعته ی این دنیای حقیقی بود.

بعد از ظهر یکی از روزهای بهمن ماه پارسال بود. می خواستند فیلم هوگوی اسکورسیزی را در تالار ایوان شمس به طور سه بعدی نمایش بدهند. یادم است که آن روزها به خاطر کارهای مربوط به جشن نامزدیمان خیلی سرمان شلوغ بود ولی چون می دانستم که سعید خیلی دوست دارد این فیلم را ببیند یک جوری برنامه ریزی کردیم که ما هم برای تماشا برویم.

         هوا کم کم داشت تاریک می شد. تاکسی پشت چراغ قرمز طولانی تقاطع بزرگراه کردستان و جلال آل احمد گیر کرده بود که چشمم به جمعیتی که جلوی در تالار صف کشیده بودند افتاد. وای خدای من! چه جمعیتی! از تاکسی پیاده شدم و بقیه راه را تقریباً دویدم. واقعاً از ایستادن توی صف بدم می آید. حتی اگر به خاطر فیلم اسکورسیزی باشد که کلی جوایز اسکار امسال را برده. حتی اگر سه بعدی باشد و آن روزها همزمان در کل دنیا در حال اکران باشد. به نظرم هیچ چیزی در این دنیا ارزش توی صف ایستادن را ندارد. آن هم این صف طولانی با آن جو غلیظ هنری که از دود سیگار خفه ات می کند. سه بار کل صف را از اول تا آخر و برعکس دنبال سعید و بقیه بچه ها گشتم و در آخر هم با موبایل همدیگر را پیدا کردیم. نمی دانم ده-پانزده سال پیش که موبایل نبود مردم چطور همدیگر را پیدا می کردند!

       دو نفری توی صف ایستادیم و معلوم شد دو تا از بچه ها رفته اند داخل، دقیقاً جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده اند. آدمهای زرنگ! چه جوری این جمعیت را دور زده و جلو افتاده بودند؟ همان طور که ایستاده بودیم دوستانی که هنوز نرسیده بودند و خبر این صف طولانی بهشان رسیده بود یکی یکی زنگ زدند و گفتند نمی توانند بیایند. آخر سر ما دو تا ماندیم و آن دوتای جلوی گیشه و یک جمعیت انبوه توی یک صف طولانی! البته هیچ یک از این صفهایی که من دیده ام واقعاً صف نبوده اند. وقتی می گویند صف، آدم توی ذهنش تعدادی آدم را تصور می کند که پشت سر هم ایستاده اند و کم کم یکی، یک ذره جلو می روند. ولی صفهای ما توی ایران اصلاً این طوری نیستند. یعنی اولاً آدمها به جای اینکه پشت سر هم بایستند، رو به روی هم در گروه های چند نفره می ایستند، ثانیاً معلوم نیست تو نفر چندم هستی چون ممکن است آقایی که تنها توی صف ایستاده، برای ده نفر دیگر هم جا گرفته باشد، ثالثاً ممکن است تعدادی جایشان را به کسی سپرده باشند و رفته باشند یک دوری بزنند یا یک چیزی بخورند یا بگردند چهره آشنایی آن جلوهای صف پیدا بکنند که نوبتشان چند نفر جلوتر بیفتد و الی آخر. این جوری است که صفهای ایرانی خیلی اعصاب خردکن تر از آن چیزی هستند که باید باشند.

       هوا دیگر خیلی سرد شده بود و صف هم که از جایش تکان نمی خورد. چند بار جایمان را به جلوتری ها سپردیم و رفتیم قدم زدیم تا کمی گرم شویم ولی از ترس اینکه جایمان را از دست بدهیم زود برگشتیم. کم کم اخباری دهان به دهان می گشت و به گوش می رسید. اول گفتند فیلم دوبله نیست و با زیرنویس پخش می شود. این که خبر بدی نبود و به نظرم خیلی هم خوب بود ولی چند دقیقه بعد گفتند اصلاً زیرنویس هم ندارد و قیمت بلیت هم ده هزار تومان است. از این بهتر نمی شد. دو ساعت توی سرما بایستی و ده هزار تومان هم بدهی و آخر سر هم فیلم بدون زیرنویس ببینی. شروع کردم به غرغر کردن که اینها دارند سوء استفاده می کنند. فیلم را مگر می شود بدون زیرنویس دید؟ اصلاً مگر اینها فیلم را خریده اند که می خواهند نفری ده هزار تومان از ما بگیرند ولی خیلی زود غرغرکردنم تمام شد چون می دانستم سعید خیلی دوست دارد این فیلم را روی پرده ببیند و یک جورهایی جزء آرزوهایش است.

        صف سه چهار قدمی جلو رفت که گفتند بلیت سانسهای 6 و 8 تمام شده و ممکن است سانس 10 و 12 هم به همه نرسد. گفتن نداشت معلوم بود که نمی رسید. حالا بعد از این همه معطلی حاضر بودی خیلی بیشتر از اینها هم پول بدهی و همان فیلم بدون زیرنویس را هم تماشا کنی. وضعیت آشنایی بود. هر روز آن را زندگی می کردیم. در این فکر بودیم که بمانیم یا برویم که یکی از آن دو تا دوست زرنگی که معلوم نبود چطور از جلوی گیشه سردر آورده، زنگ زد که برای ما هم بلیت گرفته اند و پنج دقیقه مانده به 6 که درها را باز می کنند بیایید جلوی در، بلیتتان را از ما بگیرید و بیائید تو. هر دو خوشحال از صف بیرون آمدیم و جایمان را هم به کسی نسپردیم.

     ساعت 6 فیلم هوگو شروع شد. فیلم جدید اسکورسیزی به طور سه بعدی به زبان انگلیسی و با زیرنویس عربی! همه چیز خوب بود بجز این زیرنویس عربی که اگر نبود هم خیلی بهتر بود. شاید اگر اسکورسیزی می دانست که مردم در ایران فیلمهایش را با چه مکافاتی می بینند دچار افسردگی می شد و تصمیم می گرفت دیگر فیلم نسازد.

      خوب می دانستم وقتی در ایران زندگی می کنی، فقط در ایران زندگی می کنی. یعنی خیلی وقتها اتفاقاتی که در دنیا می افتد برای تو در حد اخباری است که توی ماهواره می بینی یا با فیلترشکن در اینترنت لاک پشتی ات می خوانی. شاید بدانی خیلی چیزها در جهان در حال رخداد است، خیلی تکنولوژی ها در بازارهای کل دنیا موجود است و در هر رشته و زمینه ای تفکرات و دیدگاه های جدیدی به وجود آمده است ولی همه انها را شانس که بیاوری فقط می دانی. هیچ کدام را درک نکرده ای، لمس نمی کنی و نمی فهمی. تماشای دو ساعت فیلم هوگو همزمان با همه مردم دنیا خوبیش برای من، لمس دو ساعته ی این دنیای حقیقی بود.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 توسط آرزو |
قالب وبلاگ

قالب وبلاگ بهار