دنیای نه چندان دخترانه

       بلافاصله بعد از اینکه توی تاکسی نشستم، آقا مرتضی، بچه محل سابقمان را دیدم که توی تاکسی نشسته. بچه محل که نه! من بچه بودم ولی او آن موقع مرد جوانی بود. تا چشمم به او با آن هیکل نحیفش افتاد شناختمش. نه اینکه بعد از 36 سال عوض نشده باشد. اتفاقاً خیلی هم شکسته شده بود و موقعی که با آن صدای نازک و لحن زنانه اش شروع به حرف زدن کرد دیدم که چند تا دندان هم بیشتر توی دهانش باقی نمانده است. راستش از روی روسری دور گردنش شناختمش. آن وقت ها هم یک روسری دور گردنش می بست و من فکر می کردم که این روسری چقدر او را خوش تیپ و باکلاس می کند!

       حتی وقتی بچه بودم هم می فهمیدم که یک جای کارش مشکل دارد و شبیه بقیه مردها نیست ولی عقلم نمی رسید که کجای کار مشکل دارد. آن موقع فقط اینکه از سوسک می ترسید و مثل بابا نمی توانست آن را با دست بگیرد یا دلش را نداشت که حداقل با دمپایی ای چیزی رویش بزند، برایم عجیب بود. به عقل بچگی ام مردی که نتواند سوسک بکشد، یک جای کارش می لنگد و نمی تواند کاملاً مرد باشد ...


متن با کلمات روسری - دندان - سوسک
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 توسط آرزو |

-         خیلی گرم است. انگار از هوا آتش می بارد.

-         خوب روسریت را بردار. اینجا که کسی نیست.

-         نه بابا ... ول کن! از آن پراید اصلاً خوشم نمی آید. احساس می کنم لات و لوت هستند. شاید مزاحم مان بشوند.

-         یعنی چی؟ غلط کرده اند. مثل این که خیلی مرا دست کم گرفته ای عشق من!

-         نه! این جوری نگو ... اصلاً بیا در مورد یک موضوع دیگر صحبت کنیم. تو کوکو سبزی بیشتر دوست داری یا کوکو سیب زمینی؟

-         راستش من اصلاً کوکو دوست ندارم. حالم از این غذاهای خیلی روغنی بد می شود. یاد غذای گربه می افتم. گفتم گربه یاد ملوسک شما افتادم. حالش چطور است؟

-         مامان پری حسابی از دستت کفری است. از وقتی سبیل های ملوسک بدبخت را با قیچی چیدی، مثل مست ها راه می رود. خیلی دلم برایش می سوزد.

-         دست خودم نبود. ملوسک را که دیدم یک دفعه شیطنتم گل کرد. حیوانکی خیلی به گردن من حق دارد. اگر بدانی که پارچ گل قرمزی مامان پری را هم من شکسته بودم نه ملوسک چطور؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 توسط آرزو |

 

گفت : آرزو

گفتم : بله

گفت : پاشو برویم بیرون، یک دوری بزنیم.

گفتم : تو که یک ساعت پیش بیرون بودی عزیزم! به این زودی حوصله ات سر رفت.

گفت : جمعه ها حال بدی دارم. اصلاً نمی توانم توی خانه بند بشوم. خودت که بهتر می دانی.

گفتم : چرا یک فیلم نمی بینی؟ بیا با هم فیلم تماشا کنیم.

گفت : حوصله فیلم دیدن را ندارم.

گفتم : خیلی عجیب است. تو قبلاً از هر فرصتی برای فیلم دیدن استفاده می کردی.

گفت : دلم گرفته، شاید هوای بیرون حالم را بهتر کند.

گفتم : راست می گویی. این هوا حال آدم را جا می آورد. من هم عاشق قدم زدن توی این هوای پائیزی ام.

گفت : زرد و نارنجی و قهوه ای ... رنگ های گرم و دوست داشتنی، همه رنگ های پائیزی اند. من عاشق پائیزم.

گفتم : سرمایی هستم و گرنه همه چیز پائیز را دوست داشتم. اگر سرد نبود از بهار هم بهتر بود.

گفت : شکوهی که پائیز دارد، هیچ فصل دیگری ندارد. پائیز پرابهت ترین فصل هاست. همیشه مرا یاد خانم هویشام می اندازد.

گفتم : صبر کن ببینم! خانم هویشام؟! راست می گویی ... قدیمی و سالخورده ولی زیبا و با شکوه و البته بسیار مرموز.

گفت : عین معمایی که می بایست کشف شود یا سوالی که باید جوابش را پیدا کنی ولی هر کسی این سوال را درک نمی کند. یعنی یک جورهایی نمی فهمد که سوالی وجود دارد تا بخواهد به دنبال جوابش باشد.

گفتم : غیر از عاشق ها و هنرمندان

گفت : فکر نمی کنم هنرمند هم اگر عاشق نباشد، پائیز را درک کند. شاید هیچ حسی به آن نداشته باشد.

گفتم : قول می دهم الان حالت خیلی بهتر شده، نه؟

گفت : کاش همیشه با من حرف بزنی آرزو. وقتی حرف می زنی حالم خوب است. وقتی ساکتی انگار دنیا با من قهر است.

گفتم : گرسنه نیستی؟ می خواهم یک بشقاب چیپس و پنیر درست کنم تا با هم بخوریم.

گفت : لذت خوردن دست پخت تو که گرسنگی نمی خواهد ولی بیا با هم یک چیزی درست کنیم. خیلی وقت است که با هم آشپزی نکرده ایم.

گفتم : می توانیم سالاد تن درست کنیم. درست کردنش هم کاملاً دو نفره است. تو پیاز پوست بکن، من هم خیارشور خرد می کنم و تن ماهی را ریش ریش می کنم.

گفت : نمی خواهم به کارهای یک نفره عادت کنم. دوست دارم وقتی با همیم همه ی کارها را با هم انجام بدهیم.

گفتم : ولی خیلی وقت است که با هم فیلم تماشا نکرده ایم ...

گفت : هوس فیلم دیدن کرده ای. از اول هم معلوم بود. حالا چه فیلمی دوست داری ببینی.

گفتم : یک فیلم کره ای خوب به اسم «شاعری». یک بار تنهایی دیده ام. حالا بیا دوباره با هم تماشا کنیم.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 توسط آرزو |

      چهار، پنج سالی مانده تا چهل ساله بشود ولی صورت گوشتالود، قد بلند و هیکل درشتش باعث شده که بزرگتر از سنش به نظر برسد. مثل اکثر مردهای هم سن و سالش، شکم دارد ولی شکمش بدقواره نیست و به هیکل درشتش می آید. موهای خوش حالتی دارد که نه بلند است و نه کوتاه. پوست تیره و چشم های قهوه ای تیره اش هم به مردانگی چهره اش اضافه شده و در کل ظاهر جذابی دارد. کت و شلوار نوک مدادی رنگ فرم محل کارش، کاملاً قالب تنش است و تیپش را کارمندی و کاملاً موجه نشان می دهد. هر کسی در نگاه اول می فهمد که او کارمند است به شرطی که هنوز دهانش را باز نکرده باشد. به محض اینکه دو کلمه حرف بزند نظرت عوض می شود. شک می کنی که طرف کاسب است، شاید بنگاه معاملات ملکی دارد یا شاید هم نمایشگاه ماشین! هر چه باشد، کارمند نیست. موقع جواب دادن تلفن هم همین طور است. دو چهره دارد. اولش با صدای آهسته و مودب صحبت می کند و اگر از آن طرف خط صدای آشنایی بشنود، چهره واقعی اش رو می شود. یک دفعه قهقهه های بلندش را در هوا ول می کند و با آن صدای استریو اش با طرف خوش و بش می کند و اگر طرف خیلی آشنا باشد هم که خیلی زود چند تا جک نه چندان مودبانه مهمانش می کند و با شوخی های رکیکی، صمیمیتش را به او نشان می دهد. کلی دوست و رفیق دارد که بیشترشان نگهبان و خدماتی و تحصیلدار شرکت هستند. بیشتر مردها از او خوششان می آید و معلوم است با او که باشند بهشان خوش می گذرد. مخصوصاً که عرق خور حرفه ای هم هست. ولی خیلی از خانمها جواب سلامش را هم نمی دهند، بخصوص اگر فقط یک بار از بالای آن عینک قاب مشکی کوچکش براندازشان کرده باشد.

         آدم بدبین و منفی بافی است و از اول صبح از در و دیوار شرکت هم شکایت دارد و سرکار با داد و فریاد کارش را پیش می برد. خیلی رک و راست است و گنده تر از دهنش هم حرف می زند ولی از طرفی با زبان بازی و تملق گویی دل رئیس ها را به دست می آورد. به نظر من یک شارلاتان به تمام معناست ولی چون خیلی پر سر و صداست، همه می گویند که هیچی توی دلش نیست و اهل بدجنسی و زیرآب زدن هم نیست و از آن نترس که های و هو دارد و این حرف ها ولی من دیده ام که برای همه هم از رو می زند و هم از زیر. با همه ی این حرف ها، مثل چی از خانمش می ترسد و جالب اینجاست که وقتی با خانمش تلفنی صحبت می کند همیشه بی خداحافظی قطع می کند، چون خانم که حرفش تمام می شود زودتر گوشی را قطع کرده است.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم آبان 1391 توسط آرزو |

       دیگر به هر چیزی نمی توانم نگاه کنم. ولی ظرف های سفالی فروشگاه باسمه خانه هنرمندان از آن خوش رنگ هایش بود. از آن رنگ هایی که برای چشمهایم هم خوب است، وقتی این همه چشم انداز زشت اطرافمان را گرفته و مجبوریم هر روز تماشایشان کنیم. حتی برف هم که این قدر دوستش دارم فقط موقع بارش زیباست. بعد از این که به زمین نشست و آدمها لگدش کردند و پوست پرتقال رویش ریختند، دیگر برای چشمهایم خوب نیست.

       کاش می شد همه چیز را ول کنم و چند روزی را به کنار دریا بروم. پابرهنه روی شن ها راه بروم. چه حسی دارد وقتی از لای انگشتانت سر می خورد ولی شاید آنجا هم آسایش نداشته باشم. کاش هیچ وقت او را نمی دیدم. برای چشمهایم خوب بود ولی مرا به مرض بدتری دچار کرد. وقتی دچارش شدی تازه می فهمی کجای کاری. تمام نظم زندگیت را به هم می ریزد. خیلی وقت گیر است. نه! بهتر است بگویم همه وقتت را می خواهد. همه وقتی که با او هستی و حتی وقتی هم که با او نیستی را هم می خواهد. همه حجم ذهنت را باید به او بدهی. مرض من شاید چاره اش فقط یک چیز باشد. چیزی که خودش هم چاره ای ندارد و ناشناخته بودنش مرا می ترساند. دوست دارم فکر کردن به آن چاره برایم شیرین بشود نه دهشتناک ......


این هم از تمرین مجاز مجاورت.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مهر 1391 توسط آرزو |
 

سومین مشق داستان نویسی (می بایست خاطره می نوشتیم ولی بیشتر شبیه گزارش اجتماعی شد.)


       بعد از ظهر یکی از روزهای بهمن ماه پارسال بود. می خواستند فیلم هوگوی اسکورسیزی را در تالار ایوان شمس به طور سه بعدی نمایش بدهند. یادم است که آن روزها به خاطر کارهای مربوط به جشن نامزدیمان خیلی سرمان شلوغ بود ولی چون می دانستم که سعید خیلی دوست دارد این فیلم را ببیند یک جوری برنامه ریزی کردیم که ما هم برای تماشا برویم.

         هوا کم کم داشت تاریک می شد. تاکسی پشت چراغ قرمز طولانی تقاطع بزرگراه کردستان و جلال آل احمد گیر کرده بود که چشمم به جمعیتی که جلوی در تالار صف کشیده بودند افتاد. وای خدای من! چه جمعیتی! از تاکسی پیاده شدم و بقیه راه را تقریباً دویدم. واقعاً از ایستادن توی صف بدم می آید. حتی اگر به خاطر فیلم اسکورسیزی باشد که کلی جوایز اسکار امسال را برده. حتی اگر سه بعدی باشد و آن روزها همزمان در کل دنیا در حال اکران باشد. به نظرم هیچ چیزی در این دنیا ارزش توی صف ایستادن را ندارد. آن هم این صف طولانی با آن جو غلیظ هنری که از دود سیگار خفه ات می کند. سه بار کل صف را از اول تا آخر و برعکس دنبال سعید و بقیه بچه ها گشتم و در آخر هم با موبایل همدیگر را پیدا کردیم. نمی دانم ده-پانزده سال پیش که موبایل نبود مردم چطور همدیگر را پیدا می کردند!

       دو نفری توی صف ایستادیم و معلوم شد دو تا از بچه ها رفته اند داخل، دقیقاً جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده اند. آدمهای زرنگ! چه جوری این جمعیت را دور زده و جلو افتاده بودند؟ همان طور که ایستاده بودیم دوستانی که هنوز نرسیده بودند و خبر این صف طولانی بهشان رسیده بود یکی یکی زنگ زدند و گفتند نمی توانند بیایند. آخر سر ما دو تا ماندیم و آن دوتای جلوی گیشه و یک جمعیت انبوه توی یک صف طولانی! البته هیچ یک از این صفهایی که من دیده ام واقعاً صف نبوده اند. وقتی می گویند صف، آدم توی ذهنش تعدادی آدم را تصور می کند که پشت سر هم ایستاده اند و کم کم یکی، یک ذره جلو می روند. ولی صفهای ما توی ایران اصلاً این طوری نیستند. یعنی اولاً آدمها به جای اینکه پشت سر هم بایستند، رو به روی هم در گروه های چند نفره می ایستند، ثانیاً معلوم نیست تو نفر چندم هستی چون ممکن است آقایی که تنها توی صف ایستاده، برای ده نفر دیگر هم جا گرفته باشد، ثالثاً ممکن است تعدادی جایشان را به کسی سپرده باشند و رفته باشند یک دوری بزنند یا یک چیزی بخورند یا بگردند چهره آشنایی آن جلوهای صف پیدا بکنند که نوبتشان چند نفر جلوتر بیفتد و الی آخر. این جوری است که صفهای ایرانی خیلی اعصاب خردکن تر از آن چیزی هستند که باید باشند.

       هوا دیگر خیلی سرد شده بود و صف هم که از جایش تکان نمی خورد. چند بار جایمان را به جلوتری ها سپردیم و رفتیم قدم زدیم تا کمی گرم شویم ولی از ترس اینکه جایمان را از دست بدهیم زود برگشتیم. کم کم اخباری دهان به دهان می گشت و به گوش می رسید. اول گفتند فیلم دوبله نیست و با زیرنویس پخش می شود. این که خبر بدی نبود و به نظرم خیلی هم خوب بود ولی چند دقیقه بعد گفتند اصلاً زیرنویس هم ندارد و قیمت بلیت هم ده هزار تومان است. از این بهتر نمی شد! دو ساعت توی سرما بایستی و ده هزار تومان هم بدهی و آخر سر هم فیلم بدون زیرنویس ببینی. شروع کردم به غرغر کردن که اینها دارند سوء استفاده می کنند. فیلم را مگر می شود بدون زیرنویس دید؟ اصلاً مگر اینها فیلم را خریده اند که می خواهند نفری ده هزار تومان از ما بگیرند ولی خیلی زود غرغرکردنم تمام شد چون می دانستم سعید خیلی دوست دارد این فیلم را روی پرده ببیند و یک جورهایی جزء آرزوهایش است.

        صف سه چهار قدمی جلو رفت که گفتند بلیت سانسهای 6 و 8 تمام شده و ممکن است سانس 10 و 12 هم به همه نرسد. گفتن نداشت معلوم بود که نمی رسید. حالا بعد از این همه معطلی حاضر بودی خیلی بیشتر از اینها هم پول بدهی و همان فیلم بدون زیرنویس را هم تماشا کنی. وضعیت آشنایی بود. هر روز آن را زندگی می کردیم. در این فکر بودیم که بمانیم یا برویم که یکی از آن دو تا دوست زرنگی که معلوم نبود چطور از جلوی گیشه سردر آورده، زنگ زد که برای ما هم بلیت گرفته اند و پنج دقیقه مانده به 6 که درها را باز می کنند بیایید جلوی در، بلیتتان را از ما بگیرید و بیائید تو. هر دو خوشحال از صف بیرون آمدیم و جایمان را هم به کسی نسپردیم.

     ساعت 6 فیلم هوگو شروع شد. فیلم جدید اسکورسیزی به طور سه بعدی به زبان انگلیسی و با زیرنویس عربی! همه چیز خوب بود بجز این زیرنویس عربی که اگر نبود هم خیلی بهتر بود. شاید اگر اسکورسیزی می دانست که مردم در ایران فیلمهایش را با چه مکافاتی می بینند دچار افسردگی می شد و تصمیم می گرفت دیگر فیلم نسازد.

      خوب می دانستم وقتی در ایران زندگی می کنی، فقط در ایران زندگی می کنی. یعنی خیلی وقتها اتفاقاتی که در دنیا می افتد برای تو در حد اخباری است که توی ماهواره می بینی یا با فیلترشکن در اینترنت لاک پشتی ات می خوانی. شاید بدانی خیلی چیزها در جهان در حال رخداد است، خیلی تکنولوژی ها در بازارهای کل دنیا موجود است و در هر رشته و زمینه ای تفکرات و دیدگاه های جدیدی به وجود آمده است ولی همه انها را شانس که بیاوری فقط می دانی. هیچ کدام را درک نکرده ای، لمس نمی کنی و نمی فهمی. تماشای دو ساعت فیلم هوگو همزمان با همه مردم دنیا خوبیش برای من، لمس دو ساعته ی این دنیای حقیقی بود.

بعد از ظهر یکی از روزهای بهمن ماه پارسال بود. می خواستند فیلم هوگوی اسکورسیزی را در تالار ایوان شمس به طور سه بعدی نمایش بدهند. یادم است که آن روزها به خاطر کارهای مربوط به جشن نامزدیمان خیلی سرمان شلوغ بود ولی چون می دانستم که سعید خیلی دوست دارد این فیلم را ببیند یک جوری برنامه ریزی کردیم که ما هم برای تماشا برویم.

         هوا کم کم داشت تاریک می شد. تاکسی پشت چراغ قرمز طولانی تقاطع بزرگراه کردستان و جلال آل احمد گیر کرده بود که چشمم به جمعیتی که جلوی در تالار صف کشیده بودند افتاد. وای خدای من! چه جمعیتی! از تاکسی پیاده شدم و بقیه راه را تقریباً دویدم. واقعاً از ایستادن توی صف بدم می آید. حتی اگر به خاطر فیلم اسکورسیزی باشد که کلی جوایز اسکار امسال را برده. حتی اگر سه بعدی باشد و آن روزها همزمان در کل دنیا در حال اکران باشد. به نظرم هیچ چیزی در این دنیا ارزش توی صف ایستادن را ندارد. آن هم این صف طولانی با آن جو غلیظ هنری که از دود سیگار خفه ات می کند. سه بار کل صف را از اول تا آخر و برعکس دنبال سعید و بقیه بچه ها گشتم و در آخر هم با موبایل همدیگر را پیدا کردیم. نمی دانم ده-پانزده سال پیش که موبایل نبود مردم چطور همدیگر را پیدا می کردند!

       دو نفری توی صف ایستادیم و معلوم شد دو تا از بچه ها رفته اند داخل، دقیقاً جلوی گیشه بلیط فروشی ایستاده اند. آدمهای زرنگ! چه جوری این جمعیت را دور زده و جلو افتاده بودند؟ همان طور که ایستاده بودیم دوستانی که هنوز نرسیده بودند و خبر این صف طولانی بهشان رسیده بود یکی یکی زنگ زدند و گفتند نمی توانند بیایند. آخر سر ما دو تا ماندیم و آن دوتای جلوی گیشه و یک جمعیت انبوه توی یک صف طولانی! البته هیچ یک از این صفهایی که من دیده ام واقعاً صف نبوده اند. وقتی می گویند صف، آدم توی ذهنش تعدادی آدم را تصور می کند که پشت سر هم ایستاده اند و کم کم یکی، یک ذره جلو می روند. ولی صفهای ما توی ایران اصلاً این طوری نیستند. یعنی اولاً آدمها به جای اینکه پشت سر هم بایستند، رو به روی هم در گروه های چند نفره می ایستند، ثانیاً معلوم نیست تو نفر چندم هستی چون ممکن است آقایی که تنها توی صف ایستاده، برای ده نفر دیگر هم جا گرفته باشد، ثالثاً ممکن است تعدادی جایشان را به کسی سپرده باشند و رفته باشند یک دوری بزنند یا یک چیزی بخورند یا بگردند چهره آشنایی آن جلوهای صف پیدا بکنند که نوبتشان چند نفر جلوتر بیفتد و الی آخر. این جوری است که صفهای ایرانی خیلی اعصاب خردکن تر از آن چیزی هستند که باید باشند.

       هوا دیگر خیلی سرد شده بود و صف هم که از جایش تکان نمی خورد. چند بار جایمان را به جلوتری ها سپردیم و رفتیم قدم زدیم تا کمی گرم شویم ولی از ترس اینکه جایمان را از دست بدهیم زود برگشتیم. کم کم اخباری دهان به دهان می گشت و به گوش می رسید. اول گفتند فیلم دوبله نیست و با زیرنویس پخش می شود. این که خبر بدی نبود و به نظرم خیلی هم خوب بود ولی چند دقیقه بعد گفتند اصلاً زیرنویس هم ندارد و قیمت بلیت هم ده هزار تومان است. از این بهتر نمی شد. دو ساعت توی سرما بایستی و ده هزار تومان هم بدهی و آخر سر هم فیلم بدون زیرنویس ببینی. شروع کردم به غرغر کردن که اینها دارند سوء استفاده می کنند. فیلم را مگر می شود بدون زیرنویس دید؟ اصلاً مگر اینها فیلم را خریده اند که می خواهند نفری ده هزار تومان از ما بگیرند ولی خیلی زود غرغرکردنم تمام شد چون می دانستم سعید خیلی دوست دارد این فیلم را روی پرده ببیند و یک جورهایی جزء آرزوهایش است.

        صف سه چهار قدمی جلو رفت که گفتند بلیت سانسهای 6 و 8 تمام شده و ممکن است سانس 10 و 12 هم به همه نرسد. گفتن نداشت معلوم بود که نمی رسید. حالا بعد از این همه معطلی حاضر بودی خیلی بیشتر از اینها هم پول بدهی و همان فیلم بدون زیرنویس را هم تماشا کنی. وضعیت آشنایی بود. هر روز آن را زندگی می کردیم. در این فکر بودیم که بمانیم یا برویم که یکی از آن دو تا دوست زرنگی که معلوم نبود چطور از جلوی گیشه سردر آورده، زنگ زد که برای ما هم بلیت گرفته اند و پنج دقیقه مانده به 6 که درها را باز می کنند بیایید جلوی در، بلیتتان را از ما بگیرید و بیائید تو. هر دو خوشحال از صف بیرون آمدیم و جایمان را هم به کسی نسپردیم.

     ساعت 6 فیلم هوگو شروع شد. فیلم جدید اسکورسیزی به طور سه بعدی به زبان انگلیسی و با زیرنویس عربی! همه چیز خوب بود بجز این زیرنویس عربی که اگر نبود هم خیلی بهتر بود. شاید اگر اسکورسیزی می دانست که مردم در ایران فیلمهایش را با چه مکافاتی می بینند دچار افسردگی می شد و تصمیم می گرفت دیگر فیلم نسازد.

      خوب می دانستم وقتی در ایران زندگی می کنی، فقط در ایران زندگی می کنی. یعنی خیلی وقتها اتفاقاتی که در دنیا می افتد برای تو در حد اخباری است که توی ماهواره می بینی یا با فیلترشکن در اینترنت لاک پشتی ات می خوانی. شاید بدانی خیلی چیزها در جهان در حال رخداد است، خیلی تکنولوژی ها در بازارهای کل دنیا موجود است و در هر رشته و زمینه ای تفکرات و دیدگاه های جدیدی به وجود آمده است ولی همه انها را شانس که بیاوری فقط می دانی. هیچ کدام را درک نکرده ای، لمس نمی کنی و نمی فهمی. تماشای دو ساعت فیلم هوگو همزمان با همه مردم دنیا خوبیش برای من، لمس دو ساعته ی این دنیای حقیقی بود.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و چهارم مهر 1391 توسط آرزو |

     البته که باز هم اتفاق خاصی موجب شده تا من سراغ وبلاگ خاک گرفته ام، بیایم. اتفاق خاصی به نام آشنایی با یک هنرمند ، بانو ایران درودی ... شخصیتی که وجودش در شرایط خاص اجتماعی امروز که عمده هنرمندان را کم کار و منزوی نموده، بسیار گرانقدر بوده و برای شخص من بی نهایت امیدبخش است. درست مثل یک نفس تازه ...

     آثار این هنرمند سورئال در قالب 57 امین نمایشگاهش، امروز تمام گالری های خانه هنرمندان را مزین کرده و من که البته چیز زیادی هم از نقاشی نمی دانم دیروز برای بار دوم بود که به تماشا می رفتم.

     در نقاشی های ایران درودی کویر، گل، آسمان، نور، افق، آب و بلور فراوان دیده می شود و مفاهیم معنوی والایی همچون زندگی، عشق، انسان، آگاهی، کمال و میهن را می توان به زیبایی درک کرد. تابلوهای نقاشی ایشان که به نظر من به اشعار سهراب شبیه اند، بسیار زیبا، آرامش بخش و بی کرانه اند و ارزش بارها و بارها دیده شدن را دارند. رنگهای لطیف و شفاف به کار رفته در تابلوها به نوعی شاید تجربیات عارفانه نقاش را تصویر کرده و به نظر می رسد ابعاد درک آثار برای بیننده، فراتر از زمان حال می باشد.

    این نمایشگاه تا فردا  9 خرداد ماه 91 ادامه داشته و در دو روز پایانی شخص خانم ایران درودی نیز در نمایشگاه حضور خواهند داشت.

 تمامی الفاظ جهان را در اختیار داشتیم

و آن نگفتیم

که به کار آید،

چرا که تنها یک سخن

یک سخن در میانه نبود:

آزادی!

مانگفتیم

تو تصویرش کن!

 

(بخشی از شعر اشارتی شاملو که به بانو درودی تقدیم شده است.)

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه هشتم خرداد 1391 توسط آرزو |

     مطمئن باشید اتفاق خیلی خاصی افتاده که من بعد از مدتهای بسیار طولانی، سری به این وبلاگ گرد و خاک گرفته خودم زدم و می خوام متنی رو که سه هفته است نوشتم ولی حوصله تایپش رو ندارم آپلود کنم. اتفاق خیلی خاصی به نام «اینجا بدون من» ... این فیلم رو به هیچ وجه از دست ندید.

نگاهی به فیلم «اینجا بدون من»

     فیلم «اینجا بدون من» از جایی که احسان قصد فرار از زندگی فعلی و ترک خواهر و مادرش را دارد، شروع می شود. جایی که مطمئناً نمی تواند نقطه شروع فیلم باشد، ولی شاید پایان یا میانه فیلم هم نباشد. تماشاگر در همان دقایق ابتدای فیلم خود را در میان فضای سیاه و غمگین داستان می یابد. محیط شلوغ و پر سر و صدای کارخانه محل کار مادر، اتاق خلوت و غمزده پیاز، انبار سرد و بی روح محل کار احسان و تنهایی های طولانی و دائمی دختر در خانه ... در چنین فضایی شاید به ظاهر، جایی برای رویاپردازی وجود نداشته باشد اما در جریان فیلم می بینیم که شخصیت ها همه خیال پرداز و رویایی اند. فیلم، مجموعه ای از انسانهاییست که در بیداری رویا می بینند. مادر، خیال پرداز و رویایی در تکاپو برای مرتب کردن ظاهر زندگی و تحقق رویاهایش در زندگی واقعی به شکلی غیرمنطقی ... پسر، خسته و دلمرده از دنبال کردن رویاهایش برای فرار از وضعیت سیاه زندگی سالنهای سینما را انتخاب کرده و به دنبال فرصتی برای فراری بزرگتر به سوی رویاهایش ، و دختر منزوی و فاقد اعتماد به نفس، زندگی را در میان حیوانات باغ وحش شیشه اش (تنها موجوداتی که به کمک او نیاز دارند) می گذراند و با رسیدگی مداوم به آنها احساس زنده و مفید بودن می کند. «اینجا بدون من» تقابل جدی واقعیت تلخ و رویاهای شیرین این شخصیت هاست.

     یکی از نکات بسیار مثبت فیلم، گرفتار نشدن فیلمنامه به فضای سیاه حاصل از فقر و بیچارگی شخصیت هاست. نویسنده به هیچ وجه پیام اصلی فیلم را فدای جذابیت های خاصل از بستر سیاه داستان نکرده و اجازه نداده احساس دلسوزی و ناراحتی، بیننده را از محور اصلی داستان دور کند. اینکه فیلم خوب و قابل احترامی بسازی بدون اینکه اشک بیننده را درآوری این روزها در سینمای ما، موفقیت بزرگ و نابی محسوب می شود.

    «اینجا بدون من» فیلم همه فهم و همه پسند با کارگردانی که به مخاطبش احترام می گذارد و نسبت به بیننده احساس مسئولیت و تعهد دارد. فیلمی بیشتر از توقع تماشاگر متوسط سینما، همه آن را می فهمند یا حداقل، فکر می کنند آن را فهمیده اند.

    اوج تقابل بین واقعیت و رویا و نقطه بسیار قوی و جذاب «اینجا بدون من»، پایان فیلم است. پایان رویایی و شیرین فیلم در خانه ای زیبا، باشکوه و سبز در جمع گرم خانواده در جایی شبیه بهشت، پایانی لذت بخش است که با درهم رفتن چهره احسان به کام تماشاگر تلخ شده و او را به یاد گفتگوی مادر و پسر در مورد بستن درزهای در و پنجره ها و باز گذاشتن شیرگاز می اندازد. از طرفی نیز شاید ماجرای فرار احسان که نام فیلم هم از آن گرفته شده، پایان مناسب تری به انتخاب تماشاگر باشد ولی آنچه مشخص است، فیلمساز پایان فیلم را باز و تا حدودی گیج کننده قرار داده و هیچ قطعیتی در آن مقرر نکرده است. بیننده حق انتخاب بین رویای شیرین و واقعیت تلخ را دارد لیکن موضوع اصلی داستان که همان تقابل بین عینیت و ذهنیت است، از ابتدا آنچنان جدی و قوی، طرح و مورد پرداخت واقع شده که  انتخاب را برای بیننده غیرممکن می سازد و این دقیقاً می بایست هدف عالی فیلمساز باشد.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 توسط آرزو |

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظه شب،

راه نورانی امید نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ، بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟! چرا !؟!

 

                                    شاعر : مهین رضوانی فرد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 توسط آرزو |

داستان «زنده به گور» بر اساس اقدام به خودکشی  صادق هدایت در همان سالهای انتشار کتاب نوشته شده و یک داستان کاملآ رئالیستیه.

من دیشب که «زنده به گور» رو گوش دادم خیلی خیلی بیشتر از وقتی که این داستان رو خوندم لذت بردم. نمی دونم شاید اون موقعی که کتاب رو خوندم برای سنم زود بوده یا شاید هم به خاطر اجرای بسیار زیبای خانم مهدوی بود که کتاب رو می خوندن. در همین حد بگم که به کتابهای صوتی که تا حالا اعتقادی بهشون نداشتم واقعاً علاقمند شدم.

در مورد ادبیات داستان «زنده به گور» ، خودکشی موضوع قشنگی نیست(موضوع داستان). نقش اول داستان هم از زبان خودش که میگه: «من اصلاً خودخواه و نچسب هستم» شخصیت دلنشینی نداره. افکار فردی که مدام فکر خودکشی توی سرشه هم افکار شیرینی نیست(مضمون داستان) محیطی که داستان درش جریان داره هم محیط  بسته و خفه ایه ولی روایت داستان، دلنشینه. زیباست. ناراحت کننده نیست.

این هنر نویسنده س که  چطور داستان پردازی کنه چطور فضاسازی کنه چطور واژه ها رو به کار بگیره که تعبیراتش زیبا و دلنشین از کار دربیاد. موضوع و مضمون زشت رو بتونه زیبا تعبیر کنه.

لینک کتاب صوتی :           http://www.aryabooks.com/article345.html

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط آرزو |
 

      نزدیکای ساعت ۴ بود و من زود به میدون آزادی رسیده بودم. کیفم خیلی سنگین بود. پر از برگه های میان ترم بچه ها که برای اعتراض ورقه با خودم برده بودم و دیگه کارم باهاشون تموم شده بود ولی چون دلم نیومده بود تو دانشگاه دور بریزم که مبادا بچه ها ببینن و دچار یاس فلسفی بشن که ما این همه درس خوندیم و امتحان دادیم و الان برگه هامون تو سطل زباله س با خودم آورده بودمشون که یه جای دیگه معدومشون کنم. رفتم توی یکی از پارکای دور میدون آزادی و برگه ها رو از کیفم در آوردم و تو سطل زباله انداختم و رفتم روی نیمکت تو سایه نشستم تا نفسم جا بیاد. وقتی نشستم دیدم یه آقای رفتگر پارک بالا سر سطل زباله وایستاده، برگه های منو از تو سطل در آورده و داره بازرسی می کنه. همین جوری نگاش کردم تا بازرسیش تموم شد و همه رو دوباره تو سطل انداخت و رفت. جالب بود. این هم از اطلاعاتی شدن فضای مملکت و جوگیر شدن رفتگر بلا... اینم یه جورشه

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط آرزو |


دیروز در یک حرکت انقلابی همه بچه ها رو پاس کردم. آخه روز امتحان یکی یکی می اومدن، این ور و اون ورشونو نشون میدادن که باتوم خوردن و روی زمین کشیده شدن و... یکی از پسرها اومد گفت: «ببخشید من زدن تو کمرم که نمی تونم جاشو نشون بدم.» یکی دیگه که واقعاً وضعش فجیع بود، صورتش باد کرده و پوست صورت و دستاش قاچ خورده بود. من هم نمی دونستم که کدوماشون راست میگن و کدوم یکیا دروغ و تازه خیلی ها، مثل دوره دانشجویی خودم، هر اتفاقی هم که براشون بیفته حاضر نیستن واسه نمره پیش استاد برن.

برای همین به همه نمره دادم و خلاص... کلی دعام می کنن.

 

پ ن : چیزایی که آخر برگه هاشون برام مینویسن چیزای جالبیه. یکی از بچه ها که دانشجوی فوق العاده خوبی هم هست، جملات بالا رو برام نوشته بود.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط آرزو |

دیدین بعضی وقتا وضع انقد خراب میشه که آدم خنده ش می گیره. اگه این اسمش تقلبه پس این کاری که بچه ها برای چند نمره توی امتحان می کنن اسمش چیه!؟؟اگه اون اسمش تقلبه پس اسم اینو چی میشه گذاشت. آخه چه فکری در مورد ما می کنن یعنی ما واقعاً انقد خریم

به نظر میاد که آقای نماینده محترم وزارت کشور، نتایج انتخابات رو کاملاً دقیق اعلام کردن فقط اشتباهی در اعلام اسامی رخ داده یعنی نام آقای میرحسین موسوی و احمدی نژاد رو جا به جا قرائت کردند!!!

خوش بینانه : در حد یه جک بی مزه بود

بد بینانه : این بزرگترین . . . که تا حالا گفته شده

واقع بینانه : الان چی کار میشه کرد؟

 






نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط آرزو |


بازارچه خیریه کانون مهرآوران

 

به نفع کودکان بی سرپرست و خانه جانبازان

شامل خوراکی و صنایع دستی

یکشنبه و دوشنبه 18 و 19 اسفند

دانشگاه تهران – بین دانشکده های پزشکی و دندانپزشکی

«می تونین یکشنبه منو اونجا ببینین»


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط آرزو |

سرم رو از زیر پتو در میارم تا دقیق تر گوش کنم. سه نفری دارن توی هال صحبت می کنن و صداشون کاملاً واضح به گوش می رسه. چشامو می بندم و باز هم دقیق تر گوش می کنم. برام مهم نیست که در چه موردی صحبت می کنن و چی میگن. فقط صدا برام مهمه. حواسم رو جمع می کنم تا صدای فروغ رو در این بین تشخیص بدم. بهش گوش میدم. می خوام فقط صدای فروغ رو بشنوم...

 
**********

 چندین بار پیش اومده که دوستام پشت تلفن فروغ رو با من اشتباه بگیرن. دوستای فروغ هم بعضی وقتا اشتباهی منو به جای اون می گیرن. فامیل ها هم همین طور و خیلی شده که بهمون بگن صدای شما دو تا خیلی شبیه همدیگه ست ولی خوب راستش من هیچ وقت اینو جدی نگرفته بودم تا اینکه یه بار مامانم هم منو پشت آیفون با فروغ اشتباه گرفت!!! وقتی مامانم هم نتونست صدای ما رو از هم تشخیص بده،تازه اون موقع بود که من مساله رو یک کم جدی گرفتم و باورم شد که صدای ما دو تا با هم مو نمی زنه.

 
**********

 
دارم به صدای فروغ گوش می کنم و واقعاً دلم می خواد حالا حالا ها حرف بزنه تا من بیشتر و بیشتر بتونم بشنوم. دارم خیلی دقیق بهش گوش میدم چون یه جورایی دلم می خواد صدای خودم رو به صورت زنده بشنوم. نه توی فیلم یا نوار ضبط شده... صدای خودم به صورت زنده. گوش میدم چون دوست دارم بدونم وقتی با دیگران صحبت می کنم صدای من چطور به گوش اونها می رسه؟ دارم خودم رو به جای دیگران تصور می کنم و فروغ رو جای خودم. دوست دارم بشنوم که چطور صحبت می کنم؟ بلند حرف می زنم یا آروم؟ تند حرف می زنم یا آهسته؟ که بدونم صدام مثل صدای بعضی دخترها جیغی یا آزار دهنده نیست؟ به صدای فروغ گوش میدم تا احساس کنم وقتی خودم دارم صحبت می کنم بیانم در اطرافیانم چه احساسی ایجاد می کنه؟گوش میدم چون می خوام خودم بشنوم و قضاوت کنم. اگر چه نظر بقیه رو در مورد صدام قبلاً شنیدم، دارم توی صدای فروغ به خودم گوش می کنم...

 

**********

 

خیلی جالبه! مدتیه که وقتی یکی از اطرافیان کاری می کنه که من زیاد نمی پسندم یعنی کاری که بهم برمی خوره یا شاید اون شخص صفتی داره که من ازش خوشم نمیاد، اولین کاری که می کنم اینه که اون صفت رو توی خودم جستجو می کنم. یا توی خاطراتم جستجو می کنم که آیا تا حالا پیش اومده که من هم نمونه ی اون کار رو انجام داده باشم؟ دوست دارم بدونم چند درصد از اون صفتی که در دیگری دیدم و نمی پسندم رو می شه به من هم نسبت داد. یا چند بار پیش اومده که من هم اون کار رو در مورد یکی از اطرافیانم انجام بدم.

اوایل از نتایجی که بدست می آوردم تعجب می کردم. مثلاً فرض کنین شخص X با من شوخی نابجایی می کنه که به نظرم میاد که اون شوخی متناسب با صمیمیت من و X نیست. خوب مسلمه که اول ممکنه کمی جا بخورم یا ناراحت بشم ولی مهم اینه که این اواخر در این موارد ذهنم به سرعت شروع به جستجو می کنه. از خودم می پرسم: «یعنی تو خودت تا حالا برات پیش نیومده که با کسی شوخی نابجایی بکنی؟» و در بیشتر موارد جوابی که پیدا می کنم نشون میده که حتی بدترین صفت ها هم ممکنه در درون من وجود داشته باشه ولی خوب درصدش یه مقداری متفاوته. اون وقته که به خودم میگم: «نمی خواد ذهنت رو متوجه شخص X بکنی. به جاش حواست رو بیشتر جمع خودت بکن چون تو خودت هم درصدی از این صفت رو داری».

این روش کمک بسیار بسیار بزرگیه که دارم به خودم می کنم. لطف خیلی بزرگیه که در حق خودم می کنم. از بقیه کمک می گیرم تا خودم رو بهتر بشناسم. چطور بگم؟ دارم در وجود دیگران، دنبال خودم می گردم. شاید این جوری بتونم خودم رو بهتر و بهتر بشناسم.

 
«تو فرق چندانی با دیگری نداری»

 
اگه اینو قبول نداری، یه مدت افکارت رو بیشتر متوجه خودت کن. مادر بزرگم همیشه وقتی میدید کسی در حال غیبت کردنه، می گفت: «آدم خوبه که همیشه نوک دماغش رو نگاه کنه...»



نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط آرزو |
قالب وبلاگ