دنیای نه چندان دخترانه

از چهارپایه پایین آمدم. کمی عقب رفتم. یک دستم را به کمرم زدم و پرده را برانداز کردم. چین های سمت راست بیشتر از چین های سمت چپ بود. دوباره رفتم  بالا و چین های پرده را با دست مرتب کردم. آمدم پایین. عقب رفتم و نگاه کردم. الان خوب شد. حالا پرده توری سفید آشپزخانه با والان قرمز رنگش هم مثل بقیه پرده های خانه، تمیز و اتو کشیده، آویزان شده بود. نفسی به راحتی کشیدم و چهارپایه را گذاشتم سر جایش.  

     از توی آشپزخانه اُپن می توانستم ببینم که ساعت بیست دقیقه به ده بود. به سراغ گاز رفتم. انگشتم را با زبانم ترکردم و زدم به گوشه قابلمه سفید با گل های صورتی. جزی صدا کرد؛ یعنی ته دیگ ماکارونی آماده بود. زیر گاز را خاموش کردم. در شیشه ای قابلمه را برداشتم و پشت و رو گذاشتم روی کابینت. از توی کابینت یک بشقاب نارنجی با خال های زرد و سفید برداشتم و با کف گیر پلاستیکی، ماکارونی ریختم توی بشقاب. بلند صدا زدم: «سپهر! مامان بیا شام حاضر است.» از توی اتاق صدا آمد: «چی داریم؟» گفتم: «ماکارونی داریم سپهر. ریختم تو بشقاب. بیا تا سرد ...» هنوز حرفم تمام نشده سپهر بدو از اتاقش بیرون آمد. همین طوری که داشت می دوید با صدای جیغی اش گفت: «آخ جون ماکارونی» و پرید روی صندلی نشست. بشقاب غذا و سس قرمز را گذاشتم جلویش. لیوانش را که رویش عکس بن تن داشت از توی آبچکان بالای ظرفشویی برداشتم و از آب سردکن یخچال پر کردم و روی میز، کنار بشقاب گذاشتم. گفتم: «یواش بخور مامان! دل درد می گیری.» چشم هایش را بست و با آن لب های چرب و چیلی اش گفت: «من عاشق ماکارونی ام. هر شب ماکارونی درست کن.» هنوز به سنی نرسیده بود که بفهمد باید دور هم و خانوادگی غذا خورد. گفتم: «بابا دیر می آید. تو شامت را بخور و زود بخواب.» گفت: «بابا که هر شب دیر می آید. بزن کانال شصت و دو، کارتون ببینم. ماکارونی با کارتون خیلی حال می دهد.» گفتم: «بابا سرکار خیلی سرش شلوغ است. مجبور است بیشتر بماند. من صبر می کنم با بابا غذا می خورم.» و کانال تلویزیون را عوض کردم. پرشین تون داشت باب اسفنجی می داد. سپهر میخ تلویزیون شده بود. رفتم طرف آبچکان و ظرف ها را جمع کردم که بچینم توی کابینت. هر از چند گاهی صدای خنده سپهر بلند می شد. من هم از خنده او می خندیدم. یاد خنده های دیروز خودم و امیرحسین افتادم. در اتاق خواب روشن خانه امیرحسین که همه چیزش سفید بود، میان ملحفه های سفید پیچ و تاب می خوردیم و همدیگر را می بوسیدیم. از ته دل می خندیدم. حس کردم صورتم داغ شد. سپهر گفت: «مامان باز هم ...» بشقابش را از روی میز برداشتم و کمی ماکارونی ریختم. منتظر بودم که بگوید: «بیشتر بریز.» و گفت. گفتم: «شب است. الان کمتر بخور، بقیه را می گذارم برای خودت فردا بخوری.»  صورتش را کج و کوله کرد و با نق نق گفت: «الان ... یک کم ... خواهش ...» یک قاشق دیگر ریختم توی بشقابش. خنده پت و پهن و چرب و چیلی همه صورتش را گرفت. من هم خندیدم. فکر کردم سپهر را از همه چیز زندگیم بیشتر دوست دارم. چشمم به تی شرت کثیفش افتاد. گفتم: «قبل از خواب لباست را در بیاور و بنداز توی ماشین لباسشویی.» جوابم را نداد. غرق تلویزیون بود. یاد چند روز پیش افتادم. وقتی که به خانه امیرحسین رسیدم؛ در را که باز کرد، سریع برگشت جلوی تلویزیون. صدای تلویزیون بلند بود. امیرحسین غرق اخبار BBC بود که  داشت یک گروه تروریستی مذهبی را نشان می داد. چند دقیقه صبر کردم و بعد با خنده و شوخی کنترل را از دستش گرفتم و تلویزیون را خاموش کردم. بلند گفت: «چی کار می کنی؟ داشتم می دیدم.» لب ورچیدم و با لحن کودکانه گفتم: «الان مرا ببین. شب که تنها شدی هر چقدر دلت خواست داعش ببین.» و گونه اش را بوسیدم. بازویش را دورم انداخت و مرا به سمت خودش کشید. سرم را روی شانه اش گذاشتم. سرم را بوسید. گفت: «من و تو خوراکشان هستیم ها... می دانی اگر دستشان بهمان برسد چه کارمان می کنند؟» گفتم: «ریز ریز.»  گفت: «سنگسار.» خندیدم و گفتم: «ساده ای؟ سنگسار که مال مسلمان های متمدن ایرانی است که قانون می فهمند. این ها همان ریز ریزمان می کنند.» یک لحظه سکوت برقرار شد. سرم را بلند کردم و توی چشم هایش نگاه کردم. گفت: «نمی ترسی لو برویم.» گفتم: «شوخی می کنی؟ من عاشق سنگسارم.» و درحالی که می خندیدم دگمه های پیراهنش را یکی یکی باز کردم. خندیدم. سپهر جلویم ایستاده بود.

-         چرا می خندی مامان؟

-         من؟

و او را یک دفعه از زمین بلند کردم.

-         حالا نوبت هواپیما بازی است.

دور اتاق دویدم و هواپیما شدم. سپهر غش غش می خندید. من هم می خندیدم و قام قام می کردم. دم در دستشویی ترمز کردم. پیاده شد. مسواک و بعد هم او را روانه رختخواب کردم.

      برگشتم به آشپزخانه. اول برای سپهر ماکارونی کنار گذاشتم. یک دیس کشیدم برای شام امشب. ظرف های غذای فردای خودم و علی را هم پر کردم و بقیه ماکارونی را توی یک ظرف دیگر ریختم که ببرم برای امیرحسین. ته دیگ خوشرنگ و برشته سیب زمینی را هم تکه تکه گذاشتم توی بشقاب. دو تا ظرف کوچک تر برداشتم که برای فردای خودم و علی سالاد درست کنم. اول خیارها را پوست کندم. دو تا برش طولی زدم و شروع کردم به ریز ریز کردن. یاد حرف امیرحسین بودم. سنگسار ....

      حتماً اولین سنگ را علی پرتاب می کند. فکر کردم، سنگ می خورد وسط پیشانیم و خون شره می کند. حتماً خیلی درد دارد ولی فکر نمی کنم زیاد طول بکشد. از روی چشمم راه می گیرد و می آید تا روی لب هایم. نمی توانم خون را پاک کنم چون دست هایم توی خاک هستند. زبانم را بیرون می آورم و خون روی لب هایم را لیس می زنم. حالا نوبت گوجه فرنگی هاست که توی ظرف ها خرد شود.

    صدای ماشین علی را شنیدم که از در پارکینگ تو می آمد. پشت پنجره هال رفتم تا مطمئن شوم که خودش است. به اتاق خواب رفتم و سارافون قرمز کوتاهم را پوشیدم. جلوی آینه موهایم را بازکردم و دوباره بستم. عطر زدم ولی  آرایش نکردم. از آرایش کردن بدم می آمد. توی آینه به خودم لبخند زدم. صدای کلید را که شنیدم رفتم سمت در. علی که تو آمد بغلش کردم و گفتم: «آمدی عشقم.» صورتم را بوسید و گفت: «سلام عزیزم.»

    تا دست هایش را می شست، میز شام را چیدم. تمام مدت شام به علی نگاه می کردم. به چشم هایش که این قدر خسته بود و از بس به کامپیوتر زل زده بود، دورش گود افتاده بود. به پوست صورتش که تیره تر از گذشته شده بود. به ریش پروفسوری و عینک قاب مشکی اش. علی در حالی که عینکش را برمی داشت گفت: «فکر می کنم چشم هایم ضعیف شده باشد. از دکتر رضوی برایم وقت می گیری.» با سر گفتم که می گیرم. پرسیدم: «پروژه آسا چطوراست؟ کی تمام می شود؟» در حالی که چشمهایش را می مالید گفت: «خیلی خوب... بهتر از آنچه فکرش را می کردم. این قدر از کارمان راضی هستند که دو تا پروژه جدید را بلافاصله بعد از تمام شدن این یکی، شروع می کنیم.» خواستم بلند شوم و بروم چای بریزم که مچ دستم را گرفت.

-         یک دقیقه بنشین.

یاد رد خونی افتادم که از روی لب هایم لیسیده بودم. لبخند زدم. بلند شد و صندلی اش را کنار صندلی من کشید و نشست.

-         وضعمان خیلی بهتر از این که هست می شود. می توانیم خانه راعوض کنیم. شاید توانستیم ماشین تو راهم عوض کنیم.

-         خیلی کار می کنی. می ترسم مریض بشوی.

-         خیالت راحت باشد. هیچ وقت از کار کردن مریض نمی شوم. تو که بهتر می دانی، بدون کارم نمی توانم زندگی کنم.

  مکثی کرد و گفت: «می توانی مرخصی بگیری؟ این پروژه که تمام شد یک مسافرت درست وحسابی برویم.» با سر گفتم که برویم. و باز هم لبخند زدم. یاد پیراهن چرک سپهر افتادم که یادش رفته بود قبل از خواب در بیاورد.

      بلند شدم تا چای بریزم.

 

 

نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم تیر 1393 توسط آرزو |

     از صدای زنگ تلفن از خواب پریدم. به ساعت نگاه کردم. دو صبح بود. گوشی را برداشتم. صدایی خشک و خشن گفت: «بیا دم پنجره» در پنجره ی رو به رو سایه ای را دیدم که محل چشمانش چون دو نقطه سرخ می درخشید. انگار به من خیره شده بود. کم کم سرخی چشمانش از بین رفت و چشمان آشنایی جای آن ها را گرفت. مهشید بود؛ دوست قدیمی ام. او را از دوران مدرسه می شناختم. پنجره را باز کردم و برایش دست تکان دادم. مستقیم به من نگاه می کرد. نگاهش خالی بود. در یک لحظه لبه پنجره ایستاد. دست هایش را از هم باز کرد و خودش را به پایین رها کرد. خشکم زد. دست هایم را لبه پنجره گذاشتم و به پایین نگاه کردم. مهشید روی زمین افتاده بود و خط خون از کنار سرش جاری بود. خواستم سریع خودم را به خیابان برسانم ولی آستینم به دستگیره پنجره گیر کرده بود. هر چه سعی کردم نتوانستم آستینم را رها کنم. گریه ام گرفته بود. باید سریع تر خودم را به مهشید می رساندم. همان طور که دستم را می کشیدم با گریه گفتم: «کمک ... یکی کمکم کند.» از صدای خفه و گرفته ی خودم از خواب پریدم. همچنان سعی می کردم آستینم را رها کنم. تا این که مچ دستم را دیدم که به لبه تخت زنجیر شده بود. دست از تقلا برداشتم. صورتم از اشک و لباس هایم از عرق سرد خیس خیس بودند. همه بدنم می لرزید. هنوز گریه می کردم. صدایی فریاد زد: «این قدر زوزه نکش زنیکه! بگیر بتمرگ!» صدای دیگری گفت: «کار هر شبش شده ... هر شب هر شب گند می زند به خوابمان.» صدایم را بریدم. نفهمیدم کی خوابم برد.

***

-         دستش را چرا بسته اید به تخت؟

-         دکترش دستور داده. فقط شب ها می بندیم. برای محافظت از خودش است. بعد از ملاقات، خود دکتر برایتان توضیح می دهند.

     چشم هایم را باز می کنم. مهران با دسته گل بزرگی بالای سرم ایستاده است و با پرستار که دارد دستم را باز می کند، حرف می زند. چشمش که به من می افتد لبخند می زند. خم می شود و پیشانیم را می بوسد. سلام می کند. جوابش را نمی دهم. دسته گل را روی پتویم می گذارد و می گوید: «دست هایت را چرا بسته اند؟ کار احمقانه ای که نکرده ای؟» صورتم را بر می گردانم و می گویم: «بهترین کاری بود که می خواستم در تمام عمرم کرده باشم.» لبه تخت می نشیند. دستم را می گیرد و می گوید: «تو که این قدر بی رحم نبودی. خودت که بهتر می دانی... بعد از مهشید، دیگر تحمل از دست دادن تو را ندارم.»

-         بی رحم شده ام؟ نه نه ... اشتباه می کنی. بی رحم بودم. عین خودت بی رحم بودم. من و تو مثل همیم. فقط فرق من و تو در این است که وجدان من هنوز زنده است و عذابم می دهد ولی تو مثل این که اصلاً نمی دانی عذاب وجدان یعنی چه؟»

      اخم هایش در هم می رود و می گوید: «امروز انگار حالت خیلی خوب است. حواست هم که حسابی جمع است. نمی دانم پس چرا مرخصت نمی کنند.» و پس از چند ثانیه لبخندی می زند و می گوید: «فقط کاش از دنده چپ بلند نشده بودی.» و می خندد. وقتی می خندد روی لپش چال می افتد. همان چالی که من عاشقش شده بودم. می گویم: «یعنی تو واقعاً عذاب وجدان نداری مهران؟! شب ها راحت می توانی بخوابی؟ چطور توانستی همه چیز را فراموش کنی؟» سرش را پائین می اندازد و طوری که انگار دارد با خودش حرف می زند، می گوید: «مگر می شود فراموش کرد. من و مهشید نزدیک ده سال با هم زندگی کرده بودیم. اگر او تب می کرد من می مردم.» سرش را بلند می کند و رو به من می گوید: «دوستش داشتم. همه چیز من بود.» بغض می افتد توی گلویم. حتی حالا که مهشید مرده هم به او حسادت می کنم. با حرص می گویم: «آره تو راست می گویی. این قدر دوستش داشتی که بهش خیانت کردی؟» از لبه تخت بلند می شود. می توانم رگ های گردنش را ببینم. با صدای بلند می گوید: «قبلاً هم بهت گفته بودم که این قدر این کلمه را تکرار نکن.» نگاهی به اطراف می اندازد. سرش را جلو می آورد و در گوشم می گوید: «حرفی نیست. فکر کن من شوهر هرزه اش بودم. تو که دوست قدیمی اش بودی، تو چرا؟» دندان هایم را به هم فشار می دهم و می گویم: «من در وضعیت بدی بودم. تازه طلاق گرفته بودم. افسرده بودم.» تند تند نفس می کشم و اشک می افتد توی چشم هایم. دوباره آهسته می گوید: «حالا چرا شده ای مریم مقدس ...» از صدای جیغ خودم می ترسم. توی رختخواب مثل مار به خودم می پیچم. مهران را می بینم که از اتاق بیرون می رود و پرستارها که بالای سرم هستند. صدایی می گوید: «خودت را بکش، خلاص شو!» یک نفر دیگر می گوید: «محکم نگهش دارید.» همه عضلات بدنم منقبض است... درد ... سرگیجه ... تهوع ... چشمم به دسته گل می افتد که هنوز روی پتویم است. با خودم می گویم: «دوباره بر می گردد.» و پتو را روی صورتم می کشم. دستی پتو را از روی صورتم کنار می زند. مهشید است. می گوید: «داروهایت را که بخوری خوب می شوی. ولی قبلش باید یک چیزی بخوری. با شکم خالی که نمی شود دارو خورد.» دستم را می گیرد و کمکم می کند تا بنشینم. سینی غذا، که روی میز کنار تختم است را نشانم می دهد و می گوید: «تو شروع کن، من الان برمی گردم.» و به سمت پنجره می دود. پنجره را باز می کند و می گوید: «هوای تازه اشتهایت را باز می کند. زود باش دیگر. مشغول شو.» و در یک لحظه لبه پنجره می ایستد. محل چشم هایش چون دو نقطه سرخ می درخشد. دست هایش را باز می کند و خودش را به پایین رها می کند. فریاد می زنم: «نه...» پتو را کنار می زنم تا به سمت پنجره بدوم. دسته گل روی زمین می افتد.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 توسط آرزو |

     زنگ طلایی بالای در کافی شاپ به صدا در آمد. مرد جوانی با پالتوی بلند خاکستری، رنگ پریده و صورت نتراشیده وارد شد. به اطراف نگاه سریعی انداخت و به سمت اولین میز خالی رفت؛ میز گرد کوچک با سه صندلی لهستانی. کتاب قطوری که در دست داشت را روی صندلی گذاشت. روی جلد مشکی کتاب نوشته بود: «نگاهی نو به دنیای هنر» . کیف دستی مشکی باریکش را روی صندلی دیگری گذاشت . پالتویش را در آورد و به پشتی همان صندلی آویزان کرد. روی صندلی سوم نشست. بلافاصله منوی غذا را جلو کشید. جلد چوبی قهوه ای رنگش را باز کرد و هر دو صفحه را از بالا تا پائین نگاه کرد. منوی چوبی را بست. پیشخدمت با پیراهن کرم و پیش بند قهوه ای رنگش آمد و سفارش مرد جوان را پرسید و رفت. مرد جوان چند ورق کاغذ از کیفش بیرون آورد و روی میز گذاشت. از روی یکی می خواند و تند تند چیزهایی روی دیگری می نوشت. پشت میز بغلی، دختر و پسر جوانی نزدیک به هم نشسته بودند. جلوی هر کدام فنجانی بود. وسط میز داخل یک پیش دستی، یک تکه کیک و دو چنگال قرار داشت. آرام با هم صحبت می کردند و می خندیدند. گاهی صدای خنده یک کدامشان کمی بلند می شد.

     همه چیز کافی شاپ گرم و قهوه ای رنگ بود. از دیوارها با آن کاغذ دیواری های شکلاتی و میز و صندلی های قهوه ای سوخته تا فنجان ها و پیش دستی ها که همه قهوه ای کمرنگ یا پررنگ بودند. بالای هر میز، لوستر کوچکی با نور زرد ملایم آویزان بود که روی میز و محیط کوچکی از اطراف را روشن می کرد. هوا، بوی قهوه می داد.

       پشت میز وسط کافی شاپ که از بقیه میزها بزرگتر بود، سه دختر و دو پسر جوان نشسته بودند. یکی از دخترها که موی صاف بلوندش از زیر مقنعه پیدا بود، با صدای بلند، به پسر لاغری که روبرویش نشسته بود، گفت: «خوب، تو خری نمی فهمی عشق یعنی چی، یعنی وجود ندارد دیگر؟» پسر لاغر با خنده جواب داد: «خری که از خودتان است سارا خانم!» صدایش را پائین آورد و گفت: «این دو تا را ببین که دارند با هم جیک جیک می کنند.» و با سر به میز بغلی اشاره کرد: «تا وقتی دوست دختر و دوست پسرند، عاشق و معشوق واقعی اند. رومئو و ژولیت. ولی به محض اینکه رفتند زیر یک سقف و قرار شد معشوق برای عاشق آشپزی کند، فاتحه ی عشقشان هم خوانده است.» سارا فنجان قهوه اش را توی نعلبکی گذاشت و گفت:«باز چرت گفتی؟ عشق چه ربطی به آشپزی دارد؟اگر این طور بود که این همه زن و شوهری که سال ها با هم زندگی کرده اند و عاشق و معشوق هم بوده اند، باید از سوء تغذیه مرده باشند.» پسر لاغر به پشتی صندلی تکیه داد و گفت:«کدام همه را می گویی؟ من که یک زن و شوهر عاشق هم نمی شناسم. همه از همدیگر خسته اند. حوصله هم را ندارند. بیشترشان به خاطر بچه هایشان با هم مانده اند و از ترس آبرو ریزی جدا نمی شوند.» سارا دستش را روی دست دختر ریز نقش کنار دستی اش گذاشت و گفت:«همین بابا و مامان مهسا ... فقط باید ببینی شان. من که از وقتی رفتم خانه شان، نظرم درباره خیلی چیزهای زندگی عوض شده.» و رو به دختر گفت: «مهسا خوب خودت بگو دیگر.» مهسا خندید و گفت: « خوب چی بگویم؟ عاشق اند دیگر.» پسر دومی که تا حالا ساکت بود، کمی به جلو خم شد و گفت: «از کجا می دانی؟یعنی مگر چه جوری هستند که می گویی عاشقند.» مهسا با لبخند گفت: «خوب یعنی خیلی همدیگر را دوست دارند. خیلی هوای هم را دارند.» از روی شانه اش با انگشت شست به پشتش اشاره کرد؛ به پسر و دختر جوان و گفت: «هنوز هم با هم جیک جیک می کنند و خیلی شبها در اتاق خواب را از تو قفل می کنند.» پسر لاغر گفت:«خاک بر سرت! تو که آبروی ننه بابات را بردی.» همه خندیدند. دختر سومی که تا حالا دست زیر چانه، فقط گوش می کرد و پسر دومی به هم لبخند زدند.

     پیشخدمت، فنجان قهوه را روی میز مرد جوان گذاشت. مرد جوان سرش را از روی کاغذهایش بلند کرد و همان طور که دستش میان موهایش بود، گفت: «ببخشید ... می شود به اینها بگویید، ساکت باشند.» و با صورتش به میز وسط اشاره کرد. پیش خدمت بدون این که برگردد گفت: «من از شما معذرت خواهی می کنم و لی صدایشان خیلی هم بلند نیست.» مرد جوان گفت: «ولی مزاحم مطالعه من هستند.» پیش خدمت با لبخند گفت: «عذرخواهی می کنم ولی اینجا کافی شاپ است. سالن مطالعه که نیست.» و دوباره با لبخند گفت: «امر دیگری ندارید؟» و وقتی جوابی نیامد، رفت. مرد جوان مدت کوتاهی، همین طور به فنجان قهوه نگاه کرد و بعد دوباره سرش را روی کاغذهایش انداخت. صدای قهقهه از میز وسط بلند شد. اخم های مرد جوان توی هم رفت و به سرعت بلند شد. کاغذهایش را جمع و جور کرد و توی کیفش گذاشت. پالتویش را از روی پشتی صندلی برداشت و پوشید. یک اسکناس پنج هزار تومانی روی میز گذاشت و به سرعت از کافی شاپ بیرون رفت.

     پشت میز دیگری، دختر و پسری مقابل هم نشسته بودند. چهره هر دو ناراحت بود. قطره اشکی از گوشه چشم دختر سرازیر شد. پسر به آرامی اشک ار از روی گونه دختر پاک کرد. دستش را زیر چانه دختر گذاشت و بلند کرد. با صدای آهسته گفت: « چرا به چشم هایم نگاه نمی کنی؟»

      صدای زنگ در بلند شد. دختر جوانی با کوله پشتی به پشت و چند کتاب قطور در دستش وارد شد. به سمت اولین میز خالی رفت. به پیشخدمت که داشت فنجان پر از قهوه را از روی میز برمی داشت سلام کرد و سفارش قهوه داد. کتاب ها را روی میز گذاشت و کوله پشتی اش را درآورد. صندلی را جلو کشید تا کوله اش رو روی آن بگذارد که چشمش به کتاب قطور جلد مشکی افتاد: «نگاهی نو به دنیای هنر» کتاب را برداشت و روی صندلی نشست. از بین کتاب هایش، یک کتاب قرمز را برداشت. روی جلد کتاب نوشته بود. «نگاهی نو به دنیای هنر» هر دو کتاب را کنار هم گذاشت و شروع به ورق زدن کتاب مشکی کرد.

   پسر لاغر با صدای بلند از پشت میز وسط گفت: «به آن چیزی که تو می گویی عشق من می گویم جاذبه سکسی.» بقیه گفتند: «هیس س س ...»  پسر دومی گفت: «عشق یعنی تصادف» و رو به دختر سومی گفت: «من نمی گویم ها. اسم یک کتاب است.» دختر سومی لبخند زد.

      زنگ طلایی بالای در کافی شاپ به صدا در آمد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه نوزدهم آذر 1392 توسط آرزو |

      تکرار صدای برف پاک کن ماشین، باران، تنهایی و تاریکی؛ حتی اگر همین حالا، ماشینی از اینجا عبور کند از کجا معلوم که قصد کمک داشته باشد. نکند مزاحمتی ایجاد کند. می لرزم. درهای ماشین را از داخل قفل می کنم. از زمانی که ماشین تکان سختی خورد و از جاده آسفالت وارد جاده خاکی شدم، نیم ساعتی می گذرد. هوا کاملاً تاریک شده و باران هم جوری می بارد که برف پاک کن ماشین اصلاً حریفش نیست. همچنان سعی می کنم به یاد بیاورم که کجا از جاده اصلی خارج شده ام. آخرین تابلوی راهنمایی که دیده ام، گرگان پنجاه کیلومتر، شاید دو ساعت پیش بود! از آن زمان در یک مسیر بودم و اصلاً به دو راهی ای برنخوردم، که اشتباه کرده باشم. باید سر و ته می کردم و بر می گشتم تا دوباره توی جاده اصلی بیفتم ولی بنزین ماشین تقریباً تمام شده است. می خواستم در گرگان بنزین بزنم و حتماً تا آنجا بنزینم کافی بود ولی حالا ... حتماً بنزینم در نیمه راه برگشت، تمام می شود. کاش زودتر بنزین زده بودم. از دست خودم کلافه ام. بغض می افتد توی گلویم. یاد امید می افتم. عادت کرده ام که در لحظات تنهایی و غربت یاد پسرم بیفتم. یاد پسرم، تنها کسی که داشتم، و دقیقاً سه سال و یازده ماه و چهار روز پیش، ناگهان گم شد و بعد از بیست و دو روز بی خبری، قبری را به من نشان دادند که هیچ وقت نتوانستم باور کنم که قبر او باشد. اشک می افتد توی چشمهایم. هنوز هم افسرده ام. بجز صدای باران و صدای برف پاک کن، صدای دیگری نیست.. باران شدید، اجازه نمی دهد تا اطراف را درست ببینم ولی تا آنجا که چشمم کار می کند هیچ نوری دیده نمی شود. اصلاً چرا به این مسافرت آمدم؟ چرا گرگان؟ کاش جایی را داشتم که کسی منتظرم باشد.

         با صدایی از جا می پرم. دستی محکم به شیشه می کوبد. نفسم بند آمده. جثه سیاهی در تاریکی به پنجره سمت شاگرد می کوبد. خودم را جمع می کنم. به در سمت راننده می چسبم که دست دیگری به شیشه پشت سرم می کوبد. جیغ کوتاهی می کشم. یک لحظه سکوت و بلافاصله، صدای زنانه ای می گوید: « خانم نترس!» و دوباره می گوید: «چرا اینجا ایستاده ای؟کمک نمی خواهی؟» دستم با لرزش آشکاری بالا می رود و چراغ داخل ماشین را روشن می کند. چهره زنی در سمت راستم پیدا می شود. چتر سیاهی روی سرش گرفته ولی صورتش خیس است و از شدت باد و باران در هم رفته است. در را باز می کنم. سوار می شود. پائین مانتویش خیس و گلی است. می گوید: «تو زن تنها، شبانه اینجا چه کار داری؟ خطر دارد.» قضیه را می گویم. می گوید: «جای خوبی نایستاده ای. باران که شدید می شود، احتمال سیل هست. جاده اینجا آسفالت بوده ولی چند بار سیل آمده و آسفالت را شسته و با خود برده. امشب را بیا خانه ما. نزدیک است. تا فردا یک کاری می کنیم.» هر موقعیت دیگری بود محال بود قبول کنم ولی در این اوضاع، اصلاً جای تعارف نیست. فقط گفتم: «واقعاً نمی دانم چطور تشکر کنم. خیلی از شما ... » که حرفم را برید: «در را باز کن شوهرم سوار شود.» و به پنجره پشت سرم اشاره کرد.

       در سکوت در جاده خاکی می رانم. از توی آینه به مرد که روی صندلی عقب نشسته است، نگاه می کنم. ته ریش سفید، حلقه های سیاه و عمیق دور چشم ها و دهان نیمه باز. چهره اش خسته و شکسته است. شکسته تر از همسرش. یک لحظه نگاهمان در آینه به هم گره می خورد. چیز سردی در نگاهش است که تا اعماق وجودم پیش می رود. سریع نگاهم را می دزدم.

         جاده باریک شده است. نور بالای ماشین تا مسافت کوتاهی را روشن می کند و باقی راه در تاریکی مطلق است. خیلی طول نمی کشد که زن می گوید: «به دو راهی که رسیدی برو به چپ.» سربالایی مارپیچی است. دور تپه ای می پیچد و بالا می رود. می گویم: «به لهجه شما نمی آید که محلی باشید.» نگاهی به شوهرش می اندازد و می گوید: «ما کارمند میراث فرهنگی هستیم. سرایدار و راهنمای قلعه خندان». مطمئنم که نام «قلعه خندان» را قبلاً جایی شنیده ام ولی هرچه فکر می کنم یادم نمی آید کجا؟  بالاخره در بزرگ کلون داری نمایان می شود که بر سردرش روی تابلو بزرگی نوشته است: «قلعه خندان». وقتی پیاده می شوم چشمم به تابلوی راهنمای میراث فرهنگی می افتد. زیر باران، دنبال زن می دوم و داخل قلعه می شوم. به محض ورود، صدایی شبیه جیرینگ جیرینگ زنجیر می شنوم. صدا دور و مبهم است. انگار از پشت دیوارها می آید. زن بدون مقدمه می گوید: «سه سال است که اینجا موزه شده و من و همسرم از همان روز اول اینجا سرایدار بوده ایم. مردم می آمدند و تماشا می کردند. ولی از وقتی جاده را آب برده، کم تر کسی می آید.»  

        از این که قرار است شب را در مکانی عمومی بگذرانم خیالم راحت شده و ته دلم قرص است. به آشپزخانه می رویم. گرم و روشن است. سه نفری پشت میزی می نشینیم و در سکوت شام می خوریم. می بینم که هر دو لباس سیاه پوشیده اند. مرد چند قاشقی که می خورد، بلند می شود و بیرون می رود.

       زن مرا به اتاقی در همان طبقه می برد. دیوارهای اتاق مثل دیوارهای آشپزخانه از سنگ سیاه است. یک فرش و یک بخاری نفت سوز، کل وسایل اتاق را تشکیل می دهد. از پنجره کوچک اتاق، پرده سفیدی آویزان است. زن بخاری را روشن می کند. چند بار بیرون می رود و هر بار با چیزی برمی گردد. رختخوابم را کنج اتاق پهن می کند. شب بخیر می گوید و بیرون می رود. هنوز اسمش را نمی دانم.

     روی رختخواب می نشینم. یاد شوهرش می افتم با آن نگاه سرد و نافذش. بلند می شوم و در را قفل می کنم. دراز می کشم و به سقف خیره می شوم. تمام اتفاقات امروز مثل اسلاید از جلوی چشم هایم رد می شود. بعد از مدت ها تنهایی و گوشه گیری، امروز روز شلوغ و پرهیجانی برای من بود. آه عمیقی می کشم : «خدا یا شکر» ناگهان دیوارهای اتاق با لرزش شدیدی شروع به حرکت کرده و آهسته به هم نزدیک می شوند. چشم هایم را می مالم و دوباره نگاه می کنم. سقف هم آهسته ولی با سر و صدا در حال پائین آمدن است. می خواهم بلند شوم و فرار کنم ولی انگار به رختخواب چسبیده ام. صدای نفس زدن های سریع و بریده ای را در اطرافم می شنوم. سرم را به هر طرف که می چرخانم صدای نفس ها را می شنوم. صدای جیرینگ جیرینگ زنجیر و ناله های بی رمقی در اتاق می پیچد. دیوارها نزدیک و نزدیک تر می شوند. نفسم بند آمده. جیغ می زنم ولی صدایم خفه است و در نمی آید. باز هم جیغ می زنم ولی صدایی از گلویم خارج نمی شود. صدای نفس ها کمتر شده ولی ناله ها بلندتر شنیده می شوند. ناگهان صدای فریاد بلند مردانه ای مرا از جا می کند. در رختخواب می نشینم. قلبم به شدت می کوبد. تمام بدنم خیس عرق شده و می لرزد. نفس راحتی می کشم و دراز می کشم. چه کابوسی بود! چشم هایم را می بندم تا دوباره بخوابم. با صدای جیرینگ جیرینگ زنجیرها از خواب می پرم. یک لحظه کسی را می بینم. کنار پنجره ایستاده و به من نگاه می کند. خواب که از سرم می پرد، تصویر شخص هم محو می شود. صدای زنجیرها از پنجره کوچک اتاق می آید. کنار پنجره می روم و پرده را کنار می زنم. باران بند آمده و مه غلیظی در نزدیکی زمین به آرامی می خزد. کمی آن سوتر در تاریکی و مه،  جنبشی می بینم. انگار مردانی در حرکت اند. مه که سبک می شود، می بینم که پشت هایشان خمیده است و دست ها و پاهایشان با زنجیر بسته شده است. آرام و سنگین راه می روند و گرد دایره ای ناپیدا می چرخند. یکی از مردها بر می گردد و مستقیم به من نگاه می کند. چهره مرد صاحب خانه را می شناسم. با آن نگاه سرد و نافذش. از صف مردها بیرون می آید و به سمت من قدم بر می دارد. قلبم فرو می ریزد. نگاهش دارد چشم هایم را سوراخ می کند. اتفاقی می افتد. کسی که به سمت من می آید، مرد صاحب خانه نیست. امید است، امید من. با لبخندی به سمت من می آید و دست هایش را برای در آغوش گرفتن من باز کرده است. می گوید: «خیلی منتظرت بودم. بالاخره آمدی.» صدایش را واضح می شنوم. برای بغل کردنش ثانیه شماری می کنم. اسمش را صدا می کنم. می خواهم پنجره را باز کنم و بیرون بروم. به دنبال دستگیره می گردم. پنجره، دستگیره ندارد. فریاد می زنم: « باز شو ... باز شو لعنتی! پسرم منتظر است.» و با مشت هایم به شیشه می کوبم. چشم هایم را باز می کنم. کسی در می زند. صدای زن را می شناسم. روز شده و آفتاب از پنجره کوچک به درون اتاق می تابد. بلند می شوم. قفل در را باز می کنم. زن را کنار می زنم و پابرهنه بیرون می دوم. جلوی تابلوی میراث فرهنگی می ایستم. در میان توضیحات روی تابلو، چشم هایم روی عبارت «زندان سابق» ثابت می ماند. زمین، گل و لای است. می دوم تا به پشت قلعه می رسم، جایی که دیشب از پنجره می دیدم. با سنگ های مسطح کوچکی پوشیده شده است. سنگ های قبرستانی. بغضم می ترکد. مرد صاحبخانه ایستاده و به من نگاه می کند. نگاهش دیگر سرد نیست. دلم را که گرم می کند.

     زن از پشت سرم می گوید: «تو اولین مادری نیستی که فرزندت را اینجا پیدا کرده ای.»



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1392 توسط آرزو |

دور ایستاده بودم. دور ... دور ... دور ... و از پشت پرده اشک هایم تماشا می کردم. دم در غسال خانه.

-          بگو : لا اله الا الله

و جمعیت گفت : « لا اله الا الله»

-          بگو : محمداً رسول الله

و جمعیت گفت : « محمداً رسول الله» نمی دانم من هم با جمعیت می گفتم یا نه ولی می دانم که دهانم باز بود و لب هایم آشکارا می لرزید. مثل بقیه اندامم.

صدای جیغ زن علی که آمد، احساس کردم دارم بیهوش می شوم. قلبم به شدت می کوبید. علی را آوردند. کاش آن مرد مرده شور، همسر مرا آهسته شسته باشد. قفل کوچک طلایی را در گردنم، محکم در زنجیرش به چپ و راست می کشیدم. همسر؟ نامزد؟ کاش کسی بودم که مجبور نبود این قدر دور بایستد. کاش نزدیک تر بودم. حداقل می توانستم برای علی گل بیاورم. گل یاس یا هر گل سفید دیگری. همان طور که او همیشه برای من گل های سفید می آورد. ولی خجالت می کشیدم. من با او چه نسبتی داشتم. این جماعتی که این طور شیون می کنند اصلاً از وجود من هم بی خبرند.

-          بگو : لا اله الا الله

جمعیت گفت : « لا اله الا الله» . من نگفتم.

-          بگو : محمداً رسول الله

جمعیت گفت : « محمداً رسول الله» . من نگفتم. و زنجیر طلایی پاره شد. و قفل کوچک بسته در مشتم باقی ماند.


 داستان کوتاه با : قفل – یاس – مرده شور

 

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط آرزو |

(راوی مذکر است.)

     

     

       برای بار سوم است که از لای پرده نگاه می کنم. هنوز آن مرد که یقه کاپشنش را بالا زده روبروی خانه مان است. قدم می زند و گاه به پنجره مان نگاه می کند. حتماً مثل همیشه مدتی آنجا می ایستد و بعد زنگ می زند و بالا می آید. پشت میز آشپزخانه روبرویم می نشیند و سرش را پائین می اندازد. کاپشنش را به پشتی صندلی آویزان کرده است. سایه اش زیر نور سفید تنها چراغ آشپزخانه روی میز افتاده. سرش همچنان پائین است و فنجان قهوه اش را توی نعلبکی می چرخاند. روبرویش نشسته ام و منتظرم که سرش را بلند کند. انگشت های دستم روی صورت زبر چند روز نتراشیده ام، بالا و پایین می رود. منتظرم که سرش را بلند کند تا من بتوانم توی چشم هایش نگاه کنم. احساس می کنم مدتهاست که همین طور روبرویم نشسته و من مدتهاست که منتظرم تا سرش را بلند کند. ولی او سرش را بلند نمی کند. سکوت ... سکوت ... سکوت و صدای خفیف چرخاندن فنجان توی نعلبکی. تق ... تق ... تق ... صدای پای دختربچه ای که دمپایی مادرش را پوشیده و پله ها را یکی یکی پائین می رود. دهانم خشک می شود. بلند می شوم. از کنار سوسک مرده روی کابینت، لیوانی بر می دارم. در یخچال را باز می کنم. پارچ آب خالی است. بجز پارچ خالی آب، چیز دیگری در یخچال نیست. در یخچال را می بندم. لیوان را زیر شیر آب، پر می کنم. پشت میز می نشینم. می نوشم. مزه خاک می دهد. تق ... تق ... تق ... دختربچه هنوز به پایین پله ها نرسیده است. صدای بلند ضبط ماشینی از توی پارکینگ به گوش می رسد. و صدای خفیف چرخاندن فنجان توی نعلبکی. اگر همین طور سرش را پائین نگاه دارد چه؟ آن وقت چطور می توانم توی چشم هایش نگاه کنم؟ و او چطور می تواند چشم هایم را ببیند؟ پرده را می اندازم و از کنار پنجره دور می شوم.

        در کمد را باز می کنم. دنبال چیزی می گردم که نمی دانم چیست. نیمی از کمد، لباس های خودم است و نیمه دیگر خالیست. چشم هایم چند لحظه روی نیمه خالی کمد مکث می کند. بوی عطر آشنای زنانه ای توی دماغم می زند. نه! این نیست. نمی تواند اینجا باشد. به اتاق دخترم می روم. شاید دنبال عکس دخترم می گردم. قاب عکس را از روی میز بر می دارم و به آشپزخانه می روم. خودش است! اگر سرش را بلند نکرد، قاب عکس را جلوی صورتش می گیرم تا چشم های دخترم را ببیند و بفهمد که چرا نمی توانم او را ببخشم. دخترک حالا دیگر به پائین پله ها رسیده است. پشت ماشین زانو زده و قایم می شود. گاهی یواشکی نگاه می کند تا مطمئن شود کسی پیدایش نخواهد کرد. حتماً دارد ریز ریز می خندد. من هم ریز ریز می خندم. صدای استارت ماشین از پارکینگ بلند می شود. مثل صدای جیغ می ماند. شاید هم کسی گریه می کند. من هم گریه می کنم. دوباره کنار پنجره می روم. برای بار چهارم از لای پرده نگاه می کنم. مرد آنجا نیست. باید منتظر بمانم تا زنگ بزند. جلوی آینه می روم و زل می زنم توی چشم های خودم. برای هزارمین بار از دیدن چشم های دخترم می ترسم. سردم می شود. انگار از جایی سوز می آید. به آشپزخانه می روم و کاپشنم را از پشت صندلی بر می دارم و می پوشم. زیپش را تا آخر بالا می کشم و مثل همیشه یقه اش را بالا می دهم. صدای زنگ در بلند می شود. در را باز می کنم. می دانم این بار هم او را نخواهم بخشید.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 توسط آرزو |

-         این تازه اول قصه ما بود حاجی! برای هر کی تعریف می کنم، فقط می گویند برو خدایت را شکر کن که زود فهمیدی. شانس آوردی! خدا را شکر که زود تمامش کردم. فکرش را بکن اگر بچه داشتیم،  چه خاکی می خواستم توی سرم بریزم؟ جواب خدا را چه می دادم؟

-         ما که اصلاً نفهمیدیم شما کی عقد کردید. همه چی عجله عجله ... حالا هم که شروع نشده تمام شد.

-         والا حاجی خودش هم همین حرف شما را می گفت ولی من خیلی هول کرده بودم. خیلی خاطرش را می خواستم، حاجی! پاک خل شده بودم به خدا. نمی دانم شاید چون دفعه اول کنار دریا دیده بودمش، فکر می کردم عاشق شده ام. به قول خودش هم، جای خیلی رمانتیکی با هم آشنا شدیم. جو گیر شده بودم ناجور. خوب بگو مثلاً که چی؟ بالاخره همین طوری محرم نشده هم که نمی شد با هم باشیم. آقایم اگر می فهمید سرم را می گذاشت روی سینه ام. تازه ما از محلشان تحقیق هم کرده بودیم. کف دستم را که بو نکرده بودم. چاییت را بزن حاجی! سرد شد از دهان افتاد.

-         دستت درد نکند. خوب می گفتی؟

-         از همان بار اولی که خانه آقایم دعوت بودیم، بنای ناسازگاری را گذاشت. طفلی ننه ام کلی زحمت کشیده بود. بوی کباب تا هشت تا خانه آن طرف تر هم می رفت. آش شله قلمکار هم بود.  همه چی بیست ... همه چی ردیف ... آن وقت تو بگو چی؟ خانم خانمها لب به غذا نزد که نزد. مثل یتیم مانده ها نشسته بود یک گوشه هی می گفت: «میل ندارم ... معده ام ناراحت است. » فقط نان خالی سق زد با ماست.

-         نپرسیدی چرا؟

-         می دانستم چه مرگش است. ادا بازی الکی ... خانم لب به گوشت نمی زد. گیاهخوار بود.

-         تو که می دانستی خوب قبلش به مادرت می گفتی.

-         مثلاً  که چی؟ برکت خدا ... بخور بگو خدا را شکر .... از دستش کلافه بودم. هی می گفت: «تو می خواهی مرا تغییر بدهی.» خوب تغییر بدهم مثلاً که چی؟ وقتی ننه بابای خودت درستت نکردند خوب دردسرت مال شوهر بدبختت می شود دیگر ...

-         مشکلش چی بود؟

-         بگو مشکلش چی نبود؟ دین و ایمان که نمی فهمید یعنی چی؟ اولش که همیشه سرلخت بود. بهش گفته بودم ننه و آبجی های من همه چادر چاقچولی اند. به خیالشان تو که سرلختی حتماً زن خرابی یا چی ... از آن موقع جلوی آقایم و داداش هایم روسری سر می کرد ولی می گفت: «تو کاری نداشته باش من جلوی دوست و فامیل خودم چی می پوشم.» نمی شود که. می شود؟ اصلاً یعنی چی؟ سر همین کلی جنگ و جدال داشتیم. خدا و پیغمبر حالیش نبود آن وقت برای من می رفت کلاس عرفان!

-         عجب!

-         شب می آمدم خانه می دیدم نشسته دارد فیلم خارجی می بیند. عشق فیلم بود. می گفتم خوب بیا با هم برویم سینما. می گفت: «باشد ولی سینما فقط سینمای اروپا» خوب مثلاً که چی؟ فیلم، فیلم است دیگر. حتماً باید فیلم بی ناموسی ببینی؟ بعد می گفت: «تو من را درک نمی کنی.» خوب معلوم است که درک نمی کنم. یک مرد پیدا کن که بتواند تو را درک کند. بد می گویم حاجی؟ بد می گویم  بگو بد می گویی. این آخری ها هم که اصلاً خل شده بود. می گفت: «تو من را نمی فهمی. انگار دارم باهات خارجی حرف می زنم.» یک کیف کوچک داشت از این رمزدارها. دیده بودم که چیزهایی می نوشت و می گذاشت توی کیف.

-         هی ی ی ی ی ...

-         ولی آخرش اگر حواسم را جمع نکرده بودم کلاه گشادی سرم رفته بود که بیا و ببین. خدا خیلی بهم رحم کرد. موقع طلاق می خواست مهریه اش را بگیرد و یک جا را رهن کند و بنشیند. گفتم: «یا مهر یا طلاق ... می خواهی بخواه. نمی خواهی هم من طلاق بده نیستم.» این را گفتم و سفت وایستادم تا آخر کوتاه آمد. مثلاً که چی؟ پول مفت بدهم برای چی؟ بد می گویم حاجی؟

-         صد بار گفتم این قدر به من نگو حاجی! من مکه نرفته ام.


داستان کوتاهی با سه کلمه : کیف و کباب و دریا

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 توسط آرزو |

       داشتم از کنار خیابان رد می شدم. نمی دانم چرا حالم گرفته بود. در همین موقع چیزی به سرم خورد و آب گوجه فرنگی از کنار روسریم راه گرفت. این قدر شوکه شده بودم که برای چند لحظه مات و مبهوت سرجایم ایستادم. تا این که صدای خنده نخراشیده ای مرا متوجه بالای سرم کرد. پسر جوان لاغر اندامی از بالکن طبقه دوم خم شده بود و از ته دل می خندید. حالت خندیدنش تا حدی عجیب بود، درست مثل حالت چهره اش. راحت می شد فهمید که عقب افتاده ذهنی است. صدای خنده یک دفعه قطع شد و دیدم که پسر برگشت و رفت توی خانه. آب گوجه فرنگی راه افتاده و آستین مانتویم را هم کثیف کرده بود. خواستم از کیفم دستمال کاغذی دربیاورم که یک نفر از سوپرمارکت روبرویی صدایم کرد: «خانم بیا این طرف... رفته یک گوجه دیگر بیاوردها ....» چشمهایم گرد شد و تندی به آن طرف خیابان دویدم. آقای سوپری که مرد سیبیلوی جاافتاده ای بود ادامه داد: «طفلی عقل درست و حسابی ندارد که... حتمی دوباره چشم مادرش را دور دیده ... هرکسی که در تیررسش باشد را با گوجه می زند. باز شانس آوردی که رویت تف نینداخت.» و قاه قاه خندید. من هم خنده ام گرفت. دیر شده بود و هوا هم داشت تاریک می شد. باید خودم را تر و تمیز می کردم و زودتر به جشن تولد دوستم می رسیدم. حتماً الان بیشتر بچه ها رسیده بودند. پرسیدم: «این دور و برها پارکی، مسجدی، جایی نیست که بتوانم لباسم را تمیز کنم؟» آقای سوپری گفت: «یک پارک ته آن کوچه هست. همان کوچه ای که یک وانت سرش ایستاده.» و با دستش جایی را نشان داد که درست در خلاف جهت مسیر من بود. ولی، یک دفعه انگار که چیزی یادش افتاده باشد گفت: «حالا چرا پارک؟ بیا برو داخل مغازه، آن پشت یک دستشویی هست.» فکر کردم چقدر خوب! دیگر لازم نیست الکی تا پارک بروم و برگردم. گفتم: «خیلی ممنون! مزاحمتان نمی شوم.» سوپرمارکتی گفت: «چه مزاحمتی خانمی! خوشحال می شوم.» و با صدای آهسته ادامه داد: «یک اتاق هم کنار دستشویی هست. می شود دو تا چایی هم با هم بخوریم.» حالت چهره اش عوض شده بود و خنده سرخوشانه اش جایش را به لبخند کثیفی داده بود. با عجله گفتم: «نه مرسی! تا پارک هم که راهی نیست.» برگشتم و به سرعت در جهتی که نشانم داده بود، حرکت کردم. شنیدم که از پشت سرم گفت: «چه عجله ای بود حالا؟»

        به سرعت خودم را به دستشویی پارک رساندم و تا آنجا که امکان داشت مانتو و روسریم را با آب تمیز کردم ولی لک گوجه فرنگی روی روسریم مانده بود و با آن مانتو و روسری خیس، سر و وضعم خیلی نامرتب به نظر می رسید. برای برگشتن به خانه و لباس عوض کردن هم وقت نداشتم. ولی چاره ای نبود. همان طوری باید به جشن تولد می رفتم. روسری را جوری تا کردم که لکه اش توی چشم نباشد و از دستشویی بیرون آمدم. همه فکرم مشغول این بود که دوباره مجبورم از همان خیابان گوجه فرنگی و سوپرمارکت عبور کنم.

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 توسط آرزو |

       بلافاصله بعد از اینکه توی تاکسی نشستم، آقا مرتضی، بچه محل سابقمان را دیدم که توی تاکسی نشسته. بچه محل که نه! من بچه بودم ولی او آن موقع مرد جوانی بود. تا چشمم به او با آن هیکل نحیفش افتاد شناختمش. نه اینکه بعد از 36 سال عوض نشده باشد. اتفاقاً خیلی هم شکسته شده بود و موقعی که با آن صدای نازک و لحن زنانه اش شروع به حرف زدن کرد دیدم که چند تا دندان هم بیشتر توی دهانش باقی نمانده است. راستش از روی روسری دور گردنش شناختمش. آن وقت ها هم یک روسری دور گردنش می بست و من فکر می کردم که این روسری چقدر او را خوش تیپ و باکلاس می کند!

       حتی وقتی بچه بودم هم می فهمیدم که یک جای کارش مشکل دارد و شبیه بقیه مردها نیست ولی عقلم نمی رسید که کجای کار مشکل دارد. آن موقع فقط اینکه از سوسک می ترسید و مثل بابا نمی توانست آن را با دست بگیرد یا دلش را نداشت که حداقل با دمپایی ای چیزی رویش بزند، برایم عجیب بود. به عقل بچگی ام مردی که نتواند سوسک بکشد، یک جای کارش می لنگد و نمی تواند کاملاً مرد باشد ...


متن با کلمات روسری - دندان - سوسک
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه یازدهم بهمن 1391 توسط آرزو |

      لباس های فسفری شب رنگشان از دور توی چشم می زد. یک نفرشان کیسه پلاستیک مشکی ای را زده بود سر یک تکه چوب و مثل پرچم تکانش می داد و دو نفر دیگر هم پشت سرش آشغال های کنار جدول وسط بزرگراه را با دست جمع می کردند و می ریختند توی سطل زباله چرخ داری که دنبال خودشان می کشیدند. کاش لش آن گربه مرده را هم جمع کنند. یک هفته است هر روز از کنارش می گذرم و خیلی حواسم هست که از رویش رد نشوم...

      راهنما زدم، گرفتم راست و از کنارشان گذشتم. دلم بیشتر از قبل گرفت. یکی می شود مثل این ها که توی این سوز و سرما برای این که به این زندگی بچسبد، باید از وسط بزرگراه آشغال جمع کند و یکی دیگر هم می شود مثل حامد که از بی دردی، درد بی درمان بگیرد و بخواهد به خاطر من خودش را بکشد!

     از نیم ساعت پیش که مادرش زنگ زد و خیلی تلگرافی گفت که حامد خودکشی کرده و خودم را برسانم بیمارستان، تا همین الان سردرد و حالت تهوع راحتم نگذاشته است. واقعاً که خاک بر سرت! حتماً می خواستی کاری بکنی که دلم برایت بسوزد. این قدر احمقی که فکر می کنی اگر دلم برایت سوخت، نظرم هم در موردت عوض می شود. فکر می کنی همه مثل خودت خرند؟ آخر توی حمال چطور می خواهی با منی که این قدر خودت را جلویش خوار و خفیف کرده ای، زندگی کنی؟ اصلاً تو فکر هم می کنی؟ خوب چرا می خواهی من را دچار عذاب وجدان کنی؟ اصلاً مادرت برای چی به من زنگ زده؟ تو می خواهی بمیری خوب بمیر. من چه کار کنم؟ ای خدا! دارم خفه می شوم. این بغض که دست انداخته بیخ گلویم دارد خفه ام می کند. ولی واقعاً اگر بمیرد من چه کار کنم؟ بیشتر از یک سال بود که از دستش آرامش نداشتم. وای! آن روز که دم در شرکت جلویم را گرفت و آبروریزی راه افتاد واقعاً دلم خواست که بمیرد. ولی الان ... تو را به خدا نمیر ... اگر بمیری از عذاب وجدان دیوانه می شوم.

-         هووووووووووووووووی! یابو ...

     نزدیک بود بزند به من ... چه وضع رانندگی کردن است؟ عوضی معلوم نیست چی زده! آینه بغل ماشین جلویی را هم زد و عین تیر، غیب شد. فکر حامد از سرم پرید. داد که زدم، حالم بهتر شد. فکر کنم اگر در همان حال می ماندم، خفه خون می گرفتم و دیگر هیچ وقت نمی توانستم حرف بزنم.

     جلوی بیمارستان که رسیدم چشمم به خواهر حامد افتاد. خوب می شناختمش. حامد برای راضی کردن من، او که همبازی دوران بچگی ام بود را هم واسطه کرده بود. جواب سلامم را که داد جلو افتاد و بدون حرف پشت سرش راه افتادم. نمی توانستم چیزی از خواهرش بپرسم. انگار زبانم هم مثل بقیه اعضای بدنم بی حس شده بود.

    دو طبقه زیر زمین.  اوضاع بخش از آنچه فکرش را می کردم خراب تر بود. از هر طرف صدای ناله و گریه به گوش می رسید. پرستارها با لگن های فلزی پر از مایع آبی رنگی در رفت و آمد بودند. وارد اتاق که شدیم حامد را دیدم که روی تخت نشسته و در حالی که به جلو خم شده، مایع آبی رنگ را همراه با قرص ها بالا می آورد. هنوز من را ندیده بود. پدر و مادرش بالای سرش بودند. از محتوی لگن که بهش می خوراندند، بلافاصله با فشار بالا می آورد. بدجوری سرفه می کرد. چشمهایش خیس و سرخ بود ولی رنگ و رویش خیلی هم بد نبود. یک دفعه چشمش افتاد به من. بریده بریده گفت: «مژگان ... » از شنیدن اسم خودم از دهان حامد چندشم شد. جلو رفتم و گفتم: «چه کار احمقانه ای بود که کردی؟» از لحن صدای خودم تعجب کردم. هیچ محبتی در صدایم نبود و تقریباً داشتم داد می زدم. گفت: «بگو تو با من چه کار کردی؟» دهانم را باز کردم که جوابش را بدهم ولی فقط یک آه از گلویم خارج شد. به مادرش نگاه کردم. چقدر پیر شده بود. گفتم: «ببخشید حاج خانم ... شما جای مادر من ولی فکر نمی کنم کاری از دست من ساخته باشد.» مادرش سرش را انداخت پایین. حامد دوباره اسمم را صدا کرد ولی این بار با گریه. دیگر نمی توانستم آنجا را تحمل کنم. برگشتم و از اتاق خارج شدم. صدای دورگه حامد که از پشت سرم، اسمم را فریاد می زد در بین همهمه بخش گم شد. حال خیلی بدی داشتم. باید هر چه زودتر از آنجا می رفتم بیرون. منتظر آسانسور نماندم و به سرعت از پله ها بالا دویدم. یکی از پشت سر صدایم کرد: «خانم بنائی». برگشتم. پدر حامد بود. نفس نفس می زد. یک پله از من پائین تر ایستاد و صبر کرد که نفسش جا آمد. توی چشمهایم نگاه کرد و گفت: «نمی شود پسر من را بخواهی؟» احساس کردم یک چیزی توی قلبم پاره شد. بغض افتاد توی گلویم. سرم را انداختم پائین و گفتم: «ببخشید» و سریع از پله ها بالا دویدم.

      در خروجی را که دیدم، ایستادم و به دیوار تکیه دادم. فکر کردم، اصلاً برای چی به اینجا آمدم؟ حالا برای چی دارم می روم؟ یک برانکار از در بیمارستان وارد شد. شنیدم که یک نفر گفت، تصادفی است. صورتش را با ملحفه سفید پوشانده بودند. یک دست با آستین فسفری شبرنگ از زیر ملحفه آویزان بود. از جلویم که رد شد، بغضم ترکید. روی زمین نشستم و صورتم را میان دست هایم گرفتم.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه پنجم دی 1391 توسط آرزو |

-         خیلی گرم است. انگار از هوا آتش می بارد.

-         خوب روسریت را بردار. اینجا که کسی نیست.

-         نه بابا ... ول کن! از آن پراید اصلاً خوشم نمی آید. احساس می کنم لات و لوت هستند. شاید مزاحم مان بشوند.

-         یعنی چی؟ غلط کرده اند. مثل این که خیلی مرا دست کم گرفته ای عشق من!

-         نه! این جوری نگو ... اصلاً بیا در مورد یک موضوع دیگر صحبت کنیم. تو کوکو سبزی بیشتر دوست داری یا کوکو سیب زمینی؟

-         راستش من اصلاً کوکو دوست ندارم. حالم از این غذاهای خیلی روغنی بد می شود. یاد غذای گربه می افتم. گفتم گربه یاد ملوسک شما افتادم. حالش چطور است؟

-         مامان پری حسابی از دستت کفری است. از وقتی سبیل های ملوسک بدبخت را با قیچی چیدی، مثل مست ها راه می رود. خیلی دلم برایش می سوزد.

-         دست خودم نبود. ملوسک را که دیدم یک دفعه شیطنتم گل کرد. حیوانکی خیلی به گردن من حق دارد. اگر بدانی که پارچ گل قرمزی مامان پری را هم من شکسته بودم نه ملوسک چطور؟!

نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم آذر 1391 توسط آرزو |

       شب جمعه بود و ماهواره داشت برنامه ملکه زیبایی امسال را نشان می داد. همه اعضای خانواده نوریان برای شام دور میز کوچک آشپزخانه جمع شده بودند و از همان جا تلویزیون هم نگاه می کردند، بجز المیرا دختر کوچکتر که صندلیش پشت به تلویزیون بود و با آن اندام لاغر و استخوانی اش روی بشقاب خم شده و  چشمهای بدون مژه اش کاملاً متوجه بشقابش بود. خانم نوریان پنجشنبه ها تعطیل بود، پس معمولاً غذایی خوشمزه تر از بقیه روزها درست می کرد که حتماً درست کردنش هم پردردسرتر بود. ولی آن شب شام سوسیس و سیب زمینی سرخ کرده داشتند!

      آیدا دختر بزرگتر قبل از این که حتی به غذایش دست بزند، گفت: «پس چی شد مامان؟ مگر قرار نبود امشب فتوچینی درست کنی؟» مادر با بی حوصلگی جواب داد: «حالا که سوسیس سرخ کرده ام. دوست نداری مگر؟» آیدا در حالی که یک حلقه از موهای فرفری زیبایش را پشت گوشش می زد، با لب و لوچه آویزان گفت: «دوست که دارم ولی آخر خودت قول داده بودی...» پدر در حالی که روی سیب زمینی ها سس قرمز می ریخت گفت: «حالا این را بخورید، فتوچینی باشد برای فردا شب» و به دخترها چشمک زد و خندید. دخترها هم خندیدند. ولی مادر حتی لبخند هم نزد. معلوم بود فکرش جای دیگری است. انگار توی صندلیش هم راحت نبود. زیر میز پایش را از مچ تند تند تکان می داد. بعد شروع کرد به گلوله کردن خمیرهای نان باگت. بقیه داشتند درباره دوچرخه سواری حرف می زدند و پیست پارک چیتگر که چقدر شلوغ شده، که مادر یک دفعه وسط حرفشان پرید: «خانم قوی بازو از مدرسه ات زنگ زده بود المیرا!» پدر پقی زد زیر خنده: «قوی بازو؟ عجب اسمی ... طرف باید بدن کار باشد ... » مادر که لب هایش را به هم فشار می داد، رو به همسرش گفت: «انگار نشنیدی چی گفتم؟ از مدرسه المیرا زنگ زدند.» پدر راست نشست و کمی قیافه جدی به خود گرفت: «اوه ... چرا؟» آیدا که قضیه را جدی دید، خودش را با غذا مشغول کرد. مادر در حالی که المیرا را نگاه می کرد با حرص گفت: «ظاهراً المیرا یکی از دخترها را بدجوری توی مدرسه زده...» المیرا گفت: «ظاهراً یعنی چی؟ خوب زدمش دیگر!» مادر که چشم هایش از تعجب و عصبانیت گشاد شده بود، گفت: «به همین راحتی؟ خوب برای چی؟» بعد رو به همسرش گفت: «ناظم شان می گوید با مشت زده توی دماغ یکی از دخترها!» المیرا گفت: «اول خواستم کله بزنم ولی جاخالی داد، بعد  با مشت زدم» مادر از کوره دررفت: «با مشت؟ مگر تو پسری که بچه های مردم را می زنی؟»

-         خوب کاری کردم. حقش بود. خیلی به آن دماغ کوچولو و مامانیش می نازید. فکر می کرد خیلی خوشگل است.

        پدر گفت: « هر کی خوشگل بود تو باید بزنیش؟»

        المیرا گفت: «هر کی خوشگل بود که نه ولی وقتی به من گفت زشت ...» و  صدایش در آخر جمله آشکارا لرزید. حالا آیدا هم دست از خوردن کشیده بود. برای چند ثانیه سکوت همه جا را فرا گرفت. بالاخره پدر گفت: «به تو گفت چی؟ عجب بچه احمق و از خود راضی ای... » المیرا که دستش را لای موهای کوتاه و سیخ سیخی اش کرده بود گفت: «البته خیلی هم پرت نگفته ولی دیگر زیادی از قیافه خودش مطمئن بود.» صورت مادر دیگر عصبانی نبود. انگار تازه متوجه صورت مساله شده بود. به نرمی گفت: «بی خود کرده به دختر من حرف نامربوط زده... تو این قدر نرو تند تند موهایت را کوتاه کن. جوش های صورتت را هم این قدر دستکاری نکن. آن لوسیون و محلول را هم مرتب استفاده کن آن وقت اگر کسی باز هم چرت و پرت گفت دوتایی می زنیم دماغش را می شکنیم.» المیرا گفت: «موهای زبر و وزوزی را آخر برای چی بلند کنم؟» مادر گفت: «تو بگذار موهایت بلند شود، نرم کردنش با من! »

پدر چشمک زد و گفت: «فتوچینی فردا ناهار هم با من!» و کانال تلویزیون را عوض کرد.

 

نوشته شده در تاريخ یکشنبه دوازدهم آذر 1391 توسط آرزو |

     نسرین از اول عادتش داده بود که غذایش را در حیاط خلوت بخورد. سرش را توی ظرف غذایش کرده بود و آخرین لقمه های غذای مخصوصش را می بلعید که با یک تکه طناب، خلاصش کردم. کار سختی نبود. دردسری هم نداشت. طناب را دور گردنش انداختم و از دو طرف کشیدم. فقط کمی دست و پاهای کوتاهش را تکان داد و چند تا زوزه بی رمق کشید. راست توی چشم هایش نگاه می کردم. اول چشم راستش با لرزش بسته شد و بعد هم چشم چپش و خلاص. شاید دو دقیقه هم طول نکشید. جثه کوچک و پشمالوی شیری رنگش را توی باغچه، پای بوته گل سرخ چال کردم و نفس راحتی کشیدم.

       اوایل نسرین خیلی دنبالش گشت. فکر می کرد گم شده یا کسی او را دزدیده است. اختر و مشدی را مجبور کرد که زیر و روی خانه از پشت بام تا زیرزمین را بگردند. از گشتن خانه که فارغ شد، عکس توله سگ را داد رنگی چاپ کردند و با مشخصات کامل شناسنامه ایش به در و دیوار محل چسباندند. بعد از یک هفته که خبری نشد گفت مشدی برود به همه آگهی ها، یک مژدگانی چرب هم با ماژیک قرمز اضافه کند. من فقط تماشا می کردم. با چشم هایی عمیقاً نگران با نسرین همدلی می کردم ولی توی دلم قاه قاه می خندیدم و کیف می کردم. ولی یک کمی هم می ترسیدم که مبادا مشدی موقع رسیدگی به باغچه توله سگ را پیدا کند. برای همین، بهش گفتم که چون این بوته گل سرخ را خیلی دوست دارم، می خواهم خودم شخصاً بهش رسیدگی کنم و نباید اصلاً کاری با آن داشته باشد. اختر هم یک جورهایی خوشحال بود. اصلاً دل خوشی از توله سگ نداشت. چند بار به من گفته بود که این خانه نماز ندارد ولی جرات نداشت به نسرین چیزی بگوید.

       بالاخره بعد از یک ماه، نسرین دلسرد شد و دست از جستجو برداشت و آن وقت بود که بعد از پنج سال زندگی مشترک انگار که تازه چشمش به من افتاده باشد، توجهش به من صد برابر گذشته شد. من هم احساس می کردم با آدم جدیدی آشنا شده ام. نمی دانستم نسرین تا این حد می تواند پر شور و با محبت باشد. تازه فهمیدم که آن توله سگ، خیلی بیشتر از آنچه فکرش را می کردم، شریک پنج سال زندگی ما بوده است. دلم برای خودم می سوزد. چقدر بدبخت بودم. کاش زودتر توله سگ را خفه کرده بودم.

       الان درست یک سال از آن قضیه می گذرد و آن بوته گل سرخ از برکت همجواری با توله سگ، قد کشیده و پر از گل های سرخ، درخشان و آتشین شده است. زیبا و پرحرارت است، درست مثل زندگی من و نسرین! ولی چند شب است که خواب عجیب و ترسناکی می بینم. در خواب، نسرین توله سگ خیلی زشت جدیدی خریده و دارد آن را حمام می کند و وقتی خیس عرق از خواب می پرم صدای زوزه خفیفی از توی حیاط به گوش می رسد.


یک داستان با سه کلمه محوری : سگ - گل سرخ - حیاط خلوت

 

 

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 توسط آرزو |

 

گفت : آرزو

گفتم : بله

گفت : پاشو برویم بیرون، یک دوری بزنیم.

گفتم : تو که یک ساعت پیش بیرون بودی عزیزم! به این زودی حوصله ات سر رفت.

گفت : جمعه ها حال بدی دارم. اصلاً نمی توانم توی خانه بند بشوم. خودت که بهتر می دانی.

گفتم : چرا یک فیلم نمی بینی؟ بیا با هم فیلم تماشا کنیم.

گفت : حوصله فیلم دیدن را ندارم.

گفتم : خیلی عجیب است. تو قبلاً از هر فرصتی برای فیلم دیدن استفاده می کردی.

گفت : دلم گرفته، شاید هوای بیرون حالم را بهتر کند.

گفتم : راست می گویی. این هوا حال آدم را جا می آورد. من هم عاشق قدم زدن توی این هوای پائیزی ام.

گفت : زرد و نارنجی و قهوه ای ... رنگ های گرم و دوست داشتنی، همه رنگ های پائیزی اند. من عاشق پائیزم.

گفتم : سرمایی هستم و گرنه همه چیز پائیز را دوست داشتم. اگر سرد نبود از بهار هم بهتر بود.

گفت : شکوهی که پائیز دارد، هیچ فصل دیگری ندارد. پائیز پرابهت ترین فصل هاست. همیشه مرا یاد خانم هویشام می اندازد.

گفتم : صبر کن ببینم! خانم هویشام؟! راست می گویی ... قدیمی و سالخورده ولی زیبا و با شکوه و البته بسیار مرموز.

گفت : عین معمایی که می بایست کشف شود یا سوالی که باید جوابش را پیدا کنی ولی هر کسی این سوال را درک نمی کند. یعنی یک جورهایی نمی فهمد که سوالی وجود دارد تا بخواهد به دنبال جوابش باشد.

گفتم : غیر از عاشق ها و هنرمندان

گفت : فکر نمی کنم هنرمند هم اگر عاشق نباشد، پائیز را درک کند. شاید هیچ حسی به آن نداشته باشد.

گفتم : قول می دهم الان حالت خیلی بهتر شده، نه؟

گفت : کاش همیشه با من حرف بزنی آرزو. وقتی حرف می زنی حالم خوب است. وقتی ساکتی انگار دنیا با من قهر است.

گفتم : گرسنه نیستی؟ می خواهم یک بشقاب چیپس و پنیر درست کنم تا با هم بخوریم.

گفت : لذت خوردن دست پخت تو که گرسنگی نمی خواهد ولی بیا با هم یک چیزی درست کنیم. خیلی وقت است که با هم آشپزی نکرده ایم.

گفتم : می توانیم سالاد تن درست کنیم. درست کردنش هم کاملاً دو نفره است. تو پیاز پوست بکن، من هم خیارشور خرد می کنم و تن ماهی را ریش ریش می کنم.

گفت : نمی خواهم به کارهای یک نفره عادت کنم. دوست دارم وقتی با همیم همه ی کارها را با هم انجام بدهیم.

گفتم : ولی خیلی وقت است که با هم فیلم تماشا نکرده ایم ...

گفت : هوس فیلم دیدن کرده ای. از اول هم معلوم بود. حالا چه فیلمی دوست داری ببینی.

گفتم : یک فیلم کره ای خوب به اسم «شاعری». یک بار تنهایی دیده ام. حالا بیا دوباره با هم تماشا کنیم.

 

نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هفدهم آبان 1391 توسط آرزو |

      چهار، پنج سالی مانده تا چهل ساله بشود ولی صورت گوشتالود، قد بلند و هیکل درشتش باعث شده که بزرگتر از سنش به نظر برسد. مثل اکثر مردهای هم سن و سالش، شکم دارد ولی شکمش بدقواره نیست و به هیکل درشتش می آید. موهای خوش حالتی دارد که نه بلند است و نه کوتاه. پوست تیره و چشم های قهوه ای تیره اش هم به مردانگی چهره اش اضافه شده و در کل ظاهر جذابی دارد. کت و شلوار نوک مدادی رنگ فرم محل کارش، کاملاً قالب تنش است و تیپش را کارمندی و کاملاً موجه نشان می دهد. هر کسی در نگاه اول می فهمد که او کارمند است به شرطی که هنوز دهانش را باز نکرده باشد. به محض اینکه دو کلمه حرف بزند نظرت عوض می شود. شک می کنی که طرف کاسب است، شاید بنگاه معاملات ملکی دارد یا شاید هم نمایشگاه ماشین! هر چه باشد، کارمند نیست. موقع جواب دادن تلفن هم همین طور است. دو چهره دارد. اولش با صدای آهسته و مودب صحبت می کند و اگر از آن طرف خط صدای آشنایی بشنود، چهره واقعی اش رو می شود. یک دفعه قهقهه های بلندش را در هوا ول می کند و با آن صدای استریو اش با طرف خوش و بش می کند و اگر طرف خیلی آشنا باشد هم که خیلی زود چند تا جک نه چندان مودبانه مهمانش می کند و با شوخی های رکیکی، صمیمیتش را به او نشان می دهد. کلی دوست و رفیق دارد که بیشترشان نگهبان و خدماتی و تحصیلدار شرکت هستند. بیشتر مردها از او خوششان می آید و معلوم است با او که باشند بهشان خوش می گذرد. مخصوصاً که عرق خور حرفه ای هم هست. ولی خیلی از خانمها جواب سلامش را هم نمی دهند، بخصوص اگر فقط یک بار از بالای آن عینک قاب مشکی کوچکش براندازشان کرده باشد.

         آدم بدبین و منفی بافی است و از اول صبح از در و دیوار شرکت هم شکایت دارد و سرکار با داد و فریاد کارش را پیش می برد. خیلی رک و راست است و گنده تر از دهنش هم حرف می زند ولی از طرفی با زبان بازی و تملق گویی دل رئیس ها را به دست می آورد. به نظر من یک شارلاتان به تمام معناست ولی چون خیلی پر سر و صداست، همه می گویند که هیچی توی دلش نیست و اهل بدجنسی و زیرآب زدن هم نیست و از آن نترس که های و هو دارد و این حرف ها ولی من دیده ام که برای همه هم از رو می زند و هم از زیر. با همه ی این حرف ها، مثل چی از خانمش می ترسد و جالب اینجاست که وقتی با خانمش تلفنی صحبت می کند همیشه بی خداحافظی قطع می کند، چون خانم که حرفش تمام می شود زودتر گوشی را قطع کرده است.

 

نوشته شده در تاريخ سه شنبه نهم آبان 1391 توسط آرزو |
قالب وبلاگ