تبليغاتX
دنیای دخترانه
دنیای دخترانه

     مطمئن باشید اتفاق خیلی خاصی افتاده که من بعد از مدتهای بسیار طولانی، سری به این وبلاگ گرد و خاک گرفته خودم زدم و می خوام متنی رو که سه هفته است نوشتم ولی حوصله تایپش رو ندارم آپلود کنم. اتفاق خیلی خاصی به نام «اینجا بدون من» ... این فیلم رو به هیچ وجه از دست ندید.

نگاهی به فیلم «اینجا بدون من»

     فیلم «اینجا بدون من» از جایی که احسان قصد فرار از زندگی فعلی و ترک خواهر و مادرش را دارد، شروع می شود. جایی که مطمئناً نمی تواند نقطه شروع فیلم باشد، ولی شاید پایان یا میانه فیلم هم نباشد. تماشاگر در همان دقایق ابتدای فیلم خود را در میان فضای سیاه و غمگین داستان می یابد. محیط شلوغ و پر سر و صدای کارخانه محل کار مادر، اتاق خلوت و غمزده پیاز، انبار سرد و بی روح محل کار احسان و تنهایی های طولانی و دائمی دختر در خانه ... در چنین فضایی شاید به ظاهر، جایی برای رویاپردازی وجود نداشته باشد اما در جریان فیلم می بینیم که شخصیت ها همه خیال پرداز و رویایی اند. فیلم، مجموعه ای از انسانهاییست که در بیداری رویا می بینند. مادر، خیال پرداز و رویایی در تکاپو برای مرتب کردن ظاهر زندگی و تحقق رویاهایش در زندگی واقعی به شکلی غیرمنطقی ... پسر، خسته و دلمرده از دنبال کردن رویاهایش برای فرار از وضعیت سیاه زندگی سالنهای سینما را انتخاب کرده و به دنبال فرصتی برای فراری بزرگتر به سوی رویاهایش ، و دختر منزوی و فاقد اعتماد به نفس، زندگی را در میان حیوانات باغ وحش شیشه اش (تنها موجوداتی که به کمک او نیاز دارند) می گذراند و با رسیدگی مداوم به آنها احساس زنده و مفید بودن می کند. «اینجا بدون من» تقابل جدی واقعیت تلخ و رویاهای شیرین این شخصیت هاست.

     یکی از نکات بسیار مثبت فیلم، گرفتار نشدن فیلمنامه به فضای سیاه حاصل از فقر و بیچارگی شخصیت هاست. نویسنده به هیچ وجه پیام اصلی فیلم را فدای جذابیت های خاصل از بستر سیاه داستان نکرده و اجازه نداده احساس دلسوزی و ناراحتی، بیننده را از محور اصلی داستان دور کند. اینکه فیلم خوب و قابل احترامی بسازی بدون اینکه اشک بیننده را درآوری این روزها در سینمای ما، موفقیت بزرگ و نابی محسوب می شود.

    «اینجا بدون من» فیلم همه فهم و همه پسند با کارگردانی که به مخاطبش احترام می گذارد و نسبت به بیننده احساس مسئولیت و تعهد دارد. فیلمی بیشتر از توقع تماشاگر متوسط سینما، همه آن را می فهمند یا حداقل، فکر می کنند آن را فهمیده اند.

    اوج تقابل بین واقعیت و رویا و نقطه بسیار قوی و جذاب «اینجا بدون من»، پایان فیلم است. پایان رویایی و شیرین فیلم در خانه ای زیبا، باشکوه و سبز در جمع گرم خانواده در جایی شبیه بهشت، پایانی لذت بخش است که با درهم رفتن چهره احسان به کام تماشاگر تلخ شده و او را به یاد گفتگوی مادر و پسر در مورد بستن درزهای در و پنجره ها و باز گذاشتن شیرگاز می اندازد. از طرفی نیز شاید ماجرای فرار احسان که نام فیلم هم از آن گرفته شده، پایان مناسب تری به انتخاب تماشاگر باشد ولی آنچه مشخص است، فیلمساز پایان فیلم را باز و تا حدودی گیج کننده قرار داده و هیچ قطعیتی در آن مقرر نکرده است. بیننده حق انتخاب بین رویای شیرین و واقعیت تلخ را دارد لیکن موضوع اصلی داستان که همان تقابل بین عینیت و ذهنیت است، از ابتدا آنچنان جدی و قوی، طرح و مورد پرداخت واقع شده که  انتخاب را برای بیننده غیرممکن می سازد و این دقیقاً می بایست هدف عالی فیلمساز باشد.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390 توسط آرزو |

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبی و پر از مهر، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار، دشتی از یاس سپید، زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ، که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تارترین لحظه شب،

راه نورانی امید نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ، بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟! چرا !؟!

 

                                   شاعر : مهین رضوانی فرد

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و دوم شهریور 1389 توسط آرزو |

داستان «زنده به گور» بر اساس اقدام به خودکشی  صادق هدایت در همان سالهای انتشار کتاب نوشته شده و یک داستان کاملآ رئالیستیه.

من دیشب که «زنده به گور» رو گوش دادم خیلی خیلی بیشتر از وقتی که این داستان رو خوندم لذت بردم. نمی دونم شاید اون موقعی که کتاب رو خوندم برای سنم زود بوده یا شاید هم به خاطر اجرای بسیار زیبای خانم مهدوی بود که کتاب رو می خوندن. در همین حد بگم که به کتابهای صوتی که تا حالا اعتقادی بهشون نداشتم واقعاً علاقمند شدم.

در مورد ادبیات داستان «زنده به گور» ، خودکشی موضوع قشنگی نیست(موضوع داستان). نقش اول داستان هم از زبان خودش که میگه: «من اصلاً خودخواه و نچسب هستم» شخصیت دلنشینی نداره. افکار فردی که مدام فکر خودکشی توی سرشه هم افکار شیرینی نیست(مضمون داستان) محیطی که داستان درش جریان داره هم محیط  بسته و خفه ایه ولی روایت داستان، دلنشینه. زیباست. ناراحت کننده نیست.

این هنر نویسنده س که  چطور داستان پردازی کنه چطور فضاسازی کنه چطور واژه ها رو به کار بگیره که تعبیراتش زیبا و دلنشین از کار دربیاد. موضوع و مضمون زشت رو بتونه زیبا تعبیر کنه.

لینک کتاب صوتی :           http://www.aryabooks.com/article345.html

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط آرزو |
 

      نزدیکای ساعت ۴ بود و من زود به میدون آزادی رسیده بودم. کیفم خیلی سنگین بود. پر از برگه های میان ترم بچه ها که برای اعتراض ورقه با خودم برده بودم و دیگه کارم باهاشون تموم شده بود ولی چون دلم نیومده بود تو دانشگاه دور بریزم که مبادا بچه ها ببینن و دچار یاس فلسفی بشن که ما این همه درس خوندیم و امتحان دادیم و الان برگه هامون تو سطل زباله س با خودم آورده بودمشون که یه جای دیگه معدومشون کنم. رفتم توی یکی از پارکای دور میدون آزادی و برگه ها رو از کیفم در آوردم و تو سطل زباله انداختم و رفتم روی نیمکت تو سایه نشستم تا نفسم جا بیاد. وقتی نشستم دیدم یه آقای رفتگر پارک بالا سر سطل زباله وایستاده، برگه های منو از تو سطل در آورده و داره بازرسی می کنه. همین جوری نگاش کردم تا بازرسیش تموم شد و همه رو دوباره تو سطل انداخت و رفت. جالب بود. این هم از اطلاعاتی شدن فضای مملکت و جوگیر شدن رفتگر بلا... اینم یه جورشه

 

 

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم تیر 1388 توسط آرزو |


دیروز در یک حرکت انقلابی همه بچه ها رو پاس کردم. آخه روز امتحان یکی یکی می اومدن، این ور و اون ورشونو نشون میدادن که باتوم خوردن و روی زمین کشیده شدن و... یکی از پسرها اومد گفت: «ببخشید من زدن تو کمرم که نمی تونم جاشو نشون بدم.» یکی دیگه که واقعاً وضعش فجیع بود، صورتش باد کرده و پوست صورت و دستاش قاچ خورده بود. من هم نمی دونستم که کدوماشون راست میگن و کدوم یکیا دروغ و تازه خیلی ها، مثل دوره دانشجویی خودم، هر اتفاقی هم که براشون بیفته حاضر نیستن واسه نمره پیش استاد برن.

برای همین به همه نمره دادم و خلاص... کلی دعام می کنن.

 

پ ن : چیزایی که آخر برگه هاشون برام مینویسن چیزای جالبیه. یکی از بچه ها که دانشجوی فوق العاده خوبی هم هست، جملات بالا رو برام نوشته بود.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوم تیر 1388 توسط آرزو |

دیدین بعضی وقتا وضع انقد خراب میشه که آدم خنده ش می گیره. اگه این اسمش تقلبه پس این کاری که بچه ها برای چند نمره توی امتحان می کنن اسمش چیه!؟؟اگه اون اسمش تقلبه پس اسم اینو چی میشه گذاشت. آخه چه فکری در مورد ما می کنن یعنی ما واقعاً انقد خریم

به نظر میاد که آقای نماینده محترم وزارت کشور، نتایج انتخابات رو کاملاً دقیق اعلام کردن فقط اشتباهی در اعلام اسامی رخ داده یعنی نام آقای میرحسین موسوی و احمدی نژاد رو جا به جا قرائت کردند!!!

خوش بینانه : در حد یه جک بی مزه بود

بد بینانه : این بزرگترین . . . که تا حالا گفته شده

واقع بینانه : الان چی کار میشه کرد؟

 






نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و سوم خرداد 1388 توسط آرزو |


بازارچه خیریه کانون مهرآوران

 

به نفع کودکان بی سرپرست و خانه جانبازان

شامل خوراکی و صنایع دستی

یکشنبه و دوشنبه 18 و 19 اسفند

دانشگاه تهران – بین دانشکده های پزشکی و دندانپزشکی

«می تونین یکشنبه منو اونجا ببینین»


نوشته شده در تاريخ سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 توسط آرزو |

سرم رو از زیر پتو در میارم تا دقیق تر گوش کنم. سه نفری دارن توی هال صحبت می کنن و صداشون کاملاً واضح به گوش می رسه. چشامو می بندم و باز هم دقیق تر گوش می کنم. برام مهم نیست که در چه موردی صحبت می کنن و چی میگن. فقط صدا برام مهمه. حواسم رو جمع می کنم تا صدای فروغ رو در این بین تشخیص بدم. بهش گوش میدم. می خوام فقط صدای فروغ رو بشنوم...

 
**********

 چندین بار پیش اومده که دوستام پشت تلفن فروغ رو با من اشتباه بگیرن. دوستای فروغ هم بعضی وقتا اشتباهی منو به جای اون می گیرن. فامیل ها هم همین طور و خیلی شده که بهمون بگن صدای شما دو تا خیلی شبیه همدیگه ست ولی خوب راستش من هیچ وقت اینو جدی نگرفته بودم تا اینکه یه بار مامانم هم منو پشت آیفون با فروغ اشتباه گرفت!!! وقتی مامانم هم نتونست صدای ما رو از هم تشخیص بده،تازه اون موقع بود که من مساله رو یک کم جدی گرفتم و باورم شد که صدای ما دو تا با هم مو نمی زنه.

 
**********

 
دارم به صدای فروغ گوش می کنم و واقعاً دلم می خواد حالا حالا ها حرف بزنه تا من بیشتر و بیشتر بتونم بشنوم. دارم خیلی دقیق بهش گوش میدم چون یه جورایی دلم می خواد صدای خودم رو به صورت زنده بشنوم. نه توی فیلم یا نوار ضبط شده... صدای خودم به صورت زنده. گوش میدم چون دوست دارم بدونم وقتی با دیگران صحبت می کنم صدای من چطور به گوش اونها می رسه؟ دارم خودم رو به جای دیگران تصور می کنم و فروغ رو جای خودم. دوست دارم بشنوم که چطور صحبت می کنم؟ بلند حرف می زنم یا آروم؟ تند حرف می زنم یا آهسته؟ که بدونم صدام مثل صدای بعضی دخترها جیغی یا آزار دهنده نیست؟ به صدای فروغ گوش میدم تا احساس کنم وقتی خودم دارم صحبت می کنم بیانم در اطرافیانم چه احساسی ایجاد می کنه؟گوش میدم چون می خوام خودم بشنوم و قضاوت کنم. اگر چه نظر بقیه رو در مورد صدام قبلاً شنیدم، دارم توی صدای فروغ به خودم گوش می کنم...

 

**********

 

خیلی جالبه! مدتیه که وقتی یکی از اطرافیان کاری می کنه که من زیاد نمی پسندم یعنی کاری که بهم برمی خوره یا شاید اون شخص صفتی داره که من ازش خوشم نمیاد، اولین کاری که می کنم اینه که اون صفت رو توی خودم جستجو می کنم. یا توی خاطراتم جستجو می کنم که آیا تا حالا پیش اومده که من هم نمونه ی اون کار رو انجام داده باشم؟ دوست دارم بدونم چند درصد از اون صفتی که در دیگری دیدم و نمی پسندم رو می شه به من هم نسبت داد. یا چند بار پیش اومده که من هم اون کار رو در مورد یکی از اطرافیانم انجام بدم.

اوایل از نتایجی که بدست می آوردم تعجب می کردم. مثلاً فرض کنین شخص X با من شوخی نابجایی می کنه که به نظرم میاد که اون شوخی متناسب با صمیمیت من و X نیست. خوب مسلمه که اول ممکنه کمی جا بخورم یا ناراحت بشم ولی مهم اینه که این اواخر در این موارد ذهنم به سرعت شروع به جستجو می کنه. از خودم می پرسم: «یعنی تو خودت تا حالا برات پیش نیومده که با کسی شوخی نابجایی بکنی؟» و در بیشتر موارد جوابی که پیدا می کنم نشون میده که حتی بدترین صفت ها هم ممکنه در درون من وجود داشته باشه ولی خوب درصدش یه مقداری متفاوته. اون وقته که به خودم میگم: «نمی خواد ذهنت رو متوجه شخص X بکنی. به جاش حواست رو بیشتر جمع خودت بکن چون تو خودت هم درصدی از این صفت رو داری».

این روش کمک بسیار بسیار بزرگیه که دارم به خودم می کنم. لطف خیلی بزرگیه که در حق خودم می کنم. از بقیه کمک می گیرم تا خودم رو بهتر بشناسم. چطور بگم؟ دارم در وجود دیگران، دنبال خودم می گردم. شاید این جوری بتونم خودم رو بهتر و بهتر بشناسم.

 
«تو فرق چندانی با دیگری نداری»

 
اگه اینو قبول نداری، یه مدت افکارت رو بیشتر متوجه خودت کن. مادر بزرگم همیشه وقتی میدید کسی در حال غیبت کردنه، می گفت: «آدم خوبه که همیشه نوک دماغش رو نگاه کنه...»



نوشته شده در تاريخ شنبه دهم اسفند 1387 توسط آرزو |

مطلب زیر رو در یکی از کتاب های برنامه نویسی دیدم و برام خیلی جالب بود. به نظرم اشاره های ظریف و بامزه ای داره...

افراد مختلف چگونه فیل شکار می کنند؟

ریاضی دان ها :
ریاضی دان ها به آفریقا می روند، هر موجودی که فیل نیست را کنار می گذارند و سپس یکی از آنهایی که باقی مانده است را می گیرند. البته ریاضی دان های باتجربه، ابتدا سعی می کنند تا ثابت کنند حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد، آنگاه به آنجا می روند.

استادان ریاضی، ابتدا ثابت می کنند که حداقل یک فیل در آفریقا وجود دارد و سپس پیدا کردن و شکار آن را به عنوان تمرین برای دانشجویان باقی می گذارند.

کامپیوتردان ها:
دانشمندان علوم کامپیوتر، شکار فیل را از طریق اجرای الگوریتم زیر انجام می دهند:

1) برو به آفریقا.

2) از دماغه رود نیل(جنوبی ترین نقطه آفریقا) شروع کن.

3)به سمت شمال حرکت کن و هر منطقه را از غرب به شرق بپیما.

4) در هر گذر،

الف- هر حیوانی را که می بینی شکار کن.

ب- آن را با فیل مقایسه کن.

پ- اگر با هم برابر بودند کار تمام است، وگرنه به مرحله 3 برو.

برنامه نویسان باتجربه، ابتدا یک فیل را در قاهره(شمال آفریقا) قرار می دهند تا مطمئن شوند که الگوریتم فوق خاتمه می یابد.

مهندسان:
مهندسان به آفریقا می روند و به طور تصادفی حیوانات خاکستری رنگ را می گیرند و این کار را آنقدر ادامه می دهند تا یکی از حیواناتی که گرفته اند وزنش به اضافه یا منهای 15 درصد وزن یک فیلی که از قبل شناخته شده است، باشد.

اقتصاد دان ها:
اقتصاد دان ها فیل را شکار نمی کنند، بلکه اعتقاد دارند که اگر به فیل ها به قدر کافی پرداخت شود، خودشان، خودشان را شکار می کنند.

آمار دان ها:
آمار دان ها اولین حیوانی که آن را N بار ببینند شکار می کنند و اسم آن را فیل می گذارند.

مشاوران:
مشاوران، فیل شکار نمی کنند و اکثر آنها هرگز هیچ حیوانی شکار نکرده اند، اما برای مشاوره به صورت ساعتی به استخدام شکارچیان درمی آیند.

مشاوران تحقیق در عملیات(Operation Research) علاوه براین می توانند ارتباط بین اندازه کلاه شکار و رنگ گلوله را با کارایی راهبردهای(استراتژیهای) شکار فیل بسنجند، البته به شرط آنکه کس دیگری برای آنها فیل را تعریف بکند.

سیاست مداران:
سیاست مداران فیل را شکار نمی کنند ولی فیل هایی که شما گرفته اید را بین مردمی که به آنها رای بدهند تقسیم ی کنند.

مدیران ارشد:
مدیران ارشد، سیاست کلی شکار فیل را بر اساس این فرض که فیل ها همانند موش ها ولی با صدایی بلندتر هستند، طرح ریزی می کنند.

وکلای حقوق:
وکلا فیل شکار نمی کنند ولی دور گله فیل ها می گردند و در مورد اینکه هر کدام از فضولاتی که روی زمین ریخته، متعلق به کدام فیل است بحث می کنند. البته اگر کسی آنها را استخدام کند می توانند بر اساس شکل و رنگ یکی از همان فضولات ثابت کنند که کل گله به موکلشان تعلق دارد.

فروشنده ها:
فروشنده ها فیل شکار نمی کنند، در عوض وقتشان را صرف فروش فیل هایی که هنوز شکار نشده اند می کنند و به مشتریان می گویند که فیل ها، دو روز قبل از شروع فصل آماده حمل خواهند بود.

فروشندگان نرم افزار، اولین حیوانی که شکار کردند را در اختیار مشتری قرار می دهند و صورتحسابی برای فیل به مشتری تسلیم می کنند.

فروشندگان سخت افزار، خرگوش می گیرند، آن را به رنگ خاکستری می کنند و سپس به عنوان فیل رومیزی Desktop Elephant به مشتری می فروشند.

معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه:
معاونین بخش مهندسی، تحقیق و توسعه خیلی سعی می کنند که فیل شکار کنند ولی کارمندانشان به آنها اطمینان می دهند که تمام فیل های موجود قبلاً شکار شده اند.

مامورین کنترل کیفیت:
مامورین کنترل کیفیت به فیل کاری ندارند بلکه به دنبال اشتباهات سایر شکارچیان می گردند.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم دی 1387 توسط آرزو |

وقتی عنوان کوری را روی جلد کتاب دیدم، تصویری که از رمان طاعون ِ آلبر کامو در ذهنم باقی مانده بود برایم تداعی شد. رمانی که با مفاهیمی همچون درد و رنج ، مرگ و زندگی ، انسان و انسانیت ، خود و خدا و ... خواننده را در جریان وقوع یک اپیدمی به دنبال خود می کشید. فکر نمی کردم، کوری حرف تازه ای برای گفتن داشته باشد، اما این چنین نبود…

http://l.yimg.com/img.movies.yahoo.com/ymv/us/img/hv/photo/movie_pix/miramax_films/blindness/blindness_galleryteaser.jpg

داستان بر سر چهاراهی در پشت یک چراغ قرمز شروع می شود و در آنجاست که اولین شخصیت این داستان، کور می شود. انتخاب این مکان برای شروع داستان کوری که با محوریت قرار دادن موضوع «رعایت حقوق دیگران» نوشته شده است کاملا مناسب و سنجیده به نظر می رسد. نویسنده در جای جای داستان، این موضوع محوری را مورد توجه قرار داده و حتی کتاب را با این جمله افتتاح می کند: «وقتی می توانی ببینی، نگاه کن ... وقتی می توانی نگاه کنی ، رعایت کن». جمله ای که رمان با آن آغاز می شود و نویسنده ظاهراً آن را از کتابی به نام مواعظ نقل کرده است (در حالی که چنین کتابی وجود خارجی نداشته و این جمله در حقیقت کلام خود ساراماگو است)

نویسنده ، کوری را به گونه ای ، بلایی می داند که در نتیجه رعایت نکردن حقوق دیگران بر مردم این شهر نازل شده است و حتی در جایی از داستان ، به زعم یکی از شخصیت های اصلی ، این کوری را نشانه فرارسیدن آخرالزمان می داند. بلایی که مردم دنیا به خاطر عدول از قوانین انسانی به آن مبتلا می شوند. مصیبتی که دامن گیر انسان امروزی در دنیایی مدرن می شود و او را به حدی از فلاکت و بدبختی می کشاند تا در حالی که در کثافت و عفن و فضولات انسانی غوطه می خورد، این شعار حداقلی را بدهد: «اگر نمی توانیم مثل انسان زندگی کنیم ،لا اقل بکوشیم مانند حیوانات زندگی نکنیم...»

با وجود بستر کثیف و مهوّعی که روایت کوری در آن جریان دارد، داستان، سراسر عشق و محبت و ستایش انسانیت و انسان دوستی است. تنها فردی که کور نمی شود زنی است که مظهر مهربانی و از خود گذشتگی است. او کور نمی شود تا شاهد عشق بازی همسرش با دختر دیگری باشد (که هر دو کور شده اند) و از سر عشق و رافت هر دو را در آغوش بگیرد. داستان پر از این چنین فراز و فرودهای عاطفی است که احساسات خواننده را به شدت بر می انگیزد و حتی جریحه دار می کند . ساراماگو ، خواننده را می آزارد و شاد می کند ، او را می ترساند ، می گریاند ، می میراند و زنده می کند و حتی کنایه می زند و ریشخند می کند ولی با کشش اعجاز انگیزی که در این رمان وجود دارد ، همچنان او را به دنبال خود می کشد و جلو می برد.

اگر چه داستان کوری و به خصوص نوع کوری ای که مردم شهر به آن مبتلا می شوند (کوری سفید) غیر واقعی و تخیلی است ولی نمی توان کتاب را جزء رمانهای تخیلی طبقه بندی کرد. داستان، نمادین و اسطوره ای است و نویسنده در جای جای کتاب ، تلمیحاتی را به کار برده است و به داستانهایی از کتاب مقدس آیین مسیح اشاره کرده و شخصیت ها را نمادهایی از آن روایات قرار داده است.

ساراماگو علاقه زیادی به استفاده از ضرب المثل در متن داستان دارد . جالب است که او از بین تمام نشانه های نگارشی فقط از ویرگول و نقطه استفاده کرده است که خواندن رمان را کمی مشکل می کند مخصوصاً متوجه شدن مکالمه ها و تشخیص اینکه جمله را کدام شخصیت بیان کرده است. ولی ساراماگو نویسنده ای نیست که از روی بی توجهی علایم نگارشی را پشت گوش انداخته باشد. در تمام داستان کوری حتی یکی از شخصیتها اسم ندارد و شخصیتها بر اساس حرفه یا نسبت یا یکی از ویژگی هایشان نام گذاری شده اند. مثلا چشم پزشک، همسر چشم پزشک، پسر بچه، دختر عینکی، مرد کور اولی، همسر مرد کور اولی، پیرمرد و ... .

وقتی داستان به اوج خود می رسد یعنی وقتی که تمام شهر کور می شوند و انسانها از بالا به مانند توده ی ِ بی شکلی در می آیند و در هم می لولند منظور نویسنده را بهتر متوجه می شویم. «آدمهای کور به اسم احتیاج ندارند ، من در صدایم خلاصه می شوم ، چیز دیگری مهم نیست»

در چنین شرایطی آیا مهم است که بدانیم فلان جمله را چه کسی بیان کرده است؟ در حالی که از دهان دختر عینکی می شنویم: «در درون ما چیز بی نامی هست ، ما همان چیزیم»

جالب است به این نکته توجه کنیم که تنها کسی که کور نمی شود یک زن است . اولین کسی که پیام داستان را دریافت می کند و کوری نمی تواند او را از مختصات یک انسان خارج کند نیز دختری روسپی ست که عینک به چشم دارد . در صحنه های آشوب و درگیری ، شجاع ترین ها زنان هستند که البته نمونه های بیان شده به هیچ وجه تصادفی نیستند و نشان دهنده توجهی می باشند، که نویسنده به زنان داشته است.

داستان فاقد هويت زماني و مکاني است. همه زمانی و همه مکانی است و به شدت اندیشه گراست. رمانی است عمیق که خواننده را به فکر کردن وا می دارد. کابوسی است هولناک که اگر چه مانند همه ی کابوس های دیگر سرانجام پایان می پذیرد ولی تصویر موحشی که از خود در ذهن باقی می گذارد، به هیچ وجه به سادگی پاک نمی شود. تصویر تکان دهنده ای از حقیقت. «به نظرم، کور نشدیم، کور هستیم، چشم داریم اما نمی بینیم، کورهایی که می توانیم ببینیم، اما نمی بینیم.»

رمان کوری، نوشته ی ژوزه ساراماگو، در سال 1998 جایزه ی نوبل ادبی را به خود اختصاص داده است.

نوشته شده در تاريخ شنبه یکم تیر 1387 توسط آرزو |
 

 

 برابری دیه زن و مرد را به همه کسانی که از شنیدن این خبر خوشحال شدند، از صمیم قلبم تبریک می گویم.

  

به خصوص برای همه دوستان خوبم در کمپین یک میلیون امضاء ، یک تبریک و خسته نباشید ویژه دارم. همراهانی که با صرف انرژی و وقت گرانبهای خویش و با عبور از برخی خط قرمزهای نامربوط جامعه، امنیت خودشان را به خطر انداختند تا اینکه سرانجام توانستند، بخشی از تفکر پوسیده قانونگذار را مجبور کنند تا در سمت و سوی قسمتی از خواسته ها و حقوق بدیهی همگی مان تغییر نماید.

 

 

 

تبریک و شادباش و آرزوی پیروزی های بیشتر در جهت برابری حقوق

 

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه دهم خرداد 1387 توسط آرزو |

( معرفی کتاب خداحافظ گری کوپر )

نوشته ی رومن گاری از مشهورترین رمان نویسان فرانسه و جهان در قرن بیستم

کتاب «رختکن بزرگ» از رومن گاری را در سال های نوجوانی خوانده بودم؛ حدود ده سال پیش. با این وجود، گیرایی شخصیت اصلی داستان به حدی بود که هم اکنون هم، او را به خاطر می آورم. شخصیتی کم حرف ولی بسیار ژرف و عمیق.از آن دست انسان هایی که کمتر از لاک ذهنی خود بیرون می آیند و به قول خود رومن گاری، درون گو هستند. چنین کاراکتر هایی همواره مورد توجه مخصوص رومن گاری قرار داشته اند؛ افراد درون گو. و البته به نظر می رسد که چنین افرادی به راحتی با داستان های رومن گاری ارتباط برقرار می کنند. افرادی که کم حرف، درون گرا و درون گو هستند یا اینکه بیشتر از آنچه حرف می زنند، حرف برای گفتن دارند. شخصیت اصلی رمان خداحافظ گری کوپر هم چنین مختصاتی دارد؛ لنی شخصیت فوق العاده عمیق و جذاب و در عین حال کم حرف داستان. در جایی خواندم که شخصیت لنی را به یک کوه یخ تشبیه کرده بودند، که تنها قسمت هایی از آن بیرون از آب و در نظر همگان است و سهم بزرگی از آن درون آب است و قابل دیدن نیست.این تشبیه گویایی بود از درونیات لنی. و اما ظاهر او: «یک بور شاسی بلند که در زن ها احساسات مادرانه بیدار می کند. زنها در او یک حالت دل آب کن ِ « جوجه از لانه افتاده» می دیدند.» یک گاری کوپر امروزی که هیچ گاه اسکی هایش را از خودش جدا نمی کند. پس از خواندن رمان خواهید دید که پرداخت قدرتمند و زیبای نویسنده، لنی را از جمله ی به یادماندنی ترین شخصیتهای داستانی زندگیتان خواهد کرد.

داستان در ارتفاعات سوئیس، در یک کلبه ی کوهستانی شروع می شود. جایی که تعدادی انسان ناهمگون با اجتماع با خصوصیات اخلاقی نا متعارف ولی در عین حال آزاد اندیش، دور هم جمع شده اند و از آن بالا به زمین و زمان بد و بیراه می گویند. شخصیت ها به سرعت و پشت سر هم وارد داستان می شوند و ماجرایی برای هر یک از آنها روایت می شود. این شروع شلوغ و پر شخصیت، پیدا کردن لنی رابرای خواننده، به عنوان شخصیت اصلی، کمی مشکل می کند ولی به هیچ وجه چیزی از ارزش رمان نمی کاهد. در بخش اول، خواننده با باگ مورن نازنین آشنا می شود. یک هم جنس باز همه چیز دان و نخبه که خواننده را از تئوری ها و نظریات ناب خود مستفیض می کند ولی در همان بخش اول، متوقف و از سیر رمان خارج می شود. همچنین در بخش اول با آل کاپون آشنا می شویم با آن مروارید های حکمت بی بدیلش . به طور کلی بخش اول رمان، ارزشمندترین و پر حرارات ترین بخش داستان است. اگر چه خواندن این بخش برای بار اول کمی مشکل است ولی مطالعه ی آن برای دفعات بعدی بسیار دلپذیر و خوشایند است. پیشنهاد می کنم که برای بار اول، بخش اول و شروع پر شخصیتش را به سرعت مطالعه کنید تا به بخش های حادثه ای برسید و در این حین با زبان نویسنده بیشتر آشنا شوید. بعد از پایان یافتن رمان دوباره به سراغ بخش اول بیایید و با آرامش آن را خوانده و لذت ببرید.

در بخش دوم، جس-شخصیت زن مقابل لنی- وارد داستان می شود و رمان به تدریج حال و هوای رمانتیک می یابد، به طوریکه داستان در بخشهای پایانی، کاملاً رنگ عشقی و عاطفی به خود می گیرد. جس دختر کنسول آمریکا در ژنو است. به تدریج دوستان آنارشیست جس هم وارد داستان می شوند، پسرانی که همه رویای همخوابگی با او را در سر می پرورانند.

شاید در هنگام مطالعه ی این کتاب، مرتباً به فاصله ی زمانی کوتاهی، تعجب کنید که آیا این واژه هایی که می خوانید واقعاً روی کاغذ نوشته شده است یا شما اشتباه متوجه شده اید. مطمئن باشید که منظور نظر نویسنده، دقیقاً همان لغات و اصطلاحات رکیکی است که می خوانید و هیچ اشتباهی از جانب شما صورت نگرفته است. این طرز صحبت کردن که کاملاً مناسب شخصیت های به اصطلاح آسمان جل داستان است، در تمام طول رمان دیده می شود که البته این نوع بیان، ترجمه ی متن را نیز مشکل می کند. در این جاست که باید به قدرت ترجمه ی بی نظیر سروش حبیبی و تسلط کامل او به لغات و اصطلاحات کوچه و بازاری اشاره کرد. علاوه بر آن، مترجم خلاقیت زیادی در زمینه ی ابداع اصطلاحات جدیدی که در فارسی معیار وجود ندارد ولی در متن اصلی رمان موجود بوده اند، به خرج داده است.

مترجم، ترجمه ی کتاب را به ابراهیم نبوی تقدیم کرده است که این مطلب خود گویای این است که زبان رمان، نوعی از طنز تیز و گزنده می باشد و البته نویسنده در استفاده از زبان طنز تا حدود بسیار زیادی موفق بوده است. بیان غیر رسمی و بی پرده نویسنده ی داستان همراه با گیرایی و کشش فوق العاده ی رمان، سر آغازی برای پایان باور ناپذیر و غیر قابل پیش بینی داستان، محسوب می شود. پایانی که شخصیت های داستان را مجبور به زانو زدن در مقابل سرنوشت می کند.

رومن گاری با نام اصلی رومن کاسو در 8 مه 1914 در لیتوانی از پدر و مادری که هر دو هنرپیشه بودند، به دنیا آمد. اما بیشتر عمرش را در فرانسه گذراند. از جمله آثار او می توان به: تربیت اروپایی- میعاد در سپیده دم- سگ سفید- خداحافظ گری کوپر- لیدی ال- رختکن بزرگ-شبح سرگردان - پرنده ها می روند در پرو میمیرند- بادبادک ها- زندگی در پیش رو و مردی با کبوتر اشاره کرد. وی برای رمان «زندگی در پیش رو» برنده ی جایزه ی ادبی کنگور که مهم ترین جایزه ی ادبی فرانسه محسوب می شود، شده است. این رمان توسط لیلی گلستان به فارسی برگردانده شده است.

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 توسط آرزو |

 

این منم که بالهایم را در آستانه ی این فصل به روی تو گشوده ام، عبور کن، بر من عبور کن! ای ستارۀ بلند، ای نسیم دور! ایستاده ام، شعری می نویسم، حرف می زنم، در خویش می تپم.

 

شب... آری شب، از روزنه ی پنجره، شبی هولناک سقوط می کند. ایستاده ام. تکرار! تکرار! بغض ها تکرار می شوند. از زندگی، از زمین، از خدایی که می گذرد، سهم من چیست، کجاست؟ جز ایستادن، گریستن، سکوت و واژه هایی که در درونم موج می زنند؛ در چشمهایم، در قلبم و همان جا می میرند. امشب دوباره میعاد خدا با کدام پیامبر است؟ با کدام پرنده؟ با کدام روزنه؟ پس من اینجا کیستم؟ چرا آفریده شده ام؟

 

این سان در بی نهایت این شب عمیق تا چند عمر دیگر برای روزنه شدن، برای پرنده شدن، برای پیامبر شدن باید بگریم.

 

ای خدای مردهای پیامبر و پیامبران مرد! من نه پرنده ام، نه پیامبر، نه ستاره... من یک زنم. با هزار سالها کوله بار دردی که بندگان تو برایم آفریدند. چرا باور کنم؟ چرا باور کنم حوا از پهلوی آدم آفریده شد، چرا باور کنم زن موجود دوم آفرینش بود، مادر من که پیامبر نبود.

 

ایمان نمی آورم، ای پیامبران مرد، ای مردهای پیامبر به فریب هاتان ایمان نمی آورم، به فریب هاتان ایمان نمی آورم. سهم من از خدا این نیست.سهم من از خدا این نیست. من به خدای برابری، خدای عدالت، خدای حرفهای حقیقت، ایمان دارم.

 

 

از دوست بسیار عزیزم «پروین هاشم پور»

 

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه یکم خرداد 1386 توسط آرزو |

 

 

کف خیابون یک عالم خون ریخته بود. خونها طوری کف خیابون مالیده شده بود که انگار آسفالت رو رنگ قرمز زده باشند. راننده تاکسی رو به ما که صندلی عقب نشسته بودیم،گفت: «مغزش پاشیده کف خیابون...» مردم زیادی دور بدن بی جان و بدون سر مرد جمع شده بودند. دختری که بغل دستم نشسته بود و نزدیک بود حالش به هم بخوره، رو به راننده تاکسی گفت: «برای چی وایستادی آقا؟؟!! حرکت کن دیگه...»

 

و در حالیکه تاکسی ما دور می شد، من از پنجره به لنگه کفشی نگاه می کردم که کنار خونهای کف خیابون افتاده بود.

 

 

                                  ******************

 

تعداد زیادی از ما از مرگ وحشت داریم و دلمون نمی خواد بمیریم، شاید چون مرگ برای همه­مون ناشناخته است و نمی دونیم بعد از مردن چه اتفاقی قراره برامون بیفته و چی قراره به سرمون بیاد... ولی این وحشتناک ترین پدیده، طبیعی ترین پدیده ایست که بشر هر روز و هر ساعت و هر لحظه با آن مواجه است. جالب اینجاست که وقتی حرف مردن وسط میاد به هم تعارف می کنیم و می گیم که «خدا نکنه!» و «این حرفا چیه می زنی؟» و ... به نظرم خیلی خنده داره که بر سر مردن که اصلاً دست من و شما نیست هم با هم تعارف می کنیم.

 

بر آن گروه بخندد فلک که بر بدنی

            که روح دامن از و برکشید، می گریند

                           همه مسافر و این بس عجب که طایفه ای

                                            بر آن که زود به مقصد رسیده می گریند

 

                        

                                   *******************              

 

این جمله رو شنیدید: «ایشاالله سر سالم به گور نبری» همیشه با خودم فکر می کردم، این دیگه چه جور نفرینیه! اگر قراره بمیری، دیگه چه جوریش چه فرقی می کنه؟ واقعاً اینکه مثلاً سکته کنی و تو رختخواب بمیری با اینکه تصادف کنی و بمیری، چه فرقی با هم دارند؟

 

ولی این روزها دارم به این فکر می کنم که سر سالم به گور بردن خیلی هم مهمه... فقط به خاطر اینکه دوست ندارم بعد از مردنم کسی از دیدن جنازه ام حالش به هم بخوره، ازم بترسه، یا رغبت نکنه بهم نگاه کنه...

 

ولی اینکه وقتی زنده ایم طوری زندگی کنیم که کسی از دیدنمون یا شنیدن اسممون حالش گرفته نشه، خیلی خیلی مهمتره... اگر الان که زنده ایم، چهره خوشایندی در ذهن دیگران داشته باشیم، شاید تحمل چهره جنازه مون بعد از مرگ رو هم برای اطرافیانمون، راحت تر کنه... فقط امیدوارم این طور باشه...

 

 

 

 

پی نوشت : ببخشید اگر موضوع خیلی دلنشینی نبود

 

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1385 توسط آرزو |

 

 

آن هنگام كه هر چقدر هم دستانت را به هم بفشاری، توان مقابله با آن رعشه­ي رمزآلودشان را ندارى، دستانى كه مى لرزند تا راز اندوهناك لرزيدن دلت را برملا كنند...

 

آن هنگام كه احساس مى كنى ‌«دوستى هايت» چيزى بيشتر از اوهامى پررنگ ولى كودكانه نبوده اند و «توقع» تنها هذيانى بوده كه روزگارى، به حرمت حرم تب از ذهن عبور داده بوديش.

 

آن روزهايى كه عبور از تنگناى همرنگى با آدميان، آن قدر تو را به تنگ مى­آورد كه واپسين رسوخهاى نافذ عصيان را به سان افسونى  ويرانگر نكوهيده، نوميدوار از سر مى­رمانى.

 

آن ساعاتى كه عطش تمام وجودت را مى سوزاند، ولى آن قدر بى رمق و نااميدى كه حتى توان سراب ديدن هم ندارى.

 

آن لحظاتى كه نگاههاى ترسيده ات، حجم سنگين اطراف را مى كاود تا شايد چهره اى آشنا بيايد ولى بجز تاريكى با آن كنايه هاى خواركننده­اش هيچ دستاورد ديگرى ندارد.

 

آن هنگام كه خواهانى همه­ى وجودت... همه­ى هستى ات را پيش كش دستى كنى تا آن را در دست بفشارى يا شانه اى كه سر بر آن گذارده، جاودان تا انتهاى همه چيز، اشك بريزى.

 

و انبوهى از حرفهاى ناگفته دلت را مالامال كرده اند ولى تو، هم چنان سنگينى سكوت را به جان خريدار مى شوى زيرا نيك مى دانى پيش از آنكه كلامى تقدس سكوتت را بشكند، بغض خواهد شكست و اشكهايت با جارى شدن بر بستر كلامت، حرمت و طهارت سكوتت را فزونى مى بخشند.

 

كتاب را بر مى­دارى، تفالى مى زنى تا شايد اشارتى بيابى ولى ... باز هم ، بی پاسخ می مانی:

 

دل گفت فروكش كنم اين شهر به بويش

                                     بيچاره ندانست كه يارش سفرى بود

 

 

«خدا صداى كسى كه او را مى خواند و مى ستايد، مى شنود» و تو عاجزانه دستان لرزانت را از شاهراه نيايش روانه­ى آسمان مى كنى ولى... كجاست صدايت، كه بدرقه­ى دستانت شود؟ فریادی نيست... و توانی... و نه حتی رمقی، که لرزان زمزمه کنی: «اى  خداى بزرگ ... به فريادم نمى رسى؟»

 

و تو، كه تمام فريادهاى فرو خورده و بغض هاى نشكسته و حرفهاى ناگفته ات را در دل منزل داده اى، صورتت را ميان دستانت می گيرى و در پيرامون دخترانگى ات آرام و بى صدا گريه می كنى...

 

ولى تو... كه در شكنندگى اين ثانيه ها، ستمديده و رنجور مى نمايى، بى ترديد ستمگرترين ستمگر زمين و آسمانى!

 

تو رنجورى؟ تو كه بيرحمانه ترين رنج را بر روان روان بخش آفريدگارت رنجه مى نمايى... تو ستمديده اى؟ تو كه سوزنده ترين داغ را بر پيكر پاك پروردگارت باقى مى گذارى. تو؟!

و تو كه اين چنين ساده فراموش مى كنى، به راستى كه شايسته­ى فراموش شدن هستى! تو كه بى وفاترين معشوق روى زمينى، كه پروردگار عاشق، تو را همه از سر عشق آفريد...

 

نگاه هاى بيچاره ات در فضاى سنگين و خفه­ى تنهايى، فقط اشارتهاى تاريكى را برداشت مى كرد چون تو بى توجه به انباشتگى حجم لطيف و دلاويز گرداگردت، نه خدا را به كار رنگ آميزى ثانيه ها ديدى و نه نويد روشنايى سپيده را از لبخندهاى پروردگار دريافت كردى.

 

به آرزوى فشردن دستى، خواهانى همه هستى ات را پيش كش كنى... واى اگر بدانى كه آن عاشق مهربان، بى منت و بى خواست سپاس، دير زمانيست دست گرمش را در دست تو جاى داده و چشمانش را به چشمان تو نگران... «التهاب دست مرا احساس نمى كنى؟ دست مرا نيز در دست بگير...»

 

حتى هنگام دعا، سرد و ويران دست لابه به آسمان برداشته و موهبت شكيبايى را از خداوندگار آسمان گدايى مى كردى. آن قدر به آسمان مشغول شده بودى كه تماس صورت خيس خدا را بر گونه ات احساس نكردى و غافل از آن حضور پرشكوه تسكين عاشقانه، در همسايگى تنهايى هايت، همچنان به خداى آسمان، لابه مى كردى.

 

 

شناور در خنكاى سبك پرستش، دنيا را پر از «حباب و پروانه» خواهيم ديد و نازكى سحر را نوازش كرده و شكنندگى بالهاى پروانه را درك خواهيم كرد ولى كاش تنها يك بار هم «لاى اين شب بوها» به سراغ خدا مى رفتيم و آن برترين عاشق كائنات را تا رستاخيز به انتظار ديدار نمى­ نشانديم.

 

 

 

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه هفتم آبان 1385 توسط آرزو |
قالب وبلاگ

قالب وبلاگ بهار